از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و سی و پنجم :
ترانه فهمیده بود هر چه که هست به افروز مربوط میشود اما نمیتوانست ارتباط میان بهمن و فرانک و افروز را پیدا کند. عطا یا جایی از داستان را دروغ گفته بود، یا قضیهی میان این چند نفر خیلی پیچیدهتر از آنی بود که نشان داده بود.
نگاهی به عطا انداخت. چشمش به جاده بود، دستانش به فرمان و دنده. اما فکرش انگاری جایی چندین کیلومتر دورتر از جادهی دماوند، حوالی بیست متری اعظم مشیریه، داشت
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🌺🌺
۱۰ ماه پیشزهرا z
0عالی خسته نباشی نویسنده توانا 💯😘🙏
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
برقرار باشی جانم.❤️
۱۰ ماه پیشراز
1اگه زنده بود افروز خیلی رمان قشنگتر میشد البته فکر نکنم زنده باشه
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
اگر زنده بود، دنیا واسه سردار قشنگ میشد.
۱۰ ماه پیشراز
1عطا لشکر افروز از راه رسید این مردک هوس باز رو بشون سر جاش
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
کاش افروزم همون سالهای پیش یه حامی داشت. یا لااقل صراف رو از دست نمیداد😢
۱۰ ماه پیشفخری
0فاطمه جان خوش قلم ممنون از رمان خوبت واقعا قلم زیبائی دارین خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار 🙏🏻🌹❤
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
ممنونم فخری جان عزیز.❤️❤️
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

پرنیا
1خداروشکر به موقع رسید ولی خدانکنه اتفاقی واسش بیفته این کفتار پیر