از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت شصت و ششم :
سنگهای دور تلمبهی آب جا به جا شده بودند و اطرافش گلی شده بود. سردار هم نبود تا سر و سامانی به اینجا بدهد. آفتابهی سنگین را برداشت و به بالکن برد تا حاج عظمت و زن و پسرش دستهایشان را بشورند. در میانهی راه زیرلبی غر زد.
- شهردن گلیبسیز، گلیبسیز، فلج که اولمیبسیز. اوزلری گلیپ ال ایاغلارین یووا بیلمیلر. من گرک پالچیغا باتام، اولارا سو گتیرم. (از شهر اومدین که اومدین، فلج که نشد
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آریادخت
0فکر نکنم چون داره تعریف میکنه فقط مامان باباشو خودش هستن اگر زنش میبود اسمی از فرحناز برده میشد
۱ سال پیشراز
1چرا چون پارتای قبل ک اسد پدر افروز مرده بود عباد با زن و باباش و مادرش راهی تبریز میشن برای مراسم بابای افروز
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
👍👍👍 البته راهی اردبیل.
۱ سال پیشراز
1نه دیگه زن و بچه داشته حالا جلوتر مشخص میشه
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️👍
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
فرحناز دومین بچهشو بارداره و عباد با پدر و مادرش به ده اومده.
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
بله.و بچهی دومش هم تو راه بود.🤬
۱ سال پیشفری
0اره فکر کنم فرحناز حامله هم بوده اینجا
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
👍👍🌺
۱ سال پیشراز
1چقد غم انگیز بعد پدرشون چقد عالمه و بچه هاش سختی ک بهشون تحمیل شده سخته
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
خیلی... همه به خودشون حق دادن واسه تقدیر اینا دست به قلم بشن.😢
۱ سال پیشم.ر
1چقدر بدبختی کشیدند 😪😪
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😢😢😢
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😢😢😢
۱ سال پیشآریادخت
2ای عباد بی ریخت هیز بی خاصیت اصلا حقته نصف کلت کچله
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
هر چی یدیه تو وجودش جمع شده. عباد نامرد...
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

راز
4عباد نفرت انگیز فک کنم اون موقع زن هم داشت ک ب افروز دست درازی کرده درسته؟