پارت صد و شصت و یک :

بهمن به سمت خروجی پارک به راه افتاد و فرانک هم به دنبالش. زن و مردی که در حال دویدن بودند، یک دور دیگر زده بودند و در حال نزدیک شدن به آن‌ها بودند. کمی از فرانک فاصله گرفت تا راه برای عبور آن مرد و زن باز شود.
- فعلا شوکه شده. وگرنه جونش میره واسه عطا.
فرانک جفت ابروهایش را بالا انداخت و سعی کرد باز هم صدایش را بم کند.
- الان که یه چی دیگه می‌گفتی. تعصب برادرانه‌ت گل کرد؟ باشه بابا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا z

    1

    خسته نباشی نویسنده توانا💗💯🙏

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشی عزیزم.🥰❤️

    ۹ ماه پیش
  • م.ر

    1

    متنفرم از امثال علی وعباد به فکر عیش ونوش😔😔 خودشون هستن

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    👍👍👍👍

    ۹ ماه پیش
  • هناسه

    3

    بهمن تو میتونی فرانک رو آروم آروم بهش آرامش از دست رفته رو بهش کادو بدی واونو عاشق خودت کنی همون جور که خودت دوستش داری. دلم برا فرانک میسوزه وکسایی مثل اون زیادن که مشکلاتشون روپشت دروغ و مریضی نمایشی وخنده و پرخاشگری و خیلی چیز دیگه پنهان میکنن😭😭😭😭😭😭

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    فرانک خیلی آسیب دیده‌ست. واسه پنهون کردن زخماش هم نقاب خیلی سنگین و سختی رو برداشته. امیدوارم بهمن بتونه این نقاب رو کنار بزنه.

    ۹ ماه پیش
  • پری مامان دخی

    1

    عالی بود فاطمه جان .کاش یکم از خانواده سردار میگفتی ک دارن چیکارمیکنن

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بهشون می‌رسیم عزیزم.❤️❤️

    ۹ ماه پیش
  • فخری

    1

    فاطمه بانوی عزیز دست مریزاد رمانت عالیه خدا قوت عزیزم قلمت ماندگار 🙏🏻🌹❤

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرارباشی فخری جان.❤️

    ۹ ماه پیش
  • پرنیا

    1

    خیلی خوشحالم که عطا داداش فرانکه،،مطمعنم جور همه رو براش میکشه

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    امیدوارم فقط زودترجور شن با هم.

    ۹ ماه پیش
  • مریم

    3

    عباد کثیف عباد عوضی حتی برا دختر خودشم پدر نبود که این جوری از خودش از جنسیتش بیزار شده. عباد چه جوره تاوان بدی خوبه که دل یه ملت شاد شه؟

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    کاش یه ذره براش مهم بود چی سردختراش میاد.

    ۹ ماه پیش
  • وفا

    2

    کاش جنسیت دست خود آدم بود، یه جورایی فرانک رو درک میکنم دختر بودن تو این زمونه خیلی درد داره واقعا حق دخترا خیلی جاها خورده شده

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢😢😢خیلی از دخترای ما فرانک رو درک می‌کنن.

    ۹ ماه پیش
  • راز

    3

    فرانک بیچاره چقد مث عطا غم داره تو دلش

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خیلی فرانک‌و دوست دارم.❤️

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️