دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه کوچ بی بازگشت پرستوها اثر فاطمه علی آبادی

رمان کوچ بی بازگشت پرستوها

  • زبان فارسی
  • 150.7K 👁
  • 495 ❤️
  • 2.7K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه کوچ بی بازگشت پرستوها

نفس، پزشک جوانی‌ست که همه‌چیزش را در تهران جا می‌گذارد؛ نامزدی که ترکش کرده، مادری بیمار و آینده‌ای که دیگر به رنگ رؤیا نیست. دستور اجباری طرح، او را به جنوبی‌ترین نقطه‌ی کشور می‌فرستد؛ روستای ساحلیِ دَرَک، جایی که دریا و بیابان به هم می‌رسند و سکوت، جای هر واژه‌ای را گرفته است. در نخستین روزهای حضورش، با فقر، بی‌اعتمادی مردم محلی و مرز باریکی میان مرگ و زندگی روبه‌رو و طرح او چیزی فراتر از پزشکی می‌شود؛ تلاشی سخت برای زنده ماندن. در روستایی که دریا بر بیابان شلاق می‌زند؛ در میان فقر، زخم و خون، دل به دریا می‌زند تا به زندگی‌اش پایان دهد، به سکوت پایان دهد. اما همان شب، مردی از دل تاریکی بیرون می‌آید؛ آراز، کسی که عشقش را در آسمان از دست داده و حالا به زمین پناه آورده. در تلاقی دو رنج، دو گم‌گشته‌ از دو جهان، جرقه‌ی کوچکی از معنا شکل می‌گیرد. «کوچ بی‌بازگشت پرستوها» ادامه‌ی رمان "زمزمه‌ی آسمان" است؛ داستان پزشکانی که خواستند درمانگرِ درد مردم‌ باشند، اما درون سیاه‌چاله‌ی میان مدرنیته و واقعیات تلخ جامعه محکوم به نابودی شدند. داستان رسالتی انسانی، ماندن و رفتن وَ آخرین تلاش برای زندگی.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

