پارت هفتاد :


خودش را از روی تنه‌ی او کنار کشید. عباد از فرصت استفاده کرده و به هر زحمتی بود خودش را کمی عقب کشید و نشست. دستش را روی سنگ نسبتا درشتی که روی زمین بود مشت کرده و تمام حواسش را به این پسر داده بود تا در یک لحظه غفلت، خودش را از دست او نجات بدهد. داشت حساب و کتاب می‌کرد که سنگ را با چه ضرب دستی بر سر او بکوبد که فرصت رساندن خودش را به ماشین داشته باشد. با صدایی خسته و جانی که درد می‌کرد از

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    0

    خیلی رمان قشنگیه خیلی

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    قشنگ نگاه شماست بانو.❤️

    ۶ ماه پیش
  • مریم گلی

    0

    وااااااای بخدا دستو پاهام یخ کردن اون تیکه که گف منه حرومزاده رو تو کاشتی تو دلش اصن هنگ کردم

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢😢😢

    ۶ ماه پیش
  • زهرا

    1

    چ جالب شد ، کیف کردم ک عطا اونو زد حقش مرگشه ولی فعلا نباید این کار رو کنه تا بعد

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • هدی

    1

    متاسفم برای همچین مردهایی به چه قیمتی آخه😭

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    چند دقیقه هوسبازیشون، یک عمر زندگی بقیه رو نابود می‌کنه.😢

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    چند دقیقه هوسبازیشون، یک عمر زندگی بقیه رو نابود می‌کنه.😢

    ۱۱ ماه پیش
  • هدی

    1

    توقعش رو داشتم ولی نمیدونم چرا اینهمه شوکه شدم😨😥

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢😢

    ۱۱ ماه پیش
  • ریحانه

    0

    احتمالا شکور سر صراف هم شیره مالیده چون نابینا بوده افروز رو داده بهش ،از اونور هم از پدر عباد باغ رو بخاطر این بلا ک سر افروز آوردن برا خودش گرفته .لعنت به چنین مردهایی

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    شکور خیلی حسابگری کرد.🤬

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا

    1

    اخ ازدل عطاچقدربراش سخته خدالعنتش کنه

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢👍

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢👍

    ۱۱ ماه پیش
  • آمنه

    0

    حالا این عباد عیاش انگار فقط ۲نفر قربانی نشدن البته باید بگیم ۳نفر تا ببینیم صراف چی شده وبعد اونو چهارمی کنیم گرچه کمبود محبت که سردار به خانواده میکنه عضو ویا تأثیر همان قربانی هاست پارت عالی

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عالی نگرید عزیزم.👍بله یک تیر شلیک شده و قلب چند گنجشک رو هدف گرفته.

    ۱۱ ماه پیش
  • پروانه

    0

    نامرد هایی مثل عباد زیادن

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    متاسفانه.

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطیما

    0

    وای چقدر از عباد بدم اومد من بیشتر دلم برای عطا میسوزه که باید همچین پدری داشته باشه😟

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢💔

    ۱۱ ماه پیش
  • آریادخت

    1

    احساس میکنم مریمم تو این قضیه دست داره برای اینکه افروز زن سردار نشه

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    همین که با لجبازیاش دختر مریضو نصفه شب کشوند تو تنورخونه یعنی مجرمه.

    ۱۱ ماه پیش
  • آریادخت

    1

    چقدر درد داشت اون قسمتش که عطا به خودش گفت حروم زاده بمیرم برای دل افروز

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢😢😢💔

    ۱۱ ماه پیش
  • مریم

    0

    میگفتم عطا پسر عباد حالا ببینم چیکار میکنه عباد سربه نیستش نکنه از این پیر خرفت همه چی برمیاد بیچاره افروز که تاوان هوس و وحشی گری عباد رو داد

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    از عباد هیچی بعید نیست.

    ۱۱ ماه پیش
  • راز

    0

    پس درست بود عطا بیچاره و افروز نگون بخت چه زجری تو بچگی کشیدن

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دقیقا. تو سن بچگی😢😢😢

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا

    2

    سگ پیر هار کثافت

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    💔💔💔

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!