رمان کوچ بی بازگشت پرستوها
- به قلم فاطمه علی آبادی
- 76 پارت
- در حال نگارش
- زبان فارسی
- 150.7K 👁
- 495 ❤️
- 2.7K 💬
خلاصه رمان عاشقانه کوچ بی بازگشت پرستوها
نفس، پزشک جوانیست که همهچیزش را در تهران جا میگذارد؛ نامزدی که ترکش کرده، مادری بیمار و آیندهای که دیگر به رنگ رؤیا نیست. دستور اجباری طرح، او را به جنوبیترین نقطهی کشور میفرستد؛ روستای ساحلیِ دَرَک، جایی که دریا و بیابان به هم میرسند و سکوت، جای هر واژهای را گرفته است. در نخستین روزهای حضورش، با فقر، بیاعتمادی مردم محلی و مرز باریکی میان مرگ و زندگی روبهرو و طرح او چیزی فراتر از پزشکی میشود؛ تلاشی سخت برای زنده ماندن. در روستایی که دریا بر بیابان شلاق میزند؛ در میان فقر، زخم و خون، دل به دریا میزند تا به زندگیاش پایان دهد، به سکوت پایان دهد. اما همان شب، مردی از دل تاریکی بیرون میآید؛ آراز، کسی که عشقش را در آسمان از دست داده و حالا به زمین پناه آورده. در تلاقی دو رنج، دو گمگشته از دو جهان، جرقهی کوچکی از معنا شکل میگیرد. «کوچ بیبازگشت پرستوها» ادامهی رمان "زمزمهی آسمان" است؛ داستان پزشکانی که خواستند درمانگرِ درد مردم باشند، اما درون سیاهچالهی میان مدرنیته و واقعیات تلخ جامعه محکوم به نابودی شدند. داستان رسالتی انسانی، ماندن و رفتن وَ آخرین تلاش برای زندگی.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 76
لیوان را سمتش گرفتم. زیر دستم زد و بلند شد. یک قدم عقب پرت شدم و نوید سمت در پا تند کرد. پشتش دویدم و گوشه پیراهنش را گرفتم. در را باز کرد و درحالی که کفشهایش را عصبی پا میزد، زیرلب غرید: - ریدم تو این زندگی که کلام اندازه ارزن پیش شماها پشم نداره. در آسانسور را باز کرد و رفت. سریع لباس پوشیدم،...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 75
نفسم بند آمد. آرام... خیلی آرام برگشتم. چند قدم آنطرفتر ایستاده بود. پیراهن سفید سادهای تنش بود. آستینهایش را تا آرنج بالا زده بود و تهریشش از همیشه مرتبتر بود. لاغرتر شده بود؛ استخوان گونههایش بیشتر پیدا بود اما... اما چشمهایش... همان چشمهایی بودند که شش ماه تمام، هر شب قبل از خواب دنبا...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 74
دستش بند موهای زیتونی رنگ بلندش بود و داشت کش موی بنفش رنگ سادهای را به دورشان میبست: - مادر آراز امروز بهم زنگ زد. خشکم زد. شش ماه بود که سعی میکردم هرچه شده را پنهان کنم. میدانستم مادرم درکم میکند ولی نمیخواستم نگرانش کنم. بیشتر از سی سال بود ایران زندگی میکرد و به قدری به فرهنگ مادریاش...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان کوچ بی بازگشت پرستوها - پارت 73
نوشته بود: "سلام نفس. خوبی؟ من کشیکم. آرمیتا خونه خواهرمه. گیر سه پیچ داده بیاد پیش نفیسه خانم؛ خونه رو گذاشته رو سرش بس که گریه کرده. هستید خونه؟ واقعاً ببخشید." لب گزیده و از اتاق بیرون رفتم. باید اول از نفیسه میپرسیدم هرچند مطمئن بودم استقبال میکند. عاشق بچهها بود. آرمیتا هم که در همین مدت ...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان کوچ بی بازگشت پرستوها
