رمان کوچ بی بازگشت پرستوها
- به قلم فاطمه علی آبادی
- 74 پارت
- در حال نگارش
- زبان فارسی
- 145.1K 👁
- 485 ❤️
- 2.6K 💬
خلاصه رمان عاشقانه کوچ بی بازگشت پرستوها
نفس، پزشک جوانیست که همهچیزش را در تهران جا میگذارد؛ نامزدی که ترکش کرده، مادری بیمار و آیندهای که دیگر به رنگ رؤیا نیست. دستور اجباری طرح، او را به جنوبیترین نقطهی کشور میفرستد؛ روستای ساحلیِ دَرَک، جایی که دریا و بیابان به هم میرسند و سکوت، جای هر واژهای را گرفته است. در نخستین روزهای حضورش، با فقر، بیاعتمادی مردم محلی و مرز باریکی میان مرگ و زندگی روبهرو و طرح او چیزی فراتر از پزشکی میشود؛ تلاشی سخت برای زنده ماندن. در روستایی که دریا بر بیابان شلاق میزند؛ در میان فقر، زخم و خون، دل به دریا میزند تا به زندگیاش پایان دهد، به سکوت پایان دهد. اما همان شب، مردی از دل تاریکی بیرون میآید؛ آراز، کسی که عشقش را در آسمان از دست داده و حالا به زمین پناه آورده. در تلاقی دو رنج، دو گمگشته از دو جهان، جرقهی کوچکی از معنا شکل میگیرد. «کوچ بیبازگشت پرستوها» ادامهی رمان "زمزمهی آسمان" است؛ داستان پزشکانی که خواستند درمانگرِ درد مردم باشند، اما درون سیاهچالهی میان مدرنیته و واقعیات تلخ جامعه محکوم به نابودی شدند. داستان رسالتی انسانی، ماندن و رفتن وَ آخرین تلاش برای زندگی.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 74
دستش بند موهای زیتونی رنگ بلندش بود و داشت کش موی بنفش رنگ سادهای را به دورشان میبست: - مادر آراز امروز بهم زنگ زد. خشکم زد. شش ماه بود که سعی میکردم هرچه شده را پنهان کنم. میدانستم مادرم درکم میکند ولی نمیخواستم نگرانش کنم. بیشتر از سی سال بود ایران زندگی میکرد و به قدری به فرهنگ مادریاش...
بروزرسانی در : ۱۴ ساعت پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 73
نوشته بود: "سلام نفس. خوبی؟ من کشیکم. آرمیتا خونه خواهرمه. گیر سه پیچ داده بیاد پیش نفیسه خانم؛ خونه رو گذاشته رو سرش بس که گریه کرده. هستید خونه؟ واقعاً ببخشید." لب گزیده و از اتاق بیرون رفتم. باید اول از نفیسه میپرسیدم هرچند مطمئن بودم استقبال میکند. عاشق بچهها بود. آرمیتا هم که در همین مدت ...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 72
فصل سوم: پرستوها قدیمها تهران بیشتر باران میآمد. عاشق بویش بودم. در میان این همه دود و بوق ماشین تنها چیزی بود که شده ذرهای دلتنگیام را برای غروبهای دریا کم میکرد. پنجره را تا انتها باز کرده بودم و باد خنکی پرده را به داخل هول میداد. دست دراز کردم و آخرین دانه دودنیبافی آویزان از در کم...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 71
