پارت دویست و چهل و پنجم :


خانم‌ها همگی به مشکین شهر رفته بودند. نیاز از دو هفته‌ی پیش وقت آرایشگاه گرفته بود. در این مدت بارها به مادر و دو خواهرش زنگ زده و از آن‌ها خواسته بود به عروسی بیایند. در آخر هر مکالمه هم بحثشان شده و با چشم گریان تماس را قطع کرده بود. دلش پر بود که خانواده‌شان در حال پاشیدن است؛ اما می‌دانست از اول هم قطعات این پازل با هم جور نبودند و به سختی کنار هم ایستاده بودند.
عطا و سعید و ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سپید

    2

    واقعا رمان زیبایی بود ،از خوندنش لذت بردم ، با لحظه ب لحظه ی رمان زندگی کردم ، قلمت مانا

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشی سپیده‌ی عزیز. در رمان "گیان یعنی جان" منتظر حضور گرمتون هستم.❤️

    ۳ ماه پیش
  • ماهی

    3

    سلام فاطمه خانم، رمان بسیار بسیار عالی و قشنگی بود، یکی از رمان هایی بود که وقتی میخونیش انگار در همون لحظه داری زندگی میکنی، خیلی خوب بود، دمت گرم!💕

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سلام ماهی عزیزم. به مهر خوندید بانو جان.❤️❤️

    ۳ ماه پیش
  • فاطیما

    0

    سلام عزیزم خوبی خداقوت دمت گرم رمانت عالی بود تو این نزدیک به یکساله باهاش زندگی کردم،چقدر انتظار پارتهای جدیدش رو کشیدم و چقدر از ته دل باهاشون گریه کردم واقعا ممنونم اما با دلتنگیم برای عطا و بهمن و فرانک چیکار کنم؟🥲🥺

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزممممم. خیلی خیلی خوشحالم کردی با این پیام. چقدر مسرورم که اینقدر با رمان ارتباط گرفتی❤️❤️❤️❤️

    ۳ ماه پیش
  • فاطیما

    0

    و اینکه ای کاش عباد هم پشیمون میشد و قدر پسری مثل عطا رو میدونست،و با علی هردو سزا کاراشون رو پس میدادن که ما هم همراه عطا و سردار دلمون خنک میشد البته این نظر شخصی من☺️

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    اخه ادمی مثل عباد سخت بود سرش به سنگ بخوره. اگه قرار بود تغییر کنه،میشد سریال ماه رمضون.😁🌸

    ۳ ماه پیش
  • فاطیما

    0

    سلام خداقوت به نویسنده خوش قلم و مورد علاقه ام،جدی جدی تموم شده؟!!!!🥲 چه کردی بانو با این رمان👏😍کاش ادامه داشت و یکمی هم از جدی شدن رابطه بهمن و فرانک رو میخوندیم🥲

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سلام فاطیمای عزیز. مرسی از همراهیت در طول رمان. فرانک و بهمن رو هم بسپاریم به دل یه قصه‌ی دیگه. ❤️❤️❤️

    ۳ ماه پیش
  • هانا

    1

    خسته نباشی عزیز رمانت بی نظیر بود

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشی هانای عزیز❤️❤️

    ۳ ماه پیش
  • یاسی

    0

    چقدر رمانهای شما همه دلنشین و زیبا هستند هیچ وقت از خوندنشون آدم خسته نمیشه یعنی قصه عطا هم تموم شد مثل سهراب و پگاه دلم گرفت واقعا بخاطر تموم ظلم هایی که به حقوق تمومی دخترای این سرزمینم شد قلمتون مانا رمان گیان رو دنبال میکنم

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزم یاسی جان‌❤️❤️❤️ چقدر خوشحال شدم که داستان پگاه و سهراب رو هم خوندید. مرسی از پیام پرمهرتون.🌸🌸🌸

