پارت صد و هفتاد و پنجم :

- نوری هستم خانم محبی. اگه خاطرتون باشه...
- بله یادمه. پیش حاج آقا می‌اومدین. امرتون؟ اصلا... شماره‌ی منو از کجا آوردید؟
از نازی که موقع جواب دادن به تماس‌های دفتر در صدای سحر بود، اثری نمانده بود. صدایش لطیف بود ولی محکم. عطا هم متقابلا با جدیت جواب داد.
- باید ببینمتون. اگه وقت دارین که همین الان. من سر شهرکتون وایسادم. موضوع در مورد پسر حاجیه. علی!
لحن سحر به آنی تند شد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Hadis

    1

    عالی بود فاطمه جون خدا قوت ❤️

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشید بانو.

    ۹ ماه پیش
  • پری مامان دخی

    0

    ممنون فاطمه جان عالی بود عجب جایی پارت تموم شد

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زودی پارتای جدید میان.❤️

    ۹ ماه پیش
  • م.ر

    1

    سحر اگه واقعیت بدونی...

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢💔

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    عالی بود ممنون نویسنده جون 🌟💜🌟💜

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزدلی شما.❤️

    ۹ ماه پیش
  • ....

    2

    لطفا اگه میشه چندتاپارت باهم بزارید مثل قبلا🤭

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    اونوقت باید روزای پارت گذاری رو محدود کنم عزیزم.

    ۹ ماه پیش
  • زهرا z

    1

    خسته نباشی نویسنده توانا 💯😘💚💗💗💗🙏

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باسید جان دل.

    ۹ ماه پیش
  • آمنه

    1

    عالی بود ولی زود بیایین واقعا مشتاق ادامه رمان هستم

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️❤️

    ۹ ماه پیش
  • مریم

    0

    خیلی ممنونم عزیزم خسته نباشید 😘

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشید عزیزم.🥰

    ۹ ماه پیش
  • ...

    1

    خسته نباشید خداقوت ازترانه وعطا هم بگید

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    میرسیم بهشون.🥰

    ۹ ماه پیش
  • bi bi

    2

    احساس نمیکنید پارتا کوتاه تر شده 😞💔

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    نگید این حرفو.

    ۹ ماه پیش
  • bi bi

    2

    چقد حالم گرفته میشه وقتی جایه حساس رمان تموم میشه خدااااا

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    پارتا که دارن تند و تند میان.🥰

    ۹ ماه پیش
  • بانو

    1

    جای حساسی تموم شده کاش به مارحم کنید یه پارت هدیه بدین نمیشه تا سه روز دیگه صبر کرد

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰🥰

    ۹ ماه پیش
  • بانو

    0

    خسته نباشید قلم بسیار توانایی دارید

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشید بانو جان.🥰🥰🥰

    ۹ ماه پیش
  • پرنیا

    1

    سحر قشنگم ،اگه بفهمی چه خبره مطمعنم حالت خیلی بدتر میشه😔😔

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢😢😢💔

    ۹ ماه پیش
  • هدی

    1

    اگه بدونه علی جانش الان درحال تدارک مراسم عقدکنونه چه حالی میشه🥺

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢😢این دختر هنوز به امید علی نشسته.

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️