رمان کوچ بی بازگشت پرستوها
- به قلم فاطمه علی آبادی
- 78 پارت
- در حال نگارش
- زبان فارسی
- 154K 👁
- 500 ❤️
- 2.8K 💬
خلاصه رمان عاشقانه کوچ بی بازگشت پرستوها
نفس، پزشک جوانیست که همهچیزش را در تهران جا میگذارد؛ نامزدی که ترکش کرده، مادری بیمار و آیندهای که دیگر به رنگ رؤیا نیست. دستور اجباری طرح، او را به جنوبیترین نقطهی کشور میفرستد؛ روستای ساحلیِ دَرَک، جایی که دریا و بیابان به هم میرسند و سکوت، جای هر واژهای را گرفته است. در نخستین روزهای حضورش، با فقر، بیاعتمادی مردم محلی و مرز باریکی میان مرگ و زندگی روبهرو و طرح او چیزی فراتر از پزشکی میشود؛ تلاشی سخت برای زنده ماندن. در روستایی که دریا بر بیابان شلاق میزند؛ در میان فقر، زخم و خون، دل به دریا میزند تا به زندگیاش پایان دهد، به سکوت پایان دهد. اما همان شب، مردی از دل تاریکی بیرون میآید؛ آراز، کسی که عشقش را در آسمان از دست داده و حالا به زمین پناه آورده. در تلاقی دو رنج، دو گمگشته از دو جهان، جرقهی کوچکی از معنا شکل میگیرد. «کوچ بیبازگشت پرستوها» ادامهی رمان "زمزمهی آسمان" است؛ داستان پزشکانی که خواستند درمانگرِ درد مردم باشند، اما درون سیاهچالهی میان مدرنیته و واقعیات تلخ جامعه محکوم به نابودی شدند. داستان رسالتی انسانی، ماندن و رفتن وَ آخرین تلاش برای زندگی.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 78
من از او کنجکاوتر بودم ولی جواب دادم: - هیچی. شنبه تا پنجشنبه میرم مرکز بهداشت. دو شب در هفته هم شیفت شب بودم. یه کم هم برای رزیدنتی شروع کردم البته نه جدی. منو مقابلش را برداشته و لبخند بر لبانش آهسته بوسه زد: - که این طور. پس مشغول بودی. سر تکان دادم و من هم منو را برداشتم. پرسیدم: - تو چی؟ ...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 77
شانس آوردم سمت صندلی شاگرد ایستاده بود. سریع موبایلم را خاموش کردم و لبخند احمقانهای بر لبانم نشاندم. مشکوک نگاهم میکرد: - چرا وایستادی پس؟ برو دیگه. سر تکان دادم و دوباره خداحافظی کردم. خواستم استارت ماشین را بزنم که عذاب وجدان یقهام را گرفت. پوفی کرده و دوباره پیاده شدم. کمی آن طرفتر کنار م...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 76
لیوان را سمتش گرفتم. زیر دستم زد و بلند شد. یک قدم عقب پرت شدم و نوید سمت در پا تند کرد. پشتش دویدم و گوشه پیراهنش را گرفتم. در را باز کرد و درحالی که کفشهایش را عصبی پا میزد، زیرلب غرید: - ریدم تو این زندگی که کلام اندازه ارزن پیش شماها پشم نداره. در آسانسور را باز کرد و رفت. سریع لباس پوشیدم،...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 75
نفسم بند آمد. آرام... خیلی آرام برگشتم. چند قدم آنطرفتر ایستاده بود. پیراهن سفید سادهای تنش بود. آستینهایش را تا آرنج بالا زده بود و تهریشش از همیشه مرتبتر بود. لاغرتر شده بود؛ استخوان گونههایش بیشتر پیدا بود اما... اما چشمهایش... همان چشمهایی بودند که شش ماه تمام، هر شب قبل از خواب دنبا...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان کوچ بی بازگشت پرستوها
سلام سلام**خوبید؟😍😍**امیدوارم حال همهتون عالی باشه.**من بالاخره امتحانم رو دادم و راستش دیروز رفته بودم بعد از دو هفته داداشم اینا رو ببینم بالاخره و امروز هم داشتم با مامانم خونه رو تمیز میکردم😅 بنده خدا دو ماه بود به خاطر من خونه رو تمیز نکرده بود که صدا جارو برقی اذیتم نکنه. دیگه خودتون حساب کنید خونه چه وضعی شده بود😅**خلاصه که بالاخره الآن وقت کردم بیام بنویسم و دوتا پارت طولانی نوشتم😍😍**حدود هفت هشت پارت بیشتر نمونده پس بشتابید برای خوندنش که بعد از پارت آخر، رمان غیر رایگان میشه. البته برای دوستای خوبم که دارن میخونن، رایگان میمونه فقط کافیه بهم یادآوری کنید بچهها😍**لطفاً برای امتحانم دعا کنید، یکم سخت بود🥲**برام نظر بذارید که اینبار دیگه قراره تکتک جواب بدم😁😁****و اما سوال دهم و آخر رمانمون که بعدش بریم برای قرعهکشی:**سوال دهم:**علت اینکه این رمان رو برای خوندن انتخاب کردید و ادامه دادید، چی بود؟😍**جواب درست و غلط نداره بچهها. فقط کافیه جواب بدید.**دوستون دارم.**مرسی که کنارمید. **پاینده ایران❤️
