رمان کوچ بی بازگشت پرستوها
- به قلم فاطمه علی آبادی
- 22 پارت
- در حال نگارش
- 44K 👁
- 249 ❤️
- 726 💬
نفس، پزشک جوانیست که همهچیزش را در تهران جا میگذارد؛ نامزدی که ترکش کرده، مادری بیمار و آیندهای که دیگر به رنگ رؤیا نیست. دستور اجباری طرح، او را به جنوبیترین نقطهی کشور میفرستد؛ روستای ساحلیِ دَرَک، جایی که دریا و بیابان به هم میرسند و سکوت، جای هر واژهای را گرفته است. در نخستین روزهای حضورش، با فقر، بیاعتمادی مردم محلی و مرز باریکی میان مرگ و زندگی روبهرو و طرح او چیزی فراتر از پزشکی میشود؛ تلاشی سخت برای زنده ماندن. در روستایی که دریا بر بیابان شلاق میزند؛ در میان فقر، زخم و خون، دل به دریا میزند تا به زندگیاش پایان دهد، به سکوت پایان دهد. اما همان شب، مردی از دل تاریکی بیرون میآید؛ آراز، کسی که عشقش را در آسمان از دست داده و حالا به زمین پناه آورده. در تلاقی دو رنج، دو گمگشته از دو جهان، جرقهی کوچکی از معنا شکل میگیرد. «کوچ بیبازگشت پرستوها» ادامهی رمان "زمزمهی آسمان" است؛ داستان پزشکانی که خواستند درمانگرِ درد مردم باشند، اما درون سیاهچالهی میان مدرنیته و واقعیات تلخ جامعه محکوم به نابودی شدند. داستان رسالتی انسانی، ماندن و رفتن وَ آخرین تلاش برای زندگی.
اطلاعیه ها :
سلام دوستای عزیزم❤️❤️
ممنونم از همراهیتون و از همهی ردپاهایی که با کامنتهاتون کنار این روایت میذارید.
بچهها این پارت برای من فقط ادامهی یک رمان نیست.
جاییه که داستان، خیلی آروