پارت شصت و یک :



چند صد متر جلوتر، در حاشیه‌ی جاده زنی را دید که نیمی از صورتش را میان چادر سیاه کهنه‌ای پنهان کرده بود. نوع پوشاندن سر و صورتش شبیه زنان میانسال و پسری با جثه‌‍ای ریز کنارش ایستاده بود. مثل هر بار دیگری که زنی را به همراه پسری می‌دید که سن و سالشان به مادر و پسر بودن می‌خورد، دلش لرزید؛ با تمام اخبار بدی که در این سال‌ها سعی داشتند به خوردش بدهند، ایمانش به زنده بودن افروز را

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • یاس

    0

    بمیرم یرا غم سردار

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دور از جون💔

    ۳ ماه پیش
  • .....

    5

    کاشک ادمایی مث سردار تو زندگی واقعی وجود داشتن:)شاید اونطوری عشق معنی حقیقتی خودش می گرفت:)..

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سردار هم کم اشتباه نداشت.💔💔💔

    ۷ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    2

    اخ از دلت سردار 🥲🥲🥲 بعد از این همه ساااال

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢😢

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    سردار مظلوم 😭قلبم براش شکست به خاطر این عشق ناکام، امان از این پارت با آهنگش 💔💔 امیدوارم به هم برسند هر چند دیر ....💜🌟💜🌟

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    اگر وصال اتفاق بیفته، تو هر زمانی که می‌خواد باشه، انگار سردار از نو زنده میشه.🥰

    ۱۲ ماه پیش
  • آمنه

    1

    دلم برای سردار سوخت که هنوز در عشق افروز روزگار رو میگذرونه واز نبودش هنوز هم فراموشش نکرده پارت عالی بود خوش بدرخشی

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    طفلی سردار...💔😢

    ۱۲ ماه پیش
  • Hadis

    0

    سردار عزیزم💔 عشقش تو نطفه خفه شدو بعد ازاون زندگی براش بی معنی ومفهوم شد... خداقوت نویسنده جان ❤️

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سردار شاید عاشق‌ترین مرد این داستان بود.💔

    ۱۲ ماه پیش
  • م.ر

    2

    چه بگویم نگفتن پیداست غم این دل مگر یکی ودوتاست۰🥲🥲

    ۱۲ ماه پیش
  • ....

    0

    به همم ریخته است گیسویی به همم ریخته مدتهاست ....😅

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    به هم ریخته سردارو...💋

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    💔💔😢

    ۱۲ ماه پیش
  • مریم

    2

    بیچاره افروز وپسرش وبعد هم سردار که بعد از عشقش دیگه زندگی نکرد، زندگی بدون عشق فقط گذروندن عمر باخودت میگی هرچی شد بزار بشه هیچی دیگه برات ارزش نداره سردار هم همینطور

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دقیقا همینطوره. زندگی بدون عشق، عین یه نقاشی بدون رنگه.😢💔

    ۱۲ ماه پیش
  • آریادخت

    1

    بیچاره افروز چه دردی کشیده و از اون بدتر سردار با توجه به اینکه تاحالا افروز دیالوگ نداشته حس میکنم ناتوانه از حرکت

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    حقایق زندگی افروز یکی یکی داره رو میشه.💋

    ۱۲ ماه پیش
  • راز

    1

    دلم میخواد افروز و ظلمی ک بهش شده رو بدونم چیه

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    هفت هشت پارت آینده رو با دقت و جزئیات بخونید.💋

    ۱۲ ماه پیش
  • زهرا

    1

    اخ از دل سردار چقدر از دوری افروز سختی کشیده

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢😢یک عمر دلتنگی و حسرت سهم سردار بوده.

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!