رارا
0سلام وقت بخیر خدمت نویسنده عزیز راستش من اصلا نمیدونستم این رمان قشنگ هم هست از اونجا که نویسنده عزیز آزاده خانوم اطلاع رسانی کرد بود شروع کردم گفتم اگه پسندم نشد ادامش نمیدم ولی از اونجا که اونقدر قشنگ بوده شب تاصبح بیدار موندم و خوندم واز اونجا که شما ادامشو خیلی دیر دادین بیرون کلافم کردین باپوزش
دیروزدلارام
در پارت 782سلام فاطمه جان خوبی عزیزم خیلی دلم برات تنگ شده بود مثل همیشه پارت عالی خسته نباشید
۲ روز پیشمامان عسل
در پارت 781نفس نباید زندگی شو طبق خواسته های آراز پیش ببره هر چند مرد خوب و ایده آلی باشه..ولی هنوز خود درگیری با عشق اولش داره واین زندگی نفس رو تحت تاثیر قرار میده تازه میخواد دنبال مجید و اون بچه ها بره .. کی میخواد برای نفس زندگی عاشقانه بسازه .. درک این موضوع برام گنگ هستش
۲ روز پیشمامان عسل
در پارت 780آراز خان بعد از شش ماه اومد که دل نفس بدست بیاره ..برعکس هنوز از فکر تینا و خواسته هاش حرف میزنه..هر *** جای نفس بود ناراحت میشد من که مادر دوتا بچه هستم از این کار آراز خوشم نمیاد میخواد کار خیر انجام بده حالا چرا با اسم تینا شروع میکنه 🤔😒
۲ روز پیشAysan
در پارت 781درسته که شخصیت آراز جوریه که واقعا این به فکر بودنه همیشه باهاش هست ، ولی نمیدونم به نظرم اینکه بره دنبال آرزو های تینا یکم اشتباهه ماهیتش ، البته منظورم بلافاصله بعد از آشتی کردن با نفسه میتونست در مورد آینده ی خودشون صحبت بکنه و در مورد اون برنامه ریزی بکنه تا آرزو های تینا🫠
۳ روز پیشیانا
در پارت 781دقیقا، اینطوری که پیداست آراز هیچ وقت نمیتونه از تینا و خاطراتش فاصله بگیره این نفس هست که داره خودشو با آراز همساز میکنه
۲ روز پیشAysan
در پارت 780خب به نظر من تو زندگی دوتاشون اتفاقاتی بوده که روشون در این حد تاثیر گذاشته واسه آراز اینا و واسه نفس هم پارسا و .. در هر صورت هر دوشون باید با شرایط همدیگه کنار بیان ولی فرقشون این بوده که آراز عاشق تینا بوده و نفس عاشق پارسا نبوده در نهایت موضوع رمان شخصیت هاش انقدر متفاوته واقعا نمیشه قضاوت کرد
۲ روز پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
دقیقاً همینطوره و خب برای هر مسالهای هر دو طرف باید ۵۰ درصد کوتاه بیان تا مجموعش به صد برسه. آراز با مرگ تینا مواجه شد و رفت دکتر. حالا نوبت ۵۰ درصد نفسه.
۲ روز پیشAysan
در پارت 780کاملا درسته زندگی برابریه کامله ، و دیگه تو همچین زمینه هایی غرور و اینا اهمیت چندانی نداره ، قدم به قدم باید باهم پیش برن
۲ روز پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
متاسفانه همین طوره. آدمایی که خیلی اهمیت میدن به طرف مقابلشون و کلاً اطرافیانشون؛ سوگواری سختتری رو هم متحمل میشن. یه جورایی ذهن قبیلهای دارن. یعنی هر کسی که براشون مهمه میشه عضوی از اون قبیله و وقتی از دست میره، احساس فقدان شدیدی میکنن
۲ روز پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
اینم قسمتی از روند درمانشه آیسان جان. با انکار چیزی پیش نمیره. باید تینا در ذهنش به صلح برسه و اینم پیشنهاد روانشناس با توجه به شناختی بوده که از آراز پیدا کرده. البته شاید بهتر بود اول در مورد خودشون صحبت کنه ولی خب آرازه دیگه🫠🫠 الویتش معمولاً بقیه هستن🫠
۲ روز پیشAysan
در پارت 772دلیل خوندن رمان واسه من به شخصه محیط به شدت متفاوت و اون حس واقعی بودن تک تک شخصیت ها بود و البته اینکه به یکسری مشکلات واقعی که خیلی ها ازش خبر ندارن و براشون اهمیتی نداره پرداخته شده ، اینکه به مشکلات تک تک جنوبی های عزیز با چشم باز اشاره شده واقعا یکی از دلیلای اصلی واسه من بود
۳ روز پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