**پیوست: هذیان فراموشی *(دستخط: ناخوانا؛ سی و دو عدد یادداشت؛ بدون تاریخ) کم پیش میآید اینجا باران ببارد. باد میآید. گرد و خاک میآید. گاهی بوی نمک دریا. گاهی بوی ماهیهایی که روی طنابها خشک میشوند. گاهی هم بوی نفت موتور لنجها. ولی باران... نه. انگار خدا اشکش را جای دیگری خرج میکن...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان کوچ بی بازگشت پرستوها
سلام دوستای خوبم😍**الوعده وفا. ببخشید دیر شد. سایت از ظهر به بعد از دسترس خارج شد و حدود دو ساعت پیش برای من باز شد.**این چند روز هم تهران نبودم. دیشب ساعت سه تلفن گویای دوربین مدار بسته خونه مون زنگ زد که خونه تون رو دزد زد😐😐 یعنی ما سکته کردیم.**دیگه زنگ زدیم همسایه هامون رو بیدار کردیم. بندگان خدا اسیر شدن. گفتن چیزی نشده و اگر هم کسی وارد ساختمون شده، دَر رفته. خلاصه که بابام امروز گفت باید برگردیم. کلی هم کار داشتیم چون سفر کاری بود در واقع ولی خب مجبور شدیم بیایم تهران. اینه که امروز از ساعت ۵ بعد از ظهر تو راه بودیم. ساعت یازده تازه رسیدیم و من دیگه شروع کردم نوشتن. پارت امشب دیالوگ های ترکی داشت و خب واقعاً برام سخته نوشتن شون🫠🫠 خیلی انرژی می بره.**خلاصه که به بزرگی خودتون ببخشید و لطفاً اگه براتون امکان داره مثل همیشه حمایت کنید و لایک کنید. تعداد لایک های رمان خیلی کمه بچه ها. هربار که رمان رو می خونید اگه دوسش داشتید، می تونید لایک رو بزنید.**کامنت هم که اگه بذارید عالی می شه. به انرژیش این روزها بیشتر از همیشه احتیاج دارم.****پارت بعدی رو چهارشنبه شب می نویسم انشالله😍😍****دوستون دارم.**پاینده ایران❤️
مهلا
در پارت 740عالی بود 💜💜
۵ ساعت پیشفاطمه ❤️
در پارت 741آخی بلاخره آراز اومد دلمون تنگش بود💖💖❤️ 🔥
۶ ساعت پیشNana
در پارت 740ای جان بالاخره آراز اومد بیچاره نفس از دلتنگی نابود شد که
۶ ساعت پیشمیم
در پارت 741وای،بالاخره تشریف فرما شدن آقا ،حالا ذوق مرگ نشه از این تیپ پسرکشی که نفس زده🤣🙏🏻
۶ ساعت پیشآمینا
در پارت 741طبیب بانو مرسی که ترکی برامون مینویسی هرچند من بلد نیستم بخونم
۷ ساعت پیشآمینا
در پارت 741یعنی به خانواده نگفتن نامزدی رو تعطیل کردن؟؟ چه دل خجسته ای دوتاشون دارن.خوشحال شدم که آراز اومد در خونه🥰🥰کاش همون درک میموندین
۷ ساعت پیشعاطی
در پارت 743عشق آمد♥️♥️ خونه خالی😎♥️😘🙂 سبب خیر شد آیفون خراب🙂😁 مقنعه سبز و شلوار سفید و مانتو مشکی ترکیب چشم نوازیه نفس..🙃 آراز اینکه پیش دکتر روانپزشک میری خیلی عالیه 👍 بعد از شش ماه ♥️ بدون اطلاع 🩵 الان واقعا مواجهشون نفسگیره مخصوصا برای نفس💙 آراز احتمالا نفس رو زیرنظر داشته در این شش ماه😎ممنون👍♥️
۷ ساعت پیشAysan
در پارت 743وای چه جای قشنگی تموم شدد من تا پارت بعدی بیاد از کنجکاوی میمیرم😭😂
۸ ساعت پیشابرا
در پارت 742وایی خدا آراز اومد پارت بعدی عاشقانه است دلمون یه عاشقانه ناب می خواد
۸ ساعت پیشهدی
در پارت 743بلاخره آراز اومد🥲
۱۱ ساعت پیشرها
در پارت 742وای خدا آراز اومد 😍❤️
۱۲ ساعت پیشساناز
در پارت 742♥️♥️♥️♥️♥️♥️
۱۳ ساعت پیشاسرا
در پارت 742وای بااین تیپ که زددرست بادنجان کامل آرازهم اون چه خوشتیب می بینه😁🙏
۱۳ ساعت پیشSahar
0چقدر دلمون برا ترکی صحبت کردن مادر دختری تنگ شده بود. دستت طلا عالی بود
۱۳ ساعت پیش
محیا
در پارت 740عالی بود ممنون بلاخره نفس به ارزوش میرسه خیلی سختی کشیده بچم خدا اخر عاقبت همه جوونا رابخیر کنه