دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه کوچ بی بازگشت پرستوها اثر فاطمه علی آبادی

رمان کوچ بی بازگشت پرستوها

  • زبان فارسی
  • 154K 👁
  • 500 ❤️
  • 2.8K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه کوچ بی بازگشت پرستوها

نفس، پزشک جوانی‌ست که همه‌چیزش را در تهران جا می‌گذارد؛ نامزدی که ترکش کرده، مادری بیمار و آینده‌ای که دیگر به رنگ رؤیا نیست. دستور اجباری طرح، او را به جنوبی‌ترین نقطه‌ی کشور می‌فرستد؛ روستای ساحلیِ دَرَک، جایی که دریا و بیابان به هم می‌رسند و سکوت، جای هر واژه‌ای را گرفته است. در نخستین روزهای حضورش، با فقر، بی‌اعتمادی مردم محلی و مرز باریکی میان مرگ و زندگی روبه‌رو و طرح او چیزی فراتر از پزشکی می‌شود؛ تلاشی سخت برای زنده ماندن. در روستایی که دریا بر بیابان شلاق می‌زند؛ در میان فقر، زخم و خون، دل به دریا می‌زند تا به زندگی‌اش پایان دهد، به سکوت پایان دهد. اما همان شب، مردی از دل تاریکی بیرون می‌آید؛ آراز، کسی که عشقش را در آسمان از دست داده و حالا به زمین پناه آورده. در تلاقی دو رنج، دو گم‌گشته‌ از دو جهان، جرقه‌ی کوچکی از معنا شکل می‌گیرد. «کوچ بی‌بازگشت پرستوها» ادامه‌ی رمان "زمزمه‌ی آسمان" است؛ داستان پزشکانی که خواستند درمانگرِ درد مردم‌ باشند، اما درون سیاه‌چاله‌ی میان مدرنیته و واقعیات تلخ جامعه محکوم به نابودی شدند. داستان رسالتی انسانی، ماندن و رفتن وَ آخرین تلاش برای زندگی.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

سلام به خوانندگان محترم رمان کوچ بی‌بازگشت پرستوها. لطفاً دقت بفرمایید که رمان ۲۴ ساعت بعد از پایان، غیر رایگانخواهد شد. خیلی ممنونم که این رمان رو برای مطالعه انتخاب کردید.
مقدمه:
به نام نامی ایران؛ به نام نامی انسان!
به آیین وفا داران؛ به راه و رسم بیداران
دلی دارم پر از خورشید! نگاهی روشن از باران…
جز دوست نمیخوانم ؛جز مهر نمیدانم
جز عشق نمیخواهم؛ من زاده ایرانم…
تویی دلبستگی‌ هایم؛ پناه خستگی‌ هایم
به هر جا میروم از تو؛ دوباره در تو می ‌آیم
کران تا بیکران عشق است؛ بیابان در بیابانت
هوای زندگی دارد؛ خیابان در خیابانت!
جهان تا هست خواهم بود؛ اگر تو‌ جان من باشی
برایم خانه باشی؛ خاک باشی و وطن باشی
دیار عاشقی ‌هایم؛ تمام سهم دنیایم
تو را من زندگی ‌کردم؛ به تعداد نفس هایم
تو آن آغوش بی‌ اندازه هستی؛ برای وسعت تنهایی من
من از چشم تو میبینم جهان را؛ تویی آیینه بینایی من
من از تو جان گرفته ‌ام؛ کنم فدای تو
ز‌ جان گذر نمی‌توان؛ مگر برای تو
دل از تو بر نمیکنم؛ تویی جهان من
دچار تو‌ نمی‌کند؛ دل از هوای ‌تو
(دیار عاشقی‌هایم؛ همایون شجریان)
بخش اول: کوچ
به دریا خیره بودم. دست‌هایم را روی سینه قلاب کرده و حس می‌کردم همه‌ی حس‌های مزخرف دنیا یکهو روی قلبم آوار شده؛ تنهایی، ترس، غربت...
آرام روی صخره نشستم. سمت راستم، قایق‌های محلی، یکی‌یکی برمی‌گشتند و ماهی‌گیرها با صورت‌های خسته و آفتاب سوخته قدم می‌زدند. درست مثل من؛ دست خالی، نا امید...
موج‌ها به سنگ‌های کوچک و شن‌های پراکنده ساحل می‌خوردند و هر ضربه، زخم کوچکی روی زمین برجا می‌گذاشت. نزدیک غروب بود و دریا تیره و آرام، اما پر از صداهای ریز موج و بوی نم دریا.
زانوانم را در سینه جمع کردم. موبایلم روی پاهایم بود اما دریغ از یک تماس. آخرین تماسم کی بود؟
به گمانم گرگ و میش صبح.
مادرم زنگ زده بود؛ پرسیده بود «مجهزه؟ راحتی؟». چه جوابی باید می‌دادم؟ یک تخت زنگ‌زده، دیوارهای گچی و مخروبه، داروهایی که ماهی یک بار می‌رسیدند... مجهز؟ جوکی بی پایان بود.
بی‌اختیار تلگرام را باز کردم. آخرین پیام پارسا هنوز هم روی صفحه بود و بهم پوزخند می‌زد:
«من دیگه نمی‌تونم؛ زندگی می‌خوام. من به درد زن دکتر نمی‌خورم.»
انگار که کسی با پتک به سرم کوبیده باشد؛ مشت‌هایم را بستم. بغض راه گلویم را بسته بود، اما نمی‌خواستم گریه کنم؛ نه اینجا، نه حالا.
نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. صفحه‌ی چت را پایین کشیدم. جواب آخرم خون را در رگ‌هایم خشک می‌کرد؛ چه قدر عاجز و به درد نخور بودم:
«چی می‌گی پارسا؟ زده به سرت؟ مگه می‌شه به همین راحتی بگی تموم؟»
دریا هنوز هم بی‌هدف خود را به ساحل می‌کوبید. گوشی را روی اندک شن‌های پراکنده‌ی صخره پرت کردم، ولی چند ثانیه بعد دوباره برداشتمش. معتاد بودم؛ به مرور خاطرات پوسیده. باید می‌خواندم، آن‌قدر می‌خواندم تا نفرت جای دلتنگی را بگیرد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان کوچ بی بازگشت پرستوها

