دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه کوچ بی بازگشت پرستوها اثر فاطمه علی آبادی

رمان کوچ بی بازگشت پرستوها

  • زبان فارسی
  • 167K 👁
  • 520 ❤️
  • 3.1K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان کوچ بی بازگشت پرستوها

نفس، پزشک جوانی‌ست که همه‌چیزش را در تهران جا می‌گذارد؛ نامزدی که ترکش کرده، مادری بیمار و آینده‌ای که دیگر به رنگ رؤیا نیست. دستور اجباری طرح، او را به جنوبی‌ترین نقطه‌ی کشور می‌فرستد؛ روستای ساحلیِ دَرَک، جایی که دریا و بیابان به هم می‌رسند و سکوت، جای هر واژه‌ای را گرفته است. در نخستین روزهای حضورش، با فقر، بی‌اعتمادی مردم محلی و مرز باریکی میان مرگ و زندگی روبه‌رو و طرح او چیزی فراتر از پزشکی می‌شود؛ تلاشی سخت برای زنده ماندن. در روستایی که دریا بر بیابان شلاق می‌زند؛ در میان فقر، زخم و خون، دل به دریا می‌زند تا به زندگی‌اش پایان دهد، به سکوت پایان دهد. اما همان شب، مردی از دل تاریکی بیرون می‌آید؛ آراز، کسی که عشقش را در آسمان از دست داده و حالا به زمین پناه آورده. در تلاقی دو رنج، دو گم‌گشته‌ از دو جهان، جرقه‌ی کوچکی از معنا شکل می‌گیرد. «کوچ بی‌بازگشت پرستوها» ادامه‌ی رمان "زمزمه‌ی آسمان" است؛ داستان پزشکانی که خواستند درمانگرِ درد مردم‌ باشند، اما درون سیاه‌چاله‌ی میان مدرنیته و واقعیات تلخ جامعه محکوم به نابودی شدند. داستان رسالتی انسانی، ماندن و رفتن وَ آخرین تلاش برای زندگی.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

سلام به خوانندگان محترم رمان کوچ بی‌بازگشت پرستوها. لطفاً دقت بفرمایید که رمان ۲۴ ساعت بعد از پایان، غیر رایگانخواهد شد. خیلی ممنونم که این رمان رو برای مطالعه انتخاب کردید.
مقدمه:
به نام نامی ایران؛ به نام نامی انسان!
به آیین وفا داران؛ به راه و رسم بیداران
دلی دارم پر از خورشید! نگاهی روشن از باران…
جز دوست نمیخوانم ؛جز مهر نمیدانم
جز عشق نمیخواهم؛ من زاده ایرانم…
تویی دلبستگی‌ هایم؛ پناه خستگی‌ هایم
به هر جا میروم از تو؛ دوباره در تو می ‌آیم
کران تا بیکران عشق است؛ بیابان در بیابانت
هوای زندگی دارد؛ خیابان در خیابانت!
جهان تا هست خواهم بود؛ اگر تو‌ جان من باشی
برایم خانه باشی؛ خاک باشی و وطن باشی
دیار عاشقی ‌هایم؛ تمام سهم دنیایم
تو را من زندگی ‌کردم؛ به تعداد نفس هایم
تو آن آغوش بی‌ اندازه هستی؛ برای وسعت تنهایی من
من از چشم تو میبینم جهان را؛ تویی آیینه بینایی من
من از تو جان گرفته ‌ام؛ کنم فدای تو
ز‌ جان گذر نمی‌توان؛ مگر برای تو
دل از تو بر نمیکنم؛ تویی جهان من
دچار تو‌ نمی‌کند؛ دل از هوای ‌تو
(دیار عاشقی‌هایم؛ همایون شجریان)
بخش اول: کوچ
به دریا خیره بودم. دست‌هایم را روی سینه قلاب کرده و حس می‌کردم همه‌ی حس‌های مزخرف دنیا یکهو روی قلبم آوار شده؛ تنهایی، ترس، غربت...
آرام روی صخره نشستم. سمت راستم، قایق‌های محلی، یکی‌یکی برمی‌گشتند و ماهی‌گیرها با صورت‌های خسته و آفتاب سوخته قدم می‌زدند. درست مثل من؛ دست خالی، نا امید...
موج‌ها به سنگ‌های کوچک و شن‌های پراکنده ساحل می‌خوردند و هر ضربه، زخم کوچکی روی زمین برجا می‌گذاشت. نزدیک غروب بود و دریا تیره و آرام، اما پر از صداهای ریز موج و بوی نم دریا.
زانوانم را در سینه جمع کردم. موبایلم روی پاهایم بود اما دریغ از یک تماس. آخرین تماسم کی بود؟
به گمانم گرگ و میش صبح.
مادرم زنگ زده بود؛ پرسیده بود «مجهزه؟ راحتی؟». چه جوابی باید می‌دادم؟ یک تخت زنگ‌زده، دیوارهای گچی و مخروبه، داروهایی که ماهی یک بار می‌رسیدند... مجهز؟ جوکی بی پایان بود.
بی‌اختیار تلگرام را باز کردم. آخرین پیام پارسا هنوز هم روی صفحه بود و بهم پوزخند می‌زد:
«من دیگه نمی‌تونم؛ زندگی می‌خوام. من به درد زن دکتر نمی‌خورم.»
انگار که کسی با پتک به سرم کوبیده باشد؛ مشت‌هایم را بستم. بغض راه گلویم را بسته بود، اما نمی‌خواستم گریه کنم؛ نه اینجا، نه حالا.
نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. صفحه‌ی چت را پایین کشیدم. جواب آخرم خون را در رگ‌هایم خشک می‌کرد؛ چه قدر عاجز و به درد نخور بودم:
«چی می‌گی پارسا؟ زده به سرت؟ مگه می‌شه به همین راحتی بگی تموم؟»
دریا هنوز هم بی‌هدف خود را به ساحل می‌کوبید. گوشی را روی اندک شن‌های پراکنده‌ی صخره پرت کردم، ولی چند ثانیه بعد دوباره برداشتمش. معتاد بودم؛ به مرور خاطرات پوسیده. باید می‌خواندم، آن‌قدر می‌خواندم تا نفرت جای دلتنگی را بگیرد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان کوچ بی بازگشت پرستوها