سلام به خوانندگان محترم رمان کوچ بی‌بازگشت پرستوها. لطفاً دقت بفرمایید که رمان ۲۴ ساعت بعد از پایان، غیر رایگانخواهد شد. خیلی ممنونم که این رمان رو برای مطالعه انتخاب کردید.
مقدمه:
به نام نامی ایران؛ به نام نامی انسان!
به آیین وفا داران؛ به راه و رسم بیداران
دلی دارم پر از خورشید! نگاهی روشن از باران…
جز دوست نمیخوانم ؛جز مهر نمیدانم
جز عشق نمیخواهم؛ من زاده ایرانم…
تویی دلبستگی‌ هایم؛ پناه خستگی‌ هایم
به هر جا میروم از تو؛ دوباره در تو می ‌آیم
کران تا بیکران عشق است؛ بیابان در بیابانت
هوای زندگی دارد؛ خیابان در خیابانت!
جهان تا هست خواهم بود؛ اگر تو‌ جان من باشی
برایم خانه باشی؛ خاک باشی و وطن باشی
دیار عاشقی ‌هایم؛ تمام سهم دنیایم
تو را من زندگی ‌کردم؛ به تعداد نفس هایم
تو آن آغوش بی‌ اندازه هستی؛ برای وسعت تنهایی من
من از چشم تو میبینم جهان را؛ تویی آیینه بینایی من
من از تو جان گرفته ‌ام؛ کنم فدای تو
ز‌ جان گذر نمی‌توان؛ مگر برای تو
دل از تو بر نمیکنم؛ تویی جهان من
دچار تو‌ نمی‌کند؛ دل از هوای ‌تو
(دیار عاشقی‌هایم؛ همایون شجریان)
بخش اول: کوچ
به دریا خیره بودم. دست‌هایم را روی سینه قلاب کرده و حس می‌کردم همه‌ی حس‌های مزخرف دنیا یکهو روی قلبم آوار شده؛ تنهایی، ترس، غربت...
آرام روی صخره نشستم. سمت راستم، قایق‌های محلی، یکی‌یکی برمی‌گشتند و ماهی‌گیرها با صورت‌های خسته و آفتاب سوخته قدم می‌زدند. درست مثل من؛ دست خالی، نا امید...
موج‌ها به سنگ‌های کوچک و شن‌های پراکنده ساحل می‌خوردند و هر ضربه، زخم کوچکی روی زمین برجا می‌گذاشت. نزدیک غروب بود و دریا تیره و آرام، اما پر از صداهای ریز موج و بوی نم دریا.
زانوانم را در سینه جمع کردم. موبایلم روی پاهایم بود اما دریغ از یک تماس. آخرین تماسم کی بود؟
به گمانم گرگ و میش صبح.
مادرم زنگ زده بود؛ پرسیده بود «مجهزه؟ راحتی؟». چه جوابی باید می‌دادم؟ یک تخت زنگ‌زده، دیوارهای گچی و مخروبه، داروهایی که ماهی یک بار می‌رسیدند... مجهز؟ جوکی بی پایان بود.
بی‌اختیار تلگرام را باز کردم. آخرین پیام پارسا هنوز هم روی صفحه بود و بهم پوزخند می‌زد:
«من دیگه نمی‌تونم؛ زندگی می‌خوام. من به درد زن دکتر نمی‌خورم.»
انگار که کسی با پتک به سرم کوبیده باشد؛ مشت‌هایم را بستم. بغض راه گلویم را بسته بود، اما نمی‌خواستم گریه کنم؛ نه اینجا، نه حالا.
نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. صفحه‌ی چت را پایین کشیدم. جواب آخرم خون را در رگ‌هایم خشک می‌کرد؛ چه قدر عاجز و به درد نخور بودم:
«چی می‌گی پارسا؟ زده به سرت؟ مگه می‌شه به همین راحتی بگی تموم؟»
دریا هنوز هم بی‌هدف خود را به ساحل می‌کوبید. گوشی را روی اندک شن‌های پراکنده‌ی صخره پرت کردم، ولی چند ثانیه بعد دوباره برداشتمش. معتاد بودم؛ به مرور خاطرات پوسیده. باید می‌خواندم، آن‌قدر می‌خواندم تا نفرت جای دلتنگی را بگیرد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان کوچ بی بازگشت پرستوها

فاطمه علی آبادی : ۲ روز پیش

سلام دوستای خوبم😘****اولاً یک سلام ویژه به مردم صبور جنوب. امیدوارم حال‌تون خوب باشه و خیلی زود خورشید در کشور ما هم طلوع کنه. **داستان ما هم تو جنوب می‌گذره و من این روزها همه‌اش فکر می‌کنم یعنی الآن تو چه حالین. خورشید خوبه؛ هامین زنده‌ست؟ بچه‌ها هنوز هم انرژی دارن بخندن یا اوضاع‌شون تو جنگ و گرونی و گرما و قطع آب و برق حتی از قبل هم بدتر شده؟ چندتاشون تو جنگ دوازده روزه، دی ماه و جنگ اخیر آسمونی شدن؟ ****امیدوارم یه روز برسه همه‌مون از ته دل بخندیم. دیگه هیچ پدری شرمنده زن و بچه‌اش نشه؛ هیچ جای خاک پر قدمت‌مون.****بچه‌ها اطلاعیه گذاشتم که عذرخواهی کنم ازتون. من پنج‌شنبه امتحان دارم بچه‌ها. مطالب خیلی زیاده. فرض کنیم بیست چهار تخصص که هر کدوم یک عالم مبحث دارن رو باید با جزئیات به خاطر داشته باشم🫠 این روزها دیگه کمتر می‌خوابم. مغزم درد می‌کنه واقعاً😅 اصلاً نمی‌تونم بنویسم ولی قول می‌دم از پنج‌شنبه هر شب پارت‌های بلند داشته باشیم. یه خلاصه هم براتون می‌نویسم که پارت‌های قبل براتون یادآوری بشه.**من واقعاً عذر می‌خوام ازتون🥲****دوستون دارم😍**پاینده باد ایران❤️**

