پارت صد و بیست و نهم :

- افروز! دنن اورگین منده قالیب. اصلا بوردا الیمی توت. گوی بی‌دفعه سنی اوپوم. دنن منیمسن. اوندا دونیا گلسه دای گویمارام سنی مننن آلا. (افروز! بگو هنوزم دلت پیش منه. اصلا همینجا دستمو بگیر. بذار یه بار ببوسمت. بگو مال منی. بعدش دیگه دنیا هم بیاد نمی‌ذارم تو رو ازم بگیرن.)
احساس می‌کرد قفسه‌ی سینه‌اش برای هوا جا ندارد. داشت از این همه غم خفه می‌‍شد. دست آزادش که به سمت دکمه‌ی بالای پیرا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا z

    1

    با خوندن این پارت از هر چی مرده بیزار شدم خسته نباشی نویسنده جونم قلمت مانا 💯🙏😘

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشی جان دل❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    سردار بیچاره 😭(الان همه فکر میکنیم چقدر سردار ظالم بوده که اینکار و کرد ولی دردی که اون می کشیده رو کسی نمیتونه درک کنه) افروز بیچاره تر 😭 عزیزم چقدر از همه طرف توی فشار بوده🫂

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بیچاره این دو تا بچه‌ که عباد عشقشونو از ریشه خشکوند.😢😢😢

    ۱۱ ماه پیش
  • زینب

    7

    پس سردار هم به نوبه خودش گناه کاره و دلیل فرار افروز عشق قدیمش بوده.واییی از بی کسی و واییییییییییی از پرکسی و بی کسی. هر دوسخته

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا

    3

    ما لرا ی ضرب المثل داریم میگه *** دار بی *** مرده ،، یعنی همه *** رو داره ولی از بی کسی مرده

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    آخ آخ! چقدر شرح حال افروزه.😢😢

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😭😭😭

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا

    1

    چه ناراحت کننده ، من که گریم گرفت برای افروز ،،، حالا میفهمم حس تنفر عطا رو به سرداد ،، ممنون عزیزم عالی بود ❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    قربون نگاهتون🥰

    ۱۱ ماه پیش
  • Hadis

    0

    افروز ازترس جون سردار حرفی نزد از طرفی سردار میخواد با این کاراش به افروز نزدیک تر بشه اما ترس های افروز رو نمیتونه درک کنه و داره خراب میکنه همه چیز رو... خدا قوت نویسنده عزیز ❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دقیقا. خودشم اونقدر خشم داره که مغزش کار نمیکگه😢😢

    ۱۱ ماه پیش
  • آمنه

    0

    عالیه عالی بانو ولی چرا افروز حرفی نزد

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    واسه این که دیگه سردار درگیر شر نشه. از طرفی خودشو بی‌پناه می‌بینه بچه‌😢😢😢

    ۱۱ ماه پیش
  • راز

    1

    میگن از عشق ب جنون رسیده حال سرداره بیچاره خا خدا لعنت کنه عباد رو چ بلایی سر این این بچه ها و زندگیشون اورد بیچاره چقد غرورش رو زیر پا گذاشت واای از تنهایی افروز و بی کسی ش

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زندگی هردوشونو عباد نابود کرد.

    ۱۱ ماه پیش
  • محیا

    3

    سردار چکار کردی با افروز😢😢😢

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😭😭😭

    ۱۱ ماه پیش
  • Sedna

    2

    وااای ازدست سردار به جنون رسیده دیگه واقعا کااااش افروز انقد خوردش نمی کرد کاش پشت پا میزد به همه چی و میشدسهم سردار مطمئنم سردار ازسرلج درمورد بچه ش اینجوری میگه وگرنه توپارتای قبل یه جایی گفته بود دلش برای بغل کردنش قنج میره

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دقیقا. این بچه‌ی بی‌تجربه و عاشق دلسوخته فقط دنبال یه راه واسه وصاله.😭😭

    ۱۱ ماه پیش
  • فخری

    3

    فاطمه جان خوش قلم دستمریزاد.ممنون از رمان خوبت واقعا قلم زیبائی دارین خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار 🌹❤🌹❤

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عشقی شما🥰🥰🥰

    ۱۱ ماه پیش
  • هدی

    2

    بیچاره عالمه چقد سختی کشیده😣

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢😢سوختن دل دخترشو به چشم دیده.

    ۱۱ ماه پیش
  • هدی

    3

    حال افروز گریه داره😭😭😭😭😭😭😭

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    حال هر دوشون. بیچارگی هر دوشون عذاب آوره.😭😭

    ۱۱ ماه پیش
  • م.ر

    2

    اینجوری عاشق بوده😭😭😭

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😭😭😭😭

    ۱۱ ماه پیش
  • پرنیا

    5

    سردار نامرد چیکار کردی آخه 🥺🥺

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دیدی؟ طفلی بچه‌م😢😢😢

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️