فاطمه علی آبادی : ۳ روز پیش

سلام سلام**خوبید؟😍😍**امیدوارم حال همه‌تون عالی باشه.**من بالاخره امتحانم رو دادم و راستش دیروز رفته بودم بعد از دو هفته داداشم اینا رو ببینم بالاخره و امروز هم داشتم با مامانم خونه رو تمیز می‌کردم😅 بنده خدا دو ماه بود به خاطر من خونه رو تمیز نکرده بود که صدا جارو برقی اذیتم نکنه. دیگه خودتون حساب کنید خونه چه وضعی شده بود😅**خلاصه که بالاخره الآن وقت کردم بیام بنویسم و دوتا پارت طولانی نوشتم😍😍**حدود هفت هشت پارت بیشتر نمونده پس بشتابید برای خوندنش که بعد از پارت آخر، رمان غیر رایگان می‌شه. البته برای دوستای خوبم که دارن می‌خونن، رایگان می‌مونه فقط کافیه بهم یادآوری کنید بچه‌ها😍**لطفاً برای امتحانم دعا کنید، یکم سخت بود🥲**برام نظر بذارید که این‌بار دیگه قراره تک‌تک جواب بدم😁😁****و اما سوال دهم و آخر رمان‌مون که بعدش بریم برای قرعه‌کشی:**سوال دهم:**علت اینکه این رمان رو برای خوندن انتخاب کردید و ادامه دادید، چی بود؟😍**جواب درست و غلط نداره بچه‌ها. فقط کافیه جواب بدید.**دوستون دارم.**مرسی که کنارمید. **پاینده ایران❤️

نظرات رمان کوچ بی بازگشت پرستوها
  • سرو

    در پارت 780

    این آراز که هنوز کنار نیومده باخودش چیشد پس برای چی آمده نفس هم لابد دوباره کوتاه میاد براش

    ۵ ساعت پیش
  • رارا

    0

    سلام وقت بخیر خدمت نویسنده عزیز راستش من اصلا نمیدونستم این رمان قشنگ هم هست از اونجا که نویسنده عزیز آزاده خانوم اطلاع رسانی کرد بود شروع کردم گفتم اگه پسندم نشد ادامش نمیدم ولی از اونجا که اونقدر قشنگ بوده شب تاصبح بیدار موندم و خوندم واز اونجا که شما ادامشو خیلی دیر دادین بیرون کلافم کردین باپوزش

    دیروز
  • دلارام

    در پارت 782

    سلام فاطمه جان خوبی عزیزم خیلی دلم برات تنگ شده بود مثل همیشه پارت عالی خسته نباشید

    ۲ روز پیش
  • مامان عسل

    در پارت 781

    نفس نباید زندگی شو طبق خواسته های آراز پیش ببره هر چند مرد خوب و ایده آلی باشه..ولی هنوز خود درگیری با عشق اولش داره واین زندگی نفس رو تحت تاثیر قرار میده تازه میخواد دنبال مجید و اون بچه ها بره .. کی میخواد برای نفس زندگی عاشقانه بسازه .. درک این موضوع برام گنگ هستش

