از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و هفتاد و هشتم :
- این دفعه بهش حال دادم هیچی نگفتم. دفعهی بعدی چنان حالی ازش بگیرم که جرئت نکنه جنسیت مادر خودشم بپرسه.
- پس قراره حالا حالاها با هم قرار بذارین، همدیگه رو ببینین.
فرانک مات شده ساکت ماند. سوتی داده بود؛ ناخواسته فرصتی دیگر به بهمن داده بود تا علاوه بر ملاقاتش، بخواهد باز جنسیت او را به چالش بکشد. برای جمع کردن موضوغ سرکی به آشپزخانه کشید. انگار انتظار داشت کسی در این خانه آش
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️
۸ ماه پیشفخری
2چقدر خوبن این خواهر و برادر. ممنون از رمان خوبت فاطمه بانوی عزیز قلمت حرف نداره به خدا.عالیه عالی🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
۹ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
قربون نگاهتون عزیزدلم.❤️❤️
۹ ماه پیشفاطمه ❤️
3بچم عطا چقدر دغدغه داره یه یاری برسان فاطمه بانو😅 ممنون عزیزم عالی بود 💜💜💜
۹ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😅❤️❤️❤️
۹ ماه پیشآمنه
1قصر برای بعضی به خاطره صاحبش برای دیگرون زندان میشه و خونه های هستندکه نان شب به زور گیرشون میاد ولی عشق و محبت توش جولان میده به قول صاحبان قصر آرزوی اون خونه فقیر فقرا رو دارند ممنون بانو عالی بود
۹ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
بله. مهم محبتیه که بین دیوارهای یه خونه رد و بدل میشه❤️❤️
۹ ماه پیشم.ر
2عطا کارات سنگینه یکی دست بهمن وفرانک به هم بده🤗
۹ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️❤️❤️
۹ ماه پیشراز
3ای جان آخرش ک گفت این خانه ی محقر رو ب کاخ عباد ترجیح داده و ب عطا پناه اورده
۹ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
💔💔💔💔💔
۹ ماه پیشپرنیا
4بابا مشتی 😍😍مشکلی با بهمن نداره ولی خودت زنگ بزن 😂
۹ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😅😅😅❤️❤️
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سهیل۲۹
3فرانک و عطا ترکیب جالب و چالشی 🥲🥲🥲