رمان کوچ بی بازگشت پرستوها
- به قلم فاطمه علی آبادی
- 87 پارت
- تمام شده
- زبان فارسی
- 169.3K 👁
- 525 ❤️
- 3.1K 💬
خلاصه رمان :
نفس، پزشک جوانیست که همهچیزش را در تهران جا میگذارد؛ نامزدی که ترکش کرده، مادری بیمار و آیندهای که دیگر به رنگ رؤیا نیست. دستور اجباری طرح، او را به جنوبیترین نقطهی کشور میفرستد؛ روستای ساحلیِ دَرَک، جایی که دریا و بیابان به هم میرسند و سکوت، جای هر واژهای را گرفته است. در نخستین روزهای حضورش، با فقر، بیاعتمادی مردم محلی و مرز باریکی میان مرگ و زندگی روبهرو و طرح او چیزی فراتر از پزشکی میشود؛ تلاشی سخت برای زنده ماندن. در روستایی که دریا بر بیابان شلاق میزند؛ در میان فقر، زخم و خون، دل به دریا میزند تا به زندگیاش پایان دهد، به سکوت پایان دهد. اما همان شب، مردی از دل تاریکی بیرون میآید؛ آراز، کسی که عشقش را در آسمان از دست داده و حالا به زمین پناه آورده. در تلاقی دو رنج، دو گمگشته از دو جهان، جرقهی کوچکی از معنا شکل میگیرد. «کوچ بیبازگشت پرستوها» ادامهی رمان "زمزمهی آسمان" است؛ داستان پزشکانی که خواستند درمانگرِ درد مردم باشند، اما درون سیاهچالهی میان مدرنیته و واقعیات تلخ جامعه محکوم به نابودی شدند. داستان رسالتی انسانی، ماندن و رفتن وَ آخرین تلاش برای زندگی.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 87
چند ثانیه فقط نگاهش کردم. انگار داشتم کلماتش را هضم میکردم. میخواستم مطمئن شوم درست شنیدهام. گفتم: - یعنی چی؟ جرعهای از آبش را نوشید: - یعنی نمیریم. ابروهایم بالا رفت: - چرا؟ بقیه آب را بیوقفه سر کشید. لیوان را که از لبش جدا کرد، گفت: - مسیرش طولانیه. شانه بالا انداختم: - خب که چی؟ با ماشین...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 86
یک ماهی گذشته بود و امروز تصمیم گرفته بودم بیخبر بروم خانه مادرم و به اصطلاح غافلگیرشان کنم. کلید را داخل قفل در انداختم و پرهیجان وارد شدم. انگار هیچ کس نبود. کل هیجانم به یکباره خوابید. صدای آرام آهنگی میشنیدم. ناواضح بود. چند قدم جلو رفتم. صدا مدام بیشتر میشد. گوش تیز کردم: - تو رفتی و دلم...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 85
بعد از صبحانه، بالاخره خانه کمی آرامتر شد. نفیسه آنقدر بین اتاقها رفت و آمد کرده بود که خودش آخر سر نشست روی مبل و گفت: - من نمیفهمم چرا همه فکر میکنن عروسی فقط لباس پوشیدنه و چیتانپیتانه. نصف عمر آدم تو همین دویدنها میگذره. خندهام گرفت. چند دقیقه بعد، وقتی آرایشگر آمد، خانه دوباره پر شد...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 84
انگار پاهایش همانجا خشک شده بودند، ولی برنگشت. فقط شانههای لاغرش را دیدم که زیر تیشرت مشکی، آرام بالا و پایین میشدند. انگار داشت با تمام توانش جلوی گریهاش را میگرفت. آهسته نزدیکتر رفتم. این بار دیگر دستم را سمتش دراز نکردم. فقط چند قدم آنطرفتر ایستادم. - حق داری از آراز ناراحت باشی. هیچ ج...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉✨
در پارت 830همین اولای پارت بگم که نفس تا اینجای رمان خیلی خواهرشوهر بازی دراورده😂💔
۷ روز پیش𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉✨
در پارت 810امیدوارم خدا به همه پزشکان قوت و انرژی بده🥲✨
۷ روز پیش𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉✨
در پارت 800وای طفلی بچه😭 خدا لعنتشون کنه
۷ روز پیش𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉✨
در پارت 790چقدر مهربونن با هم🥲
۷ روز پیش𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉✨
در پارت 780متاسفانه چه آدمایی از دست میرن💔
۱ هفته پیش𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉✨
در پارت 740به به آراز اومدش بالاخره🥰
۱ هفته پیش𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉✨
در پارت 730اوه.. ببینم چی شده بین این دو تا
۱ هفته پیش𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉✨
در پارت 690جدایی با مرگ بدترین اتفاقیه که می تونه برای دو تا عاشق بیفته💔
۱ هفته پیش𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉✨
در پارت 670جدی دیگه دلم می خواد بزنمت آراز. برو خداروشکر کن نفس تحملش بالاست🫤گیر یکی عین من افتاده بودی تا الان زده بودم بیخ گوشت
۱ هفته پیش𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉✨
در پارت 630ای آیلارِ.. یه حرفایی می زنی هاا
۱ هفته پیش𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉✨
در پارت 590روزهای اول ازدواج رفتار اطرافیان واقعا آزار دهنده اس
۱ هفته پیش𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉✨
در پارت 540آقا آراز جون گران ملک رو وسیله ای برای لاس زدن قرار نده مرد😧
۱ هفته پیشMohana
در پارت 640شهر ما هم کوه های مریخی دارهه وافعاا زیبانن
۲ هفته پیشنه برنمیگشتم
در پارت 100تقصیر پارسای نامرد بوده
۲ هفته پیش

𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉✨
در پارت 840یادش بخیر منم هو هو خان رو دوست داشتم🥹