فاطمه علی آبادی : ۱ هفته پیش

سلام دوستای گلم😍😍
اول بگم که چون یه سری بچه ها تازه بهمون اضافه شدن و وسط داستان هستن، رمان از شنبه هفته آینده غیر رایگان می شه که اون دوستانم برسن تموم کنن😘😘
فقط یادتون باشه که تمدید نمی شه😍
بالاخره رمان مون با تمام کم و کاستی ها تموم شد.**خودم به شخصه دلم براش تنگ می شه🥲🥲**امیدوارم پایان بندی رو دوست داشته باشید.**می دونم قرار بود یه پارت باشه😅 ولی خب خیلی بیشتر مونده بود😁 **چون قول داده بودم امشب تموم بشه، سه تا پارت طولانی رو یک جا براتون گذاشتم. امیدوارم لذت ببرید ازش.**لطفاً حالا که دیگه دارم از پیش تون می رم، برام کامنت بذارید🥲😘****امیدوارم روزی برسه که انقدر خوشحال باشیم که من دیگه موضوع غمگینی نداشته باشم برای نوشتن و فقط از شادی هم وطن هام بنویسم.**بچه ها تک تک تون رو با هر قومیتی خیلی دوست دارم و بهترین ها رو براتون آرزو می کنم.**پایدار باشید.**دوستون دارم.****پاینده ایران❤️****پ.ن: نمی دونم دیگه کی برگردم پیش تون.
تا اون موقع خداحافظ. مراقب خودتون و مهربونی هاتون باشید😘😘

نظرات رمان کوچ بی بازگشت پرستوها

  • مهری

    در پارت 870

    ممنون عزیز جان هم قلمت عالی هستش و هم موضوعی که انتخاب کردی خدا همیشه سلامت نگهت داره به زندگیت برکت بده🙏❤️

    ۱۱ ساعت پیش
  • مبینا

    در پارت 110

    من اگه بودم بهش فرصت میدادم. واقعا خوب حرف میزنه آدم با احساساتش بازی میشه🫢

    دیروز
  • آوا مهری

    در پارت 872

    من انتهای نفیسه و حامد رو نفهمیدم.

