رمان کوچ بی بازگشت پرستوها
- به قلم فاطمه علی آبادی
- 87 پارت
- در حال نگارش
- زبان فارسی
- 167K 👁
- 520 ❤️
- 3.1K 💬
خلاصه رمان کوچ بی بازگشت پرستوها
نفس، پزشک جوانیست که همهچیزش را در تهران جا میگذارد؛ نامزدی که ترکش کرده، مادری بیمار و آیندهای که دیگر به رنگ رؤیا نیست. دستور اجباری طرح، او را به جنوبیترین نقطهی کشور میفرستد؛ روستای ساحلیِ دَرَک، جایی که دریا و بیابان به هم میرسند و سکوت، جای هر واژهای را گرفته است. در نخستین روزهای حضورش، با فقر، بیاعتمادی مردم محلی و مرز باریکی میان مرگ و زندگی روبهرو و طرح او چیزی فراتر از پزشکی میشود؛ تلاشی سخت برای زنده ماندن. در روستایی که دریا بر بیابان شلاق میزند؛ در میان فقر، زخم و خون، دل به دریا میزند تا به زندگیاش پایان دهد، به سکوت پایان دهد. اما همان شب، مردی از دل تاریکی بیرون میآید؛ آراز، کسی که عشقش را در آسمان از دست داده و حالا به زمین پناه آورده. در تلاقی دو رنج، دو گمگشته از دو جهان، جرقهی کوچکی از معنا شکل میگیرد. «کوچ بیبازگشت پرستوها» ادامهی رمان "زمزمهی آسمان" است؛ داستان پزشکانی که خواستند درمانگرِ درد مردم باشند، اما درون سیاهچالهی میان مدرنیته و واقعیات تلخ جامعه محکوم به نابودی شدند. داستان رسالتی انسانی، ماندن و رفتن وَ آخرین تلاش برای زندگی.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 87
چند ثانیه فقط نگاهش کردم. انگار داشتم کلماتش را هضم میکردم. میخواستم مطمئن شوم درست شنیدهام. گفتم: - یعنی چی؟ جرعهای از آبش را نوشید: - یعنی نمیریم. ابروهایم بالا رفت: - چرا؟ بقیه آب را بیوقفه سر کشید. لیوان را که از لبش جدا کرد، گفت: - مسیرش طولانیه. شانه بالا انداختم: - خب که چی؟ با ماشین...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 86
یک ماهی گذشته بود و امروز تصمیم گرفته بودم بیخبر بروم خانه مادرم و به اصطلاح غافلگیرشان کنم. کلید را داخل قفل در انداختم و پرهیجان وارد شدم. انگار هیچ کس نبود. کل هیجانم به یکباره خوابید. صدای آرام آهنگی میشنیدم. ناواضح بود. چند قدم جلو رفتم. صدا مدام بیشتر میشد. گوش تیز کردم: - تو رفتی و دلم...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 85
بعد از صبحانه، بالاخره خانه کمی آرامتر شد. نفیسه آنقدر بین اتاقها رفت و آمد کرده بود که خودش آخر سر نشست روی مبل و گفت: - من نمیفهمم چرا همه فکر میکنن عروسی فقط لباس پوشیدنه و چیتانپیتانه. نصف عمر آدم تو همین دویدنها میگذره. خندهام گرفت. چند دقیقه بعد، وقتی آرایشگر آمد، خانه دوباره پر شد...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 84
انگار پاهایش همانجا خشک شده بودند، ولی برنگشت. فقط شانههای لاغرش را دیدم که زیر تیشرت مشکی، آرام بالا و پایین میشدند. انگار داشت با تمام توانش جلوی گریهاش را میگرفت. آهسته نزدیکتر رفتم. این بار دیگر دستم را سمتش دراز نکردم. فقط چند قدم آنطرفتر ایستادم. - حق داری از آراز ناراحت باشی. هیچ ج...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان کوچ بی بازگشت پرستوها
سلام دوستای گلم😍😍
اول بگم که چون یه سری بچه ها تازه بهمون اضافه شدن و وسط داستان هستن، رمان از شنبه هفته آینده غیر رایگان می شه که اون دوستانم برسن تموم کنن😘😘
فقط یادتون باشه که تمدید نمی شه😍
بالاخره رمان مون با تمام کم و کاستی ها تموم شد.**خودم به شخصه دلم براش تنگ می شه🥲🥲**امیدوارم پایان بندی رو دوست داشته باشید.**می دونم قرار بود یه پارت باشه😅 ولی خب خیلی بیشتر مونده بود😁 **چون قول داده بودم امشب تموم بشه، سه تا پارت طولانی رو یک جا براتون گذاشتم. امیدوارم لذت ببرید ازش.**لطفاً حالا که دیگه دارم از پیش تون می رم، برام کامنت بذارید🥲😘****امیدوارم روزی برسه که انقدر خوشحال باشیم که من دیگه موضوع غمگینی نداشته باشم برای نوشتن و فقط از شادی هم وطن هام بنویسم.**بچه ها تک تک تون رو با هر قومیتی خیلی دوست دارم و بهترین ها رو براتون آرزو می کنم.**پایدار باشید.**دوستون دارم.****پاینده ایران❤️****پ.ن: نمی دونم دیگه کی برگردم پیش تون.