    ۲ روز پیش
  • مامان عسل

    در پارت 780

    آراز خان بعد از شش ماه اومد که دل نفس بدست بیاره ..برعکس هنوز از فکر تینا و خواسته هاش حرف میزنه..هر *** جای نفس بود ناراحت میشد من که مادر دوتا بچه هستم از این کار آراز خوشم نمیاد میخواد کار خیر انجام بده حالا چرا با اسم تینا شروع میکنه 🤔😒

    ۲ روز پیش
  • Aysan

    در پارت 781

    درسته که شخصیت آراز جوریه که واقعا این به فکر بودنه همیشه باهاش هست ، ولی نمیدونم به نظرم اینکه بره دنبال آرزو های تینا یکم اشتباهه ماهیتش ، البته منظورم بلافاصله بعد از آشتی کردن با نفسه میتونست در مورد آینده ی خودشون صحبت بکنه و در مورد اون برنامه ریزی بکنه تا آرزو های تینا🫠

    ۳ روز پیش
  • یانا

    در پارت 781

    دقیقا، اینطوری که پیداست آراز هیچ وقت نمیتونه از تینا و خاطراتش فاصله بگیره این نفس هست که داره خودشو با آراز همساز میکنه

    ۲ روز پیش
  • Aysan

    در پارت 780

    خب به نظر من تو زندگی دوتاشون اتفاقاتی بوده که روشون در این حد تاثیر گذاشته واسه آراز اینا و واسه نفس هم پارسا و .. در هر صورت هر دوشون باید با شرایط همدیگه کنار بیان ولی فرقشون این بوده که آراز عاشق تینا بوده و نفس عاشق پارسا نبوده در نهایت موضوع رمان شخصیت هاش انقدر متفاوته واقعا نمیشه قضاوت کرد

    ۲ روز پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    دقیقاً همین‌طوره و خب برای هر مساله‌ای هر دو طرف باید ۵۰ درصد کوتاه بیان تا مجموعش به صد برسه. آراز با مرگ تینا مواجه شد و رفت دکتر. حالا نوبت ۵۰ درصد نفسه.

    ۲ روز پیش
  • Aysan

    در پارت 780

    کاملا درسته زندگی برابریه کامله ، و دیگه تو همچین زمینه هایی غرور و اینا اهمیت چندانی نداره ، قدم به قدم باید باهم پیش برن

    ۲ روز پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    متاسفانه همین طوره. آدمایی که خیلی اهمیت می‌دن به طرف مقابل‌شون و کلاً اطرافیان‌شون؛ سوگواری سخت‌تری رو هم متحمل می‌شن. یه جورایی ذهن قبیله‌ای دارن. یعنی هر کسی که براشون مهمه می‌شه عضوی از اون قبیله و وقتی از دست می‌ره، احساس فقدان شدیدی می‌کنن

    ۲ روز پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    اینم قسمتی از روند درمانشه آیسان جان. با انکار چیزی پیش نمی‌ره. باید تینا در ذهنش به صلح برسه و اینم پیشنهاد روان‌شناس با توجه به شناختی بوده که از آراز پیدا کرده. البته شاید بهتر بود اول در مورد خودشون صحبت کنه ولی خب آرازه دیگه🫠🫠 الویتش معمولاً بقیه هستن🫠

    ۲ روز پیش
  • Aysan

    در پارت 772

    دلیل خوندن رمان واسه من به شخصه محیط به شدت متفاوت و اون حس واقعی بودن تک تک شخصیت ها بود و البته اینکه به یکسری مشکلات واقعی که خیلی ها ازش خبر ندارن و براشون اهمیتی نداره پرداخته شده ، اینکه به مشکلات تک تک جنوبی های عزیز با چشم باز اشاره شده واقعا یکی از دلیلای اصلی واسه من بود

    ۳ روز پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    خدا رو شکر که دوسش داشتی😍😘 همیشه دلم می‌خواست در مورد مردم بی‌نهایت زیبای بلوچ بنویسم هر چند که مردم ایران همه خیلی خوب و خفن هستن ولی خب نسبت به مردم مظلوم بلوچ یه جور دیگه‌ای بی‌انصافی شده. امیدوارم این رمان صدای اون‌ها باشه😘