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    سلام آوا جان. نفیسه به حامد جواب رد داد و در حد دوتا دوست باقی موندن ولی کی از آینده خبر داره؟ فعلاً نفیسه تصمیم گرفته روی خودش تمرکز کنه. سنی هم نداره. فقط بیست سالشه.

    ۶ روز پیش
  • آوا

    در پارت 870

    آهان. تازه متوجه شدم. کلی ممنونم. 🤍

    ۵ روز پیش
  • زهرا

    در پارت 870

    ممنون که با قلمت نامشون رو زنده نگه داشتی سربلند و سرافراز باشید

    ۵ روز پیش
  • نسترن

    در پارت 870

    خیلی خیلی رمان عالی بود خسته نباشید

    ۶ روز پیش
  • مهوا

    در پارت 870

    بی نظیر بودی عالی دمت گرم بازم بنویس خستگیم در رفت

    ۶ روز پیش
  • ترنم

    در پارت 862

    جمله قشنگی بود که آدما اگه متعلق به هم باشند زمان همه چیز را حل میکند اگر نه صد سال هم که میگذشت چیزی درست نمیشد👌🌱

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    😍😍❤️❤️💋💋

    ۶ روز پیش
  • Nana

    در پارت 871

    خسته نباشید رمانتون واقعا عالی بود..قلمتون مانا

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    سلام عزیزدلم. شکر که به دل‌تون نشست. ممنون که تا انتها کنارم بودید😍😍

    ۶ روز پیش
  • نازنین

    در پارت 872

    سلام عزیزم خیلی خیلی رمان ت رو دوست داشتم واقعا حس می کردم خودم توی داستان کنار نفس و آراز و مردم عزیز درک بودم قلم ت مانا عزیزم موفق باشی پاینده باد ایران و ایرانی 🇮🇷💗

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    سلام نازنین جان. مرسی که تا انتها کنارم بودی عزیزم❤️❤️

    ۶ روز پیش
  • سعادت

    در پارت 872

    خیلی خیلی عالی بود ممنون بابت رمان زیبات امیدوارم که هرچه زودتر برگردید با رمان جدید قلمت مانا 🌸🌸به امید روزهای بهتر برای ایران و ایرانی 🌹🌹

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. خدا رو شکر که به دلت نشست😘😘 سپاسگزارم که تا انتها کنارم بودی نازنین😍😍😘😘

    ۶ روز پیش
  • محبوبه

    در پارت 872

    سلام سپاس نویسنده گلی خیلی متشکر از داستان زیباتون انشالله در همه مراحل زندگی موفق باشید

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    سلام محبوبه جان. مرسی که تا انتها کنارم بودی عزیزدلم😍😍

    ۶ روز پیش
  • شیوا

    در پارت 872

    ممنونم از رمان زیبات وقتی دیدم به آخر داستان رسیدم انگار غم عالم نشست تو دلم، دلم نمی خواست تموم شه. باز هم چشم به راه یه رمان زیبای دیگه ازت هستم. موفقباشی. 😘🌹🌹

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    سلام شیوا جانم😍 مرسی که تا انتها کنارم بودی عزیزم. خدا رو شکر که انقدر به دلت نشسته نازنینم😍😍😘😘

    ۶ روز پیش
  • اشرف

    در پارت 872

    سلام عزیزم بسیارزیبا ودلنشین بود رمانت انگار کنار اونا هستم ممنونم خیلی لذت بردم ان شاالله با رمانهای زیبا بازهم بدرخشی درود به مردم جنوب زنده باد ایران

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    سلام اشرف جان. ممنونم از نگاه زیبات. یه دنیا ممنونم که تا انتها کنارم بودی😍😍

    ۶ روز پیش
  • Mrzh

    در پارت 871

    ای واای من 🥹🥹 چه زود تموم شد کلی دلم برای نفس و اراز و خورشید تنگ میشه مرسی فاطمه جون بابت قلم زیبات داستان بی نظیری رو برامون رقم زدی انشالله همیشه موفق و پیروز باشید دکتر صاحبه😍😘❤️🙏

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    سلام عزیزدلم. سپاسگزارم از نگاه زیبات جانا😍😍 مرسی که کنارم بودی گلی😘😘

    ۶ روز پیش
  • فروغ

    در پارت 871

    ممنون بانو عالی بود

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    سلام فروغ جانم. ممنونتم که تا انتها کنارم بودی عزیزدلم😘😘

    ۶ روز پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