پارت هفتاد و ششم :

این حرف نقطه‌ی پایان را روی ماجرا گذاشت. مریم در بهت و ناباوری شاهد دفاع پسرش از افروز بود و شکور با خودش فکر می‌کرد خیلی هم بد نشد؛ دیگر نیاز نیست فکر ازدواج صراف باشد. حاج عظمت هم سینه سپر کرده و باز جلوی جمع نقش حاجی خیرخواه و دست و دلباز را بازی کرده بود.
- او آلما باغینی دا، من بوگون ویرارام افروزون آدینا. ائله بیل قیزین کبینی اولسون. دیین آلله مبارک ائلسین. (اون باغ سیبم من همین ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسترن

    3

    صراف چقدر مرد بوده

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خیلی. ساکت و مرد❤️❤️😢

    ۶ ماه پیش
  • فاطیما

    1

    شب همگی بخیر بنظرتون امشب پارت جدید ارسال میشه؟🤔🥲 من بخاطر از عمق شب بیدارم🙃نویسنده عزیز تبریک به شما تبریک به خودم تبریک به همه معتادم کردید به این رمان😎😂

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزمممم😅😅😅❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • وفا

    2

    مریم بی شعور حتی دلش برای پسر خودشم نسوخت؟ چه فرقی بین سردار و صراف بود؟ شیطان ترینشان مریمه به نظر من

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    حسادت مریم جرقه‌ی خیلی فاجعه‌ها رو زد.😢

    ۱ سال پیش
  • وفا

    2

    ولی دلم بیشتر از همه برای صراف میسوزه، بیچاره ترینشون اون بوده، کاسه کوسه ها سر اون شکسته و شاید قربانی اصلی هم اون بوده! الان اینجا صراف کوره دیگه؟!

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بله صراف نابیناست. تازه سردار بیچاره هم هست.

    ۱ سال پیش
  • هدی

    3

    چه جوانمردی صراف🥲

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خیلی. صراف دوست داشتنی❤️

    ۱ سال پیش
  • هدی

    3

    چه دردی کشیده افروز چه دردی کشیده عالمه و چه دردی کشیده سردار😢

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢😢💔

    ۱ سال پیش
  • فاطمه ❤️

    3

    خیلی عالی بود 💜🌟💜🌟 بی صبرانه منتظر ادامه ش هستم

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    💋💋💋

    ۱ سال پیش
  • فاطیما

    2

    بسیار عالی این رمان نویسنده عزیز دست مریزاد 👏 واقعا چند نفر تاوان هوس عباد رو دادند!😟

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشید عزیزم.❤️❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • آریادخت

    3

    مریم اومد از لجش افروزو نابود کرد غافل از اینکه صراف گذاشت تو دامنش 😂

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    👏🏻👏🏻❤️❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    2

    چی به سرصراف امده یه سوال صراف نمیتونست بدون ازدواج باافروز ازش مراقبت کندتاسرداراز راه برسد

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سردار ارامش صراف رو نداره. خودشم عاشق افروزه. اگه بفهمه عبادو زنده نمی‌ذاره.

    ۱ سال پیش
  • راز

    5

    صراف هم مث افروز بیچاره قربانی عباد سگ صفت شد

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    صراف و چند نفر دیگه...💔💔😢

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    3

    الهی دربه در شی سر یه هوس چند نفر به جون هم انداختی افروز وصرافبی گناه🥲🥲

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    یه آمین بلند میگم.❤️

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️