    ۲ روز پیش
  • Aysan

    در پارت 770

    درسته واقعا مردم جنوب از خوزستان گرفته تا همون بلوچستان یه غمی ته چشمای زیباشون هست همیشه ، به خصوص که بیشترین ظلم به مرز نشینا شده و هر چند نه دیگه الان تو اعماق ظلم فرو رفتیم ولی خب🫠

    ۲ روز پیش
  • پریسا

    در پارت 772

    دلیل این که این رمان و دنبال میکنم اینه که دور از واقعیت نیست و آدم حس میکنه واقعا خودشم اونجا بوده وقتی رمان و میخونه انشاالله تو آزمونت هم موفق میشی عزیزم

    ۲ روز پیش
  • V-A

    در پارت 780

    من از دختر هایی که برای زندگیشون می جنگند وموفقند بخاطر تلاششون وکوتاه نمیاند خیلی خوشم میاد

    ۲ روز پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    مرسی که کنارمی عزیزم😍😍 خانوما همه قوی هستن فقط باید باور کنن😘😘

    ۲ روز پیش
  • میم

    در پارت 771

    نوید هم عین همه داداشا،نیستن کلا،سرشون چنان گرم زن و زندگی خودشونه انگار نمی بیننت اصلا،اما به موقع پیداشون می شه،طلبکارن و رگ گردنشون باد می کنه و خودشون همه کاره خانواده می دونن و عقل کل 🤔

    ۲ روز پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    سلام عزیزدلم😍😍 مرسی که با وجود نامنظمی پارت‌گذاری بازم کنارم موندی😘😘 سر خونه و زندگی خودشونن دیگه🫠🫠

    ۲ روز پیش
  • میم

    در پارت 771

    آره ما هم بهشون حق می دیم،حالا نفس یکیه می شه کاریش کرد امان از روزی یه خواستگار بیادو بین چند تا داداش اختلاف بیفته،یکی میگه خوبه اون یکی میگه اصلا در شان خانواده ما نیست،خلاصه دیگه ترجیح می دی دور ازدواج خط قرمز بکشی،همه عقل کلن جز تو که باید بشینی این با تجربه ها برات تصمیم بگیرن 😏

    ۲ روز پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    دل پری داری😂😂😂

    ۲ روز پیش
  • Mrzh

    در پارت 782

    من فقط بخاطر موضوع جدید و قلم خوب نویسنده عزیز رمان رو دنبال میکردم😍 و واقعا عاشق تک تک شخصیت های رمانم

    ۲ روز پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم. مرسی از نگاه زیبات😍😍

    ۲ روز پیش
  • ابرا

    در پارت 780

    واما آراز نباید در بر خورد اول سراغ گذشته وتینا می رفت اینجوری بازم یاد تینا بیشتر بچه شمه تا نفس که شیش ماه دور ازش بوده

    ۲ روز پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    شاید ولی آرازه دیگه. ذهنش درگیر چیزی باشه به زبون میاره🫠🫠 این ملاقات هم بیشتر برای حل همین مسائل بود. نوید توصیه‌های لازم رو کرد دیگه😂😂

    ۲ روز پیش
  • ابرا

    در پارت 780

    سلام راستش تا حالا رمانتون نخونده بودم آزاده جان معرفی کرد منم خوندم جذب رمان زیباتون شدم اینک تو اون روستا باکلی مشکل کنار اومد جالب بود ومن خودم هم با این مردم از نزدیک برخورد دارم من هم بلوچم بین این مردم زیاد زندگی کردم خوب توصیف شده بود واقعا خسته نباشید داره

    ۲ روز پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    آزاده جان به من خیلی لطف دارن. مرسی که به واسطه قلم بی‌نظیر آزاده عزیزم، به منم اعتماد کردی و نگاه زیبات رو بهم دادی😍😍

    ۲ روز پیش
  • عاطی

    در پارت 781

    من چرا رمانت رو خوندم؟ نمیدونم اولش جذب دکتری شده بودم که اومده بود یک روستای بدون امکانات.. توی این خط رنج هست من جذب رنج یک زن و مسئولیتش شدم .و بعد بقیه داستان..که رنج در تمام زندگی ها نقش داشت و درکنار هم بودن اهالی..و عشق..در کنار این رنج زیبا اومد برام و دلنشین..و اینکه داستان رئاله

    ۲ روز پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    اعتراف کن که جذب خودم هم شدی😂😅

    ۲ روز پیش
  • عاطی

    در پارت 781

    مجید؟ کدوم مجید؟ 😎🙃

    ۲ روز پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    یکی از شخصیت‌های رمان زمزمه آسمان بود. حالا در ادامه ایشالا به خدمت‌شون می‌رسیم😅😅

    ۲ روز پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