دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه کوچ بی بازگشت پرستوها اثر فاطمه علی آبادی

رمان کوچ بی بازگشت پرستوها

  • زبان فارسی
  • 169.3K 👁
  • 525 ❤️
  • 3.1K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

نفس، پزشک جوانی‌ست که همه‌چیزش را در تهران جا می‌گذارد؛ نامزدی که ترکش کرده، مادری بیمار و آینده‌ای که دیگر به رنگ رؤیا نیست. دستور اجباری طرح، او را به جنوبی‌ترین نقطه‌ی کشور می‌فرستد؛ روستای ساحلیِ دَرَک، جایی که دریا و بیابان به هم می‌رسند و سکوت، جای هر واژه‌ای را گرفته است. در نخستین روزهای حضورش، با فقر، بی‌اعتمادی مردم محلی و مرز باریکی میان مرگ و زندگی روبه‌رو و طرح او چیزی فراتر از پزشکی می‌شود؛ تلاشی سخت برای زنده ماندن. در روستایی که دریا بر بیابان شلاق می‌زند؛ در میان فقر، زخم و خون، دل به دریا می‌زند تا به زندگی‌اش پایان دهد، به سکوت پایان دهد. اما همان شب، مردی از دل تاریکی بیرون می‌آید؛ آراز، کسی که عشقش را در آسمان از دست داده و حالا به زمین پناه آورده. در تلاقی دو رنج، دو گم‌گشته‌ از دو جهان، جرقه‌ی کوچکی از معنا شکل می‌گیرد. «کوچ بی‌بازگشت پرستوها» ادامه‌ی رمان "زمزمه‌ی آسمان" است؛ داستان پزشکانی که خواستند درمانگرِ درد مردم‌ باشند، اما درون سیاه‌چاله‌ی میان مدرنیته و واقعیات تلخ جامعه محکوم به نابودی شدند. داستان رسالتی انسانی، ماندن و رفتن وَ آخرین تلاش برای زندگی.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

سلام به خوانندگان محترم رمان کوچ بی‌بازگشت پرستوها. لطفاً دقت بفرمایید که رمان ۲۴ ساعت بعد از پایان، غیر رایگانخواهد شد. خیلی ممنونم که این رمان رو برای مطالعه انتخاب کردید.
مقدمه:
به نام نامی ایران؛ به نام نامی انسان!
به آیین وفا داران؛ به راه و رسم بیداران
دلی دارم پر از خورشید! نگاهی روشن از باران…
جز دوست نمیخوانم ؛جز مهر نمیدانم
جز عشق نمیخواهم؛ من زاده ایرانم…
تویی دلبستگی‌ هایم؛ پناه خستگی‌ هایم
به هر جا میروم از تو؛ دوباره در تو می ‌آیم
کران تا بیکران عشق است؛ بیابان در بیابانت
هوای زندگی دارد؛ خیابان در خیابانت!
جهان تا هست خواهم بود؛ اگر تو‌ جان من باشی
برایم خانه باشی؛ خاک باشی و وطن باشی
دیار عاشقی ‌هایم؛ تمام سهم دنیایم
تو را من زندگی ‌کردم؛ به تعداد نفس هایم
تو آن آغوش بی‌ اندازه هستی؛ برای وسعت تنهایی من
من از چشم تو میبینم جهان را؛ تویی آیینه بینایی من
من از تو جان گرفته ‌ام؛ کنم فدای تو
ز‌ جان گذر نمی‌توان؛ مگر برای تو
دل از تو بر نمیکنم؛ تویی جهان من
دچار تو‌ نمی‌کند؛ دل از هوای ‌تو
(دیار عاشقی‌هایم؛ همایون شجریان)
بخش اول: کوچ
به دریا خیره بودم. دست‌هایم را روی سینه قلاب کرده و حس می‌کردم همه‌ی حس‌های مزخرف دنیا یکهو روی قلبم آوار شده؛ تنهایی، ترس، غربت...
آرام روی صخره نشستم. سمت راستم، قایق‌های محلی، یکی‌یکی برمی‌گشتند و ماهی‌گیرها با صورت‌های خسته و آفتاب سوخته قدم می‌زدند. درست مثل من؛ دست خالی، نا امید...
موج‌ها به سنگ‌های کوچک و شن‌های پراکنده ساحل می‌خوردند و هر ضربه، زخم کوچکی روی زمین برجا می‌گذاشت. نزدیک غروب بود و دریا تیره و آرام، اما پر از صداهای ریز موج و بوی نم دریا.
زانوانم را در سینه جمع کردم. موبایلم روی پاهایم بود اما دریغ از یک تماس. آخرین تماسم کی بود؟
به گمانم گرگ و میش صبح.
مادرم زنگ زده بود؛ پرسیده بود «مجهزه؟ راحتی؟». چه جوابی باید می‌دادم؟ یک تخت زنگ‌زده، دیوارهای گچی و مخروبه، داروهایی که ماهی یک بار می‌رسیدند... مجهز؟ جوکی بی پایان بود.
بی‌اختیار تلگرام را باز کردم. آخرین پیام پارسا هنوز هم روی صفحه بود و بهم پوزخند می‌زد:
«من دیگه نمی‌تونم؛ زندگی می‌خوام. من به درد زن دکتر نمی‌خورم.»
انگار که کسی با پتک به سرم کوبیده باشد؛ مشت‌هایم را بستم. بغض راه گلویم را بسته بود، اما نمی‌خواستم گریه کنم؛ نه اینجا، نه حالا.
نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. صفحه‌ی چت را پایین کشیدم. جواب آخرم خون را در رگ‌هایم خشک می‌کرد؛ چه قدر عاجز و به درد نخور بودم:
«چی می‌گی پارسا؟ زده به سرت؟ مگه می‌شه به همین راحتی بگی تموم؟»
دریا هنوز هم بی‌هدف خود را به ساحل می‌کوبید. گوشی را روی اندک شن‌های پراکنده‌ی صخره پرت کردم، ولی چند ثانیه بعد دوباره برداشتمش. معتاد بودم؛ به مرور خاطرات پوسیده. باید می‌خواندم، آن‌قدر می‌خواندم تا نفرت جای دلتنگی را بگیرد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان کوچ بی بازگشت پرستوها