خدا رو شکر که دوسش داشتی😍😘 همیشه دلم میخواست در مورد مردم بینهایت زیبای بلوچ بنویسم هر چند که مردم ایران همه خیلی خوب و خفن هستن ولی خب نسبت به مردم مظلوم بلوچ یه جور دیگهای بیانصافی شده. امیدوارم این رمان صدای اونها باشه😘
۲ روز پیشAysan
در پارت 770درسته واقعا مردم جنوب از خوزستان گرفته تا همون بلوچستان یه غمی ته چشمای زیباشون هست همیشه ، به خصوص که بیشترین ظلم به مرز نشینا شده و هر چند نه دیگه الان تو اعماق ظلم فرو رفتیم ولی خب🫠
۲ روز پیشپریسا
در پارت 772دلیل این که این رمان و دنبال میکنم اینه که دور از واقعیت نیست و آدم حس میکنه واقعا خودشم اونجا بوده وقتی رمان و میخونه انشاالله تو آزمونت هم موفق میشی عزیزم
۲ روز پیشV-A
در پارت 780من از دختر هایی که برای زندگیشون می جنگند وموفقند بخاطر تلاششون وکوتاه نمیاند خیلی خوشم میاد
۲ روز پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
مرسی که کنارمی عزیزم😍😍 خانوما همه قوی هستن فقط باید باور کنن😘😘
۲ روز پیشمیم
در پارت 771نوید هم عین همه داداشا،نیستن کلا،سرشون چنان گرم زن و زندگی خودشونه انگار نمی بیننت اصلا،اما به موقع پیداشون می شه،طلبکارن و رگ گردنشون باد می کنه و خودشون همه کاره خانواده می دونن و عقل کل 🤔
۲ روز پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
سلام عزیزدلم😍😍 مرسی که با وجود نامنظمی پارتگذاری بازم کنارم موندی😘😘 سر خونه و زندگی خودشونن دیگه🫠🫠
۲ روز پیشمیم
در پارت 771آره ما هم بهشون حق می دیم،حالا نفس یکیه می شه کاریش کرد امان از روزی یه خواستگار بیادو بین چند تا داداش اختلاف بیفته،یکی میگه خوبه اون یکی میگه اصلا در شان خانواده ما نیست،خلاصه دیگه ترجیح می دی دور ازدواج خط قرمز بکشی،همه عقل کلن جز تو که باید بشینی این با تجربه ها برات تصمیم بگیرن 😏
۲ روز پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
دل پری داری😂😂😂
۲ روز پیشMrzh
در پارت 782من فقط بخاطر موضوع جدید و قلم خوب نویسنده عزیز رمان رو دنبال میکردم😍 و واقعا عاشق تک تک شخصیت های رمانم
۲ روز پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربونت عزیزم. مرسی از نگاه زیبات😍😍
۲ روز پیشابرا
در پارت 780واما آراز نباید در بر خورد اول سراغ گذشته وتینا می رفت اینجوری بازم یاد تینا بیشتر بچه شمه تا نفس که شیش ماه دور ازش بوده
۲ روز پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
شاید ولی آرازه دیگه. ذهنش درگیر چیزی باشه به زبون میاره🫠🫠 این ملاقات هم بیشتر برای حل همین مسائل بود. نوید توصیههای لازم رو کرد دیگه😂😂
۲ روز پیشابرا
در پارت 780سلام راستش تا حالا رمانتون نخونده بودم آزاده جان معرفی کرد منم خوندم جذب رمان زیباتون شدم اینک تو اون روستا باکلی مشکل کنار اومد جالب بود ومن خودم هم با این مردم از نزدیک برخورد دارم من هم بلوچم بین این مردم زیاد زندگی کردم خوب توصیف شده بود واقعا خسته نباشید داره
۲ روز پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
آزاده جان به من خیلی لطف دارن. مرسی که به واسطه قلم بینظیر آزاده عزیزم، به منم اعتماد کردی و نگاه زیبات رو بهم دادی😍😍
۲ روز پیشعاطی
در پارت 781من چرا رمانت رو خوندم؟ نمیدونم اولش جذب دکتری شده بودم که اومده بود یک روستای بدون امکانات.. توی این خط رنج هست من جذب رنج یک زن و مسئولیتش شدم .و بعد بقیه داستان..که رنج در تمام زندگی ها نقش داشت و درکنار هم بودن اهالی..و عشق..در کنار این رنج زیبا اومد برام و دلنشین..و اینکه داستان رئاله
۲ روز پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
اعتراف کن که جذب خودم هم شدی😂😅
۲ روز پیشعاطی
در پارت 781مجید؟ کدوم مجید؟ 😎🙃
۲ روز پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
یکی از شخصیتهای رمان زمزمه آسمان بود. حالا در ادامه ایشالا به خدمتشون میرسیم😅😅
۲ روز پیش

سرو
در پارت 780این آراز که هنوز کنار نیومده باخودش چیشد پس برای چی آمده نفس هم لابد دوباره کوتاه میاد براش