دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه کوچ بی بازگشت پرستوها اثر فاطمه علی آبادی

رمان کوچ بی بازگشت پرستوها

  • زبان فارسی
  • 145.1K 👁
  • 485 ❤️
  • 2.6K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه کوچ بی بازگشت پرستوها

نفس، پزشک جوانی‌ست که همه‌چیزش را در تهران جا می‌گذارد؛ نامزدی که ترکش کرده، مادری بیمار و آینده‌ای که دیگر به رنگ رؤیا نیست. دستور اجباری طرح، او را به جنوبی‌ترین نقطه‌ی کشور می‌فرستد؛ روستای ساحلیِ دَرَک، جایی که دریا و بیابان به هم می‌رسند و سکوت، جای هر واژه‌ای را گرفته است. در نخستین روزهای حضورش، با فقر، بی‌اعتمادی مردم محلی و مرز باریکی میان مرگ و زندگی روبه‌رو و طرح او چیزی فراتر از پزشکی می‌شود؛ تلاشی سخت برای زنده ماندن. در روستایی که دریا بر بیابان شلاق می‌زند؛ در میان فقر، زخم و خون، دل به دریا می‌زند تا به زندگی‌اش پایان دهد، به سکوت پایان دهد. اما همان شب، مردی از دل تاریکی بیرون می‌آید؛ آراز، کسی که عشقش را در آسمان از دست داده و حالا به زمین پناه آورده. در تلاقی دو رنج، دو گم‌گشته‌ از دو جهان، جرقه‌ی کوچکی از معنا شکل می‌گیرد. «کوچ بی‌بازگشت پرستوها» ادامه‌ی رمان "زمزمه‌ی آسمان" است؛ داستان پزشکانی که خواستند درمانگرِ درد مردم‌ باشند، اما درون سیاه‌چاله‌ی میان مدرنیته و واقعیات تلخ جامعه محکوم به نابودی شدند. داستان رسالتی انسانی، ماندن و رفتن وَ آخرین تلاش برای زندگی.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

سلام به خوانندگان محترم رمان کوچ بی‌بازگشت پرستوها. لطفاً دقت بفرمایید که رمان ۲۴ ساعت بعد از پایان، غیر رایگانخواهد شد. خیلی ممنونم که این رمان رو برای مطالعه انتخاب کردید.
مقدمه:
به نام نامی ایران؛ به نام نامی انسان!
به آیین وفا داران؛ به راه و رسم بیداران
دلی دارم پر از خورشید! نگاهی روشن از باران…
جز دوست نمیخوانم ؛جز مهر نمیدانم
جز عشق نمیخواهم؛ من زاده ایرانم…
تویی دلبستگی‌ هایم؛ پناه خستگی‌ هایم
به هر جا میروم از تو؛ دوباره در تو می ‌آیم
کران تا بیکران عشق است؛ بیابان در بیابانت
هوای زندگی دارد؛ خیابان در خیابانت!
جهان تا هست خواهم بود؛ اگر تو‌ جان من باشی
برایم خانه باشی؛ خاک باشی و وطن باشی
دیار عاشقی ‌هایم؛ تمام سهم دنیایم
تو را من زندگی ‌کردم؛ به تعداد نفس هایم
تو آن آغوش بی‌ اندازه هستی؛ برای وسعت تنهایی من
من از چشم تو میبینم جهان را؛ تویی آیینه بینایی من
من از تو جان گرفته ‌ام؛ کنم فدای تو
ز‌ جان گذر نمی‌توان؛ مگر برای تو
دل از تو بر نمیکنم؛ تویی جهان من
دچار تو‌ نمی‌کند؛ دل از هوای ‌تو
(دیار عاشقی‌هایم؛ همایون شجریان)
بخش اول: کوچ
به دریا خیره بودم. دست‌هایم را روی سینه قلاب کرده و حس می‌کردم همه‌ی حس‌های مزخرف دنیا یکهو روی قلبم آوار شده؛ تنهایی، ترس، غربت...
آرام روی صخره نشستم. سمت راستم، قایق‌های محلی، یکی‌یکی برمی‌گشتند و ماهی‌گیرها با صورت‌های خسته و آفتاب سوخته قدم می‌زدند. درست مثل من؛ دست خالی، نا امید...
موج‌ها به سنگ‌های کوچک و شن‌های پراکنده ساحل می‌خوردند و هر ضربه، زخم کوچکی روی زمین برجا می‌گذاشت. نزدیک غروب بود و دریا تیره و آرام، اما پر از صداهای ریز موج و بوی نم دریا.
زانوانم را در سینه جمع کردم. موبایلم روی پاهایم بود اما دریغ از یک تماس. آخرین تماسم کی بود؟
به گمانم گرگ و میش صبح.
مادرم زنگ زده بود؛ پرسیده بود «مجهزه؟ راحتی؟». چه جوابی باید می‌دادم؟ یک تخت زنگ‌زده، دیوارهای گچی و مخروبه، داروهایی که ماهی یک بار می‌رسیدند... مجهز؟ جوکی بی پایان بود.
بی‌اختیار تلگرام را باز کردم. آخرین پیام پارسا هنوز هم روی صفحه بود و بهم پوزخند می‌زد:
«من دیگه نمی‌تونم؛ زندگی می‌خوام. من به درد زن دکتر نمی‌خورم.»
انگار که کسی با پتک به سرم کوبیده باشد؛ مشت‌هایم را بستم. بغض راه گلویم را بسته بود، اما نمی‌خواستم گریه کنم؛ نه اینجا، نه حالا.
نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. صفحه‌ی چت را پایین کشیدم. جواب آخرم خون را در رگ‌هایم خشک می‌کرد؛ چه قدر عاجز و به درد نخور بودم:
«چی می‌گی پارسا؟ زده به سرت؟ مگه می‌شه به همین راحتی بگی تموم؟»
دریا هنوز هم بی‌هدف خود را به ساحل می‌کوبید. گوشی را روی اندک شن‌های پراکنده‌ی صخره پرت کردم، ولی چند ثانیه بعد دوباره برداشتمش. معتاد بودم؛ به مرور خاطرات پوسیده. باید می‌خواندم، آن‌قدر می‌خواندم تا نفرت جای دلتنگی را بگیرد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان کوچ بی بازگشت پرستوها