تا اون موقع خداحافظ. مراقب خودتون و مهربونی هاتون باشید😘😘
مبینا
در پارت 110من اگه بودم بهش فرصت میدادم. واقعا خوب حرف میزنه آدم با احساساتش بازی میشه🫢
دیروزآوا مهری
در پارت 872من انتهای نفیسه و حامد رو نفهمیدم.
۱ هفته پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
سلام آوا جان. نفیسه به حامد جواب رد داد و در حد دوتا دوست باقی موندن ولی کی از آینده خبر داره؟ فعلاً نفیسه تصمیم گرفته روی خودش تمرکز کنه. سنی هم نداره. فقط بیست سالشه.
۶ روز پیشآوا
در پارت 870آهان. تازه متوجه شدم. کلی ممنونم. 🤍
۵ روز پیشزهرا
در پارت 870ممنون که با قلمت نامشون رو زنده نگه داشتی سربلند و سرافراز باشید
۵ روز پیشنسترن
در پارت 870خیلی خیلی رمان عالی بود خسته نباشید
۶ روز پیشمهوا
در پارت 870بی نظیر بودی عالی دمت گرم بازم بنویس خستگیم در رفت
۶ روز پیشترنم
در پارت 862جمله قشنگی بود که آدما اگه متعلق به هم باشند زمان همه چیز را حل میکند اگر نه صد سال هم که میگذشت چیزی درست نمیشد👌🌱
۱ هفته پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
😍😍❤️❤️💋💋
۶ روز پیشNana
در پارت 871خسته نباشید رمانتون واقعا عالی بود..قلمتون مانا
۱ هفته پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
سلام عزیزدلم. شکر که به دلتون نشست. ممنون که تا انتها کنارم بودید😍😍
۶ روز پیشنازنین
در پارت 872سلام عزیزم خیلی خیلی رمان ت رو دوست داشتم واقعا حس می کردم خودم توی داستان کنار نفس و آراز و مردم عزیز درک بودم قلم ت مانا عزیزم موفق باشی پاینده باد ایران و ایرانی 🇮🇷💗
۱ هفته پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
سلام نازنین جان. مرسی که تا انتها کنارم بودی عزیزم❤️❤️
۶ روز پیشسعادت
در پارت 872خیلی خیلی عالی بود ممنون بابت رمان زیبات امیدوارم که هرچه زودتر برگردید با رمان جدید قلمت مانا 🌸🌸به امید روزهای بهتر برای ایران و ایرانی 🌹🌹
۱ هفته پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
سلام عزیزم. خدا رو شکر که به دلت نشست😘😘 سپاسگزارم که تا انتها کنارم بودی نازنین😍😍😘😘
۶ روز پیشمحبوبه
در پارت 872سلام سپاس نویسنده گلی خیلی متشکر از داستان زیباتون انشالله در همه مراحل زندگی موفق باشید
۱ هفته پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
سلام محبوبه جان. مرسی که تا انتها کنارم بودی عزیزدلم😍😍
۶ روز پیششیوا
در پارت 872ممنونم از رمان زیبات وقتی دیدم به آخر داستان رسیدم انگار غم عالم نشست تو دلم، دلم نمی خواست تموم شه. باز هم چشم به راه یه رمان زیبای دیگه ازت هستم. موفقباشی. 😘🌹🌹
۱ هفته پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
سلام شیوا جانم😍 مرسی که تا انتها کنارم بودی عزیزم. خدا رو شکر که انقدر به دلت نشسته نازنینم😍😍😘😘
۶ روز پیشاشرف
در پارت 872سلام عزیزم بسیارزیبا ودلنشین بود رمانت انگار کنار اونا هستم ممنونم خیلی لذت بردم ان شاالله با رمانهای زیبا بازهم بدرخشی درود به مردم جنوب زنده باد ایران
۱ هفته پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
سلام اشرف جان. ممنونم از نگاه زیبات. یه دنیا ممنونم که تا انتها کنارم بودی😍😍
۶ روز پیشMrzh
در پارت 871ای واای من 🥹🥹 چه زود تموم شد کلی دلم برای نفس و اراز و خورشید تنگ میشه مرسی فاطمه جون بابت قلم زیبات داستان بی نظیری رو برامون رقم زدی انشالله همیشه موفق و پیروز باشید دکتر صاحبه😍😘❤️🙏
۱ هفته پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
سلام عزیزدلم. سپاسگزارم از نگاه زیبات جانا😍😍 مرسی که کنارم بودی گلی😘😘
۶ روز پیشفروغ
در پارت 871ممنون بانو عالی بود
۱ هفته پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
سلام فروغ جانم. ممنونتم که تا انتها کنارم بودی عزیزدلم😘😘
۶ روز پیش

مهری
در پارت 870ممنون عزیز جان هم قلمت عالی هستش و هم موضوعی که انتخاب کردی خدا همیشه سلامت نگهت داره به زندگیت برکت بده🙏❤️