پارت شصت و هشتم :


اردبیل- مهر 1395
با احتیاط وارد تنورخانه شد و در را پشت سرش به آرامی بست. می‌ترسید عطا پشت سرش بیاید و با خنجر کینه، کارش را همینجا تمام کند. تا به اینجا برسد، تمام گذشته در کسری از ثانیه از جلوی چشمانش رد شد؛ چند ساعت، تنها در عرض چند ثانیه اما با تمام جزئیات در خاطرش زنده شدند؛ آن شب افروز مثل بید می‌لرزید؛ بند بند استخوان‌هایش می‌لرزید و همزمان تنش بی‌رحمانه دریده می‌شد. تقلا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهوا

    0

    خدای من😭😭💔💔💔

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    💔💔💔

    ۴ ماه پیش
  • محیا

    2

    با هر جمله ای که میخوندم اشکم جاری میشد واقعا .😔😔بیچاره این مادر ودختر چیا کشیدن

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزممم😢

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    افروز بیچاره 😭😭 باز هم چقدر رو داره این عباد😡 ممنون فاطمه جان 🌟💜🌟💜

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عباد یه تیر شلیک کرد، چند تا گنجشک زخمی شدن.😢😢

    ۱۱ ماه پیش
  • مریم

    4

    چقدر پرویی تو عباد عوضی خدا لعنتت کنه افروز بیچاره رو نابود کردی بعد با خیال راحت رفتی زن گرفتی واصلنم به فکر این نبودی چه بلایی سر این دختر بیچاره میاد ،خودشم میدونست که سردار عاشقش بازهم کار خودشو کرد حداقل خودش باهاش ازدواج میکرد

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خود عباد بیشرف زن داشت. بعدشم این چه مجازاتیه که قربانی رو به عقد ادم متجاوز دربیارن؟ نگین این حرفو.

    ۱۱ ماه پیش
  • مریم

    0

    یادم نبود که عباد زن داره چون که یه قسمت از اینده خوندم یکی از گذشته یادم رفته بود ببخشید

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خواهش می‌کنم. 🌺

    ۱۱ ماه پیش
  • هدی

    1

    لابد عطا هم بچه ی همون تجاوزه😥

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    متاسفانه بله.

    ۱۱ ماه پیش
  • هدی

    1

    ادای آدمای دین دار رو در میاورد متجاوز پست فطرت

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ریاکار رو هم به صفاتش اضافه کنین.

    ۱۱ ماه پیش
  • م.ر

    2

    عباد نابود شی الهی🥲🥲

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🤲🤲

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا

    2

    خدا لعنتت کنه عماد بی وجود چطور دلت امد

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢😢😢

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطیما

    5

    چقدر رو داره این بشر😳بره ای در لباس گرگ😬

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    البته گرگی تو لباس بره.

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا

    4

    اخ افروز بیچاره خدایاچقدروقیح این مرد چطور یه عمرراحت سربه بالش گذاشته

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢😢

    ۱۱ ماه پیش
  • ستاره

    4

    بی شعوربی شرف تازه دوقورت ونیمشم باقیه حقش همون عطاست که پدرشادربیاره هرچی بلاسرش بیادکمشه😡😡

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خیلی چیزا حقشه سرش بیاد. کفتار پیر.

    ۱۱ ماه پیش
  • راز

    5

    بی شعور ب افروز میگه سلیطه مردک هرزه نمیدونم چرا خدا تقاص کاراش رو ازش نگرفته روز ب روز پول پارو کرده این سگ پیر

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    هییییی😢😢😢💔💔

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!