    ۳ ماه پیش
  • مامان پری

    5

    ممنون فاطمه جان عالی بود کفتر جلد بومت شده بودیم.الان بدون رمانت چیکارکنیم ؟ دلم نمیخوایت تموم بشه . دوست داشتم هرروز درمورد عطا و فرانک وسردار بخونم.چقد دلم نیخواست افروز زنده میبود و سردار باهاش زمدگی میکرد حتی برای ۱ ماه. خسته نباشی منتظر رمانهای بعدیت هستیم

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    کاش میشد افروز یه جایی، یه زندگی عاشقانه با سردار داشت. مرسی پری قشنگم از همراهی قشنگترت❤️❤️❤️ تو رمان "گیان یعنی جان" منتطرتونم❤️

    ۳ ماه پیش
  • پری مامان

    0

    گلم میخواستم رمان گیان را بخونم اما متاسفانه وی آی پی بود

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰

    ۳ ماه پیش
  • محیا

    0

    چون من خودمم ترک هستم واقعا از دیالوگ های ترکی که نوشتین لذت بردم هم چنین از ده افروز که واقعا انگار شبیه روستای پدری خودم بود🥰🥰🥰 خیلی خیلی لذت بردم امیدوارم سلامت وپایدار باشین ورمان های خوب دیگه تون رو هم بخونیم ❤️❤️❤️❤️💙💙💙💙💚💚💚💚💛💛

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    چقدر خوب که چنین وایبی از رمان گرفتین.🥰🥰🥰🥰 همراهی‌تون باعث افتخاره🥰❤️❤️

    ۳ ماه پیش
  • ....

    2

    چقدر از پایانش ناراحت شدم چقدر دلم برای تنهایی سردار کباب میشه:)کاشک همه چیز طور دیگ تو زندگی رقم میخورد اونوقت شاید سردار اینقدر مجبور به درد کشیدن نبود:)کاشک عشق زیبای سردار و افروز حداقل تو رویاها به رسیدن تبدیل میشد.

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    کاش لااقل یه فرصت کوتاه برای وصال داشتن. کاش خیلی از اتفاقات کوچیک توی گذشته به شکل دیگه‌ای رقم می‌خورد. اونوقت امروز پر نمیشد از این همه حسرت. اما زندگی همینه متاسفانه.💔💔💔💔

    ۳ ماه پیش
  • ...

    1

    اره واقعا کاشک این حسرت ها تو دل هامون تلنبار نمیشد اما از صمیمم قلبم خوشحالم با خوندن این رمان همچین نویسنده خوبی رو شناختم:)🫠

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشید. این خوشحالی و افتخار مال منه که شما همراه منید.🥰🥰

    ۳ ماه پیش
  • اهو

    1

    واقعا عالی و زیبا🌹🌹 بود بهت خسته نباشید و خداقوت میگم نویسنده عزیز...🌹🌹🌹🌹

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سلامت باشی آهوجان پرکرشمه🥰🥰🥰

    ۳ ماه پیش
  • Hadis

    1

    بی نظیر بود خیلی لذت بردم... داستان در بهترین حالت ممکن به پایان رسید، خداقوت نویسنده عزیز قلمت مانا❤️ منتظر اثار زیبای بعدی شما میمونیم.

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشی عزیزدلم. به مهر دنبال کردید عزیزجان💋💋💋

    ۳ ماه پیش
  • ستایش

    1

    خداقوت نویسنده عزیز عالی بود👌👌👌👏👏👏❤️❤️❤️❤️❤️

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزی شما. محبت دارید❤️❤️❤️

    ۳ ماه پیش
  • بهار

    2

    خیلی زیبا بود،ممنون بابت قلم زیباتون🤍

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باسید بهار عزیز❤️

    ۳ ماه پیش
  • صدف

    3

    رمانتون بینظیر بود دلم نمی خواد تموم شه 🌹🌹🌹🌹🌹

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    شما محبت دارید صدف جانم❤️❤️

    ۳ ماه پیش
کپی شد!