پارت دویست و چهل و چهارم :


حرف دیگری میانشان رد و بدل نشد. هر دو در دل حرف‌هایشان را زدند. سردار حسرت‌هایش را دوره کرد و عطا خیال‌بافی‌هایش را. افسوس تقدیری را خورد که خط جدایی را میان این مرد و افروز کشیده بود. نمی‌توانست عشق میان این دو را با عشق خودش و ترانه مقایسه کند؛ افروز از خودش گذشته بود تا سردار را از آتش دور کند، سردار هم یک عمر در آتش نداشتن افروز سوخته بود.
سردار به خانه‌ی شکور برگشت و عطا ر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسترن

    3

    بسیاربسیارعالی

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عالی شمایید عزیز جان🌸

    ۳ ماه پیش
  • حدیث

    4

    به به به به مبارکا باشه 😂👌

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰🌸

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    5

    فقط میتونم بگم عالی بود ممنون فاطمه جان 💜💜💜💜

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عالی وجود نازنین شماست.❤️

    ۳ ماه پیش
کپی شد!