پارت دویست و چهل و دوم :

کمی که نزدیک‌تر شدند، چند مرد را دیدند که داشتند فرش‌های قرمز دوازده متری را به ترتیب داخل چادر می‌بردند. اشتیاق ترانه به او هم سرایت کرده بود. حالا تا پای چشمانش چین افتاده و گوشه‌های لبش، متاثر از حس خوبی که درونش را پر کرده بود، بالا رفته بود. از آینه نگاهی به پشت سرش انداخت. از میدان وحدت تا به اینجا را پشت سر هم آمده بودند. راهنمای چپ را که زد، بهمن هم متوجه شد که رسیده‌اند. به داخل

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • محیا

    0

    خوبه نیاز حسودی ترانه رو نمیکنه آفرین 👏 👏 😘😘😘

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰

    ۳ ماه پیش
  • نسترن

    0

    ممنون بابت داستان زیباتون

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزدلی نسرین جان🌸🌸

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    آخی بچم عطا 🥲به خونه خوش اومدی🥲💜💜

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بالاخره...❤️❤️❤️❤️

    ۳ ماه پیش
کپی شد!