سلام دوستای خوبم😘****اولاً یک سلام ویژه به مردم صبور جنوب. امیدوارم حالتون خوب باشه و خیلی زود خورشید در کشور ما هم طلوع کنه. **داستان ما هم تو جنوب میگذره و من این روزها همهاش فکر میکنم یعنی الآن تو چه حالین. خورشید خوبه؛ هامین زندهست؟ بچهها هنوز هم انرژی دارن بخندن یا اوضاعشون تو جنگ و گرونی و گرما و قطع آب و برق حتی از قبل هم بدتر شده؟ چندتاشون تو جنگ دوازده روزه، دی ماه و جنگ اخیر آسمونی شدن؟ ****امیدوارم یه روز برسه همهمون از ته دل بخندیم. دیگه هیچ پدری شرمنده زن و بچهاش نشه؛ هیچ جای خاک پر قدمتمون.****بچهها اطلاعیه گذاشتم که عذرخواهی کنم ازتون. من پنجشنبه امتحان دارم بچهها. مطالب خیلی زیاده. فرض کنیم بیست چهار تخصص که هر کدوم یک عالم مبحث دارن رو باید با جزئیات به خاطر داشته باشم🫠 این روزها دیگه کمتر میخوابم. مغزم درد میکنه واقعاً😅 اصلاً نمیتونم بنویسم ولی قول میدم از پنجشنبه هر شب پارتهای بلند داشته باشیم. یه خلاصه هم براتون مینویسم که پارتهای قبل براتون یادآوری بشه.**من واقعاً عذر میخوام ازتون🥲****دوستون دارم😍**پاینده باد ایران❤️**
سرو
0انشالله که سربلندمون می کنی مثل تموم مردم جنوب از سیستان تا خوزستان که شرافتمندانه پای آب و خاکمون ایستادن عزیزم و امتحانت رو عالی میده گلم
دیروزNana
1عزیزم امیدوارم تو امتحانت موفق باشی. و اینکه ان شااله حال مردممون و ایران عزیزمون هم خوب بشه
دیروزSahar
0سلام وقت بخیر . پارت جدید کی می زارید بی صبرانه منتظریم
۲ روز پیشسرو
1من از عماد خوشم میادنه ی بارز یک مرد غیور ایلاتی
۲ روز پیشAysan
در پارت 760هزار ماشالا نوید چقدر حرفش تاثیر داشت واقعا ، نفسم نمیزاره دو دقیقه از اونجا دور بشه بعد شروع بکنه به پیام دادن🤨😂
۶ روز پیشAysan
در پارت 763من به شخصه شخصیت عماد رو دوست داشتم ، با اینکه تو یه محیط به شدت بسته و زن ستیز بزرگ شده بود ولی واقعا شخصیتی که داشت جنتلمن بود چه برای ریحان چه برای بقیه ی اهالی ، یه شخصیت حامی و حمایتگر داشت و خب اگه همچین شخصیتی با افکار درست تر بزرگ میشد حتی از آراز هم به نظرم بهتر میشد🥲😂
۶ روز پیشساناز
در پارت 761♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️
۷ روز پیشManiya
در پارت 760سلام نویسنده جونم ممنونم بابت پارت قشنگت و راجب سوالتون باید بگم همه اشخاصی که تو رمان هستن به نوبه خودشون دوست داشتنی و عالیه اند اما من نفس و اراز شخصیت هایی اصلی رمان دوست دارم چون همه نوع حس هارو میشه ازشون دریافت کرد و من عاشق این دوتا شدم
۷ روز پیشManiya
در پارت 750سلام نویسنده جانم خسته نباشید خیلی خوشحال شدم این دوتا باز بهم رسیدن و جواب سوال هم کشک زرد بود از عذا محلی
۷ روز پیشرارا
در پارت 762عماد با اون مهربونیش وتعصبش واقعا مثل یه برادر میشد روش حساب باز کنی
۱ هفته پیشرها
در پارت 760بیچاره نفس هنوز اومدن آراز هضم نکرده افتاده دنبال نوید 😅
۱ هفته پیشMrzh
در پارت 761من اجه رو خیلی دوست دارم زنی قدرتمند و مهربون منو یاد مامان بزرگم میندازه هرچند تو این رمان خیلی ازش یاد نشده و نفر بعدی مامان نفس زنی مستقل و توانا و مدرن که تونسته تو کشور غریب و تنها زندگی کنه و بچه های توانمندی تربیت کنه مخصوصا از اینکه به چند زبان مهارت داره و هنرمنده خیلی خوشم میاد
۱ هفته پیشمامان عسل
در پارت 761هر کی جای نوید بود عکس العمل نشون میداد بالاخره برادری گفتن ..بزرگتری والبته جای پدرشون بود حق داشت خبر داشته باشه
۱ هفته پیشابرا
در پارت 760سلام من بیشتر از همه لالین دوست داشتم بقیه هم همشون قشنگن خانواده نفس خورشیدوبقیه اهالی درک همه شون جالب آن هر کدوم جای خود رمان جالب قشنگ کردن این رمان با وجود همشون زیبا تاثیر گذاره
۱ هفته پیش

Sahar
0به امید به روزهای خوب . زنده باد ایران عزیز . براتون آرزوی موفقیت دارم . اهوازی هستم ♥️♥️