فاطمه علی آبادی : ۱۳ ساعت پیش

سلام دوستای خوبم😍**الوعده وفا. ببخشید دیر شد. سایت از ظهر به بعد از دسترس خارج شد و حدود دو ساعت پیش برای من باز شد.**این چند روز هم تهران نبودم. دیشب ساعت سه تلفن گویای دوربین مدار بسته خونه مون زنگ زد که خونه تون رو دزد زد😐😐 یعنی ما سکته کردیم.**دیگه زنگ زدیم همسایه هامون رو بیدار کردیم. بندگان خدا اسیر شدن. گفتن چیزی نشده و اگر هم کسی وارد ساختمون شده، دَر رفته. خلاصه که بابام امروز گفت باید برگردیم. کلی هم کار داشتیم چون سفر کاری بود در واقع ولی خب مجبور شدیم بیایم تهران. اینه که امروز از ساعت ۵ بعد از ظهر تو راه بودیم. ساعت یازده تازه رسیدیم و من دیگه شروع کردم نوشتن. پارت امشب دیالوگ های ترکی داشت و خب واقعاً برام سخته نوشتن شون🫠🫠 خیلی انرژی می بره.**خلاصه که به بزرگی خودتون ببخشید و لطفاً اگه براتون امکان داره مثل همیشه حمایت کنید و لایک کنید. تعداد لایک های رمان خیلی کمه بچه ها. هربار که رمان رو می خونید اگه دوسش داشتید، می تونید لایک رو بزنید.**کامنت هم که اگه بذارید عالی می شه. به انرژیش این روزها بیشتر از همیشه احتیاج دارم.****پارت بعدی رو چهارشنبه شب می نویسم انشالله😍😍****دوستون دارم.**پاینده ایران❤️

نظرات رمان کوچ بی بازگشت پرستوها
  • محیا

    در پارت 740

    عالی بود ممنون بلاخره نفس به ارزوش میرسه خیلی سختی کشیده بچم خدا اخر عاقبت همه جوونا رابخیر کنه

    ۳ ساعت پیش
  • مهلا

    در پارت 740

    عالی بود 💜💜

    ۵ ساعت پیش
  • فاطمه ❤️

    در پارت 741

    آخی بلاخره آراز اومد دلمون تنگش بود💖💖❤️ 🔥

    ۶ ساعت پیش
  • Nana

    در پارت 740

    ای جان بالاخره آراز اومد بیچاره نفس از دلتنگی نابود شد که

    ۶ ساعت پیش
  • میم

    در پارت 741

    وای،بالاخره تشریف فرما شدن آقا ،حالا ذوق مرگ نشه از این تیپ پسرکشی که نفس زده🤣🙏🏻

    ۶ ساعت پیش
  • آمینا

    در پارت 741

    طبیب بانو مرسی که ترکی برامون مینویسی هرچند من بلد نیستم بخونم

    ۷ ساعت پیش
  • آمینا

    در پارت 741

    یعنی به خانواده نگفتن نامزدی رو تعطیل کردن؟؟ چه دل خجسته ای دوتاشون دارن.خوشحال شدم که آراز اومد در خونه🥰🥰کاش همون درک میموندین

    ۷ ساعت پیش
  • عاطی

    در پارت 743

    عشق آمد♥️♥️ خونه خالی😎♥️😘🙂 سبب خیر شد آیفون خراب🙂😁 مقنعه سبز و شلوار سفید و مانتو مشکی ترکیب چشم نوازیه نفس..🙃 آراز اینکه پیش دکتر روانپزشک میری خیلی عالیه 👍 بعد از شش ماه ♥️ بدون اطلاع 🩵 الان واقعا مواجهشون نفسگیره مخصوصا برای نفس💙 آراز احتمالا نفس رو زیرنظر داشته در این شش ماه😎ممنون👍♥️

    ۷ ساعت پیش
  • Aysan

    در پارت 743

    وای چه جای قشنگی تموم شدد من تا پارت بعدی بیاد از کنجکاوی میمیرم😭😂

    ۸ ساعت پیش
  • ابرا

    در پارت 742

    وایی خدا آراز اومد پارت بعدی عاشقانه است دلمون یه عاشقانه ناب می خواد

    ۸ ساعت پیش
  • هدی

    در پارت 743

    بلاخره آراز اومد🥲

    ۱۱ ساعت پیش
  • رها

    در پارت 742

    وای خدا آراز اومد 😍❤️

    ۱۲ ساعت پیش
  • ساناز

    در پارت 742

    ♥️♥️♥️♥️♥️♥️

    ۱۳ ساعت پیش
  • اسرا

    در پارت 742

    وای بااین تیپ که زددرست بادنجان کامل آرازهم اون چه خوشتیب می بینه😁🙏

    ۱۳ ساعت پیش
  • Sahar

    0

    چقدر دلمون برا ترکی صحبت کردن مادر دختری تنگ شده بود. دستت طلا عالی بود

    ۱۳ ساعت پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