نظرات رمان کوچ بی بازگشت پرستوها
  • Sahar

    0

    به امید به روزهای خوب . زنده باد ایران عزیز . براتون آرزوی موفقیت دارم . اهوازی هستم ♥️♥️

    ۱۸ ساعت پیش
  • سرو

    0

    انشالله که سربلندمون می کنی مثل تموم مردم جنوب از سیستان تا خوزستان که شرافتمندانه پای آب و خاکمون ایستادن عزیزم و امتحانت رو عالی میده گلم

    دیروز
  • Nana

    1

    عزیزم امیدوارم تو امتحانت موفق باشی. و اینکه ان شااله حال مردممون و ایران عزیزمون هم خوب بشه

    دیروز
  • Sahar

    0

    سلام وقت بخیر . پارت جدید کی می زارید بی صبرانه منتظریم

    ۲ روز پیش
  • سرو

    1

    من از عماد خوشم میادنه ی بارز یک مرد غیور ایلاتی

    ۲ روز پیش
  • Aysan

    در پارت 760

    هزار ماشالا نوید چقدر حرفش تاثیر داشت واقعا ، نفسم نمیزاره دو دقیقه از اونجا دور بشه بعد شروع بکنه به پیام دادن🤨😂

    ۶ روز پیش
  • Aysan

    در پارت 763

    من به شخصه شخصیت عماد رو دوست داشتم ، با اینکه تو یه محیط به شدت بسته و زن ستیز بزرگ شده بود ولی واقعا شخصیتی که داشت جنتلمن بود چه برای ریحان چه برای بقیه ی اهالی ، یه شخصیت حامی و حمایتگر داشت و خب اگه همچین شخصیتی با افکار درست تر بزرگ میشد حتی از آراز هم به نظرم بهتر میشد🥲😂

    ۶ روز پیش
  • ساناز

    در پارت 761

    ♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️

    ۷ روز پیش
  • Maniya

    در پارت 760

    سلام نویسنده جونم ممنونم بابت پارت قشنگت و راجب سوالتون باید بگم همه اشخاصی که تو رمان هستن به نوبه خودشون دوست داشتنی و عالیه اند اما من نفس و اراز شخصیت هایی اصلی رمان دوست دارم چون همه نوع حس هارو میشه ازشون دریافت کرد و من عاشق این دوتا شدم

    ۷ روز پیش
  • Maniya

    در پارت 750

    سلام نویسنده جانم خسته نباشید خیلی خوشحال شدم این دوتا باز بهم رسیدن و جواب سوال هم کشک زرد بود از عذا محلی

    ۷ روز پیش
  • رارا

    در پارت 762

    عماد با اون مهربونیش وتعصبش واقعا مثل یه برادر میشد روش حساب باز کنی

    ۱ هفته پیش
  • رها

    در پارت 760

    بیچاره نفس هنوز اومدن آراز هضم نکرده افتاده دنبال نوید 😅

    ۱ هفته پیش
  • Mrzh

    در پارت 761

    من اجه رو خیلی دوست دارم زنی قدرتمند و مهربون منو یاد مامان بزرگم میندازه هرچند تو این رمان خیلی ازش یاد نشده و نفر بعدی مامان نفس زنی مستقل و توانا و مدرن که تونسته تو کشور غریب و تنها زندگی کنه و بچه های توانمندی تربیت کنه مخصوصا از اینکه به چند زبان مهارت داره و هنرمنده خیلی خوشم میاد

    ۱ هفته پیش
  • مامان عسل

    در پارت 761

    هر کی جای نوید بود عکس العمل نشون میداد بالاخره برادری گفتن ..بزرگتری والبته جای پدرشون بود حق داشت خبر داشته باشه

    ۱ هفته پیش
  • ابرا

    در پارت 760

    سلام من بیشتر از همه لالین دوست داشتم بقیه هم همشون قشنگن خانواده نفس خورشیدوبقیه اهالی درک همه شون جالب آن هر کدوم جای خود رمان جالب قشنگ کردن این رمان با وجود همشون زیبا تاثیر گذاره

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