  • 𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉✨

    در پارت 840

    یادش بخیر منم هو هو خان رو دوست داشتم🥹

    ۶ روز پیش
  • 𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉✨

    در پارت 830

    همین اولای پارت بگم که نفس تا اینجای رمان خیلی خواهرشوهر بازی دراورده😂💔

    ۷ روز پیش
  • 𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉✨

    در پارت 810

    امیدوارم خدا به همه پزشکان قوت و انرژی بده🥲✨

    ۷ روز پیش
  • 𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉✨

    در پارت 800

    وای طفلی بچه😭 خدا لعنتشون کنه

    ۷ روز پیش
  • 𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉✨

    در پارت 790

    چقدر مهربونن با هم🥲

    ۷ روز پیش
  • 𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉✨

    در پارت 780

    متاسفانه چه آدمایی از دست میرن💔

    ۱ هفته پیش
  • 𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉✨

    در پارت 740

    به به آراز اومدش بالاخره🥰

    ۱ هفته پیش
  • 𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉✨

    در پارت 730

    اوه.. ببینم چی شده بین این دو تا

    ۱ هفته پیش
  • 𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉✨

    در پارت 690

    جدایی با مرگ بدترین اتفاقیه که می تونه برای دو تا عاشق بیفته💔

    ۱ هفته پیش
  • 𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉✨

    در پارت 670

    جدی دیگه دلم می خواد بزنمت آراز. برو خداروشکر کن نفس تحملش بالاست🫤گیر یکی عین من افتاده بودی تا الان زده بودم بیخ گوشت

    ۱ هفته پیش
  • 𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉✨

    در پارت 630

    ای آیلارِ.. یه حرفایی می زنی هاا

    ۱ هفته پیش
  • 𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉✨

    در پارت 590

    روزهای اول ازدواج رفتار اطرافیان واقعا آزار دهنده اس

    ۱ هفته پیش
  • 𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉✨

    در پارت 540

    آقا آراز جون گران ملک رو وسیله ای برای لاس زدن قرار نده مرد😧

    ۱ هفته پیش
  • Mohana

    در پارت 640

    شهر ما هم کوه های مریخی دارهه وافعاا زیبانن

    ۲ هفته پیش
  • نه برنمیگشتم

    در پارت 100

    تقصیر پارسای نامرد بوده

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️