پارت صد و شصت و دوم :

*
میان کت و شلوار خوش دوخت سیاه رنگ، برازنده‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. قامت کشیده‌‌اش در این برازندگی بی‌تاثیر نبود. امروز موهای پرپشتش در بند ژل و چسب مو نبود. به آرایشگاه رفته و بعد از مرتب کردنشان، موهایش را در ساده‌ترین حالت سشوار کشیده بود. احساس خفگی می‎کرد. خیلی وقت بود که دکمه‎‌ی بالای پیراهنش را نبسته بود. حتی وقت‌هایی که همراه پدرش به مسجد می‌رفت هم ظاهری راحت داشت.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه ❤️

    0

    واقعاً عالیه 💜💜💜ببینم عطا جان در حال کشیدن چه نقشه نابی😁

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰

    ۹ ماه پیش
  • مریم

    1

    خسته نباشید عزیزم ممنونم 🌹🌹🌹عطا هم میزاره که با شریفی وصلت کنید😏

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    اگه سحر راه بیاد، عطا خوب نقشه‌ای داره براش.

    ۹ ماه پیش
  • فخری

    1

    ممنون فاطمه جان. ممنون از رمان خوبت خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار 🙏🏻❤🌹

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشی عزیزم❤️

    ۹ ماه پیش
  • bi bi

    0

    چییییی از زبون علیه؟

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    اقا رفته خواستگاری.😏😏

    ۹ ماه پیش
  • پرنیا

    0

    برازندگی بخوره تو سرش جناب هول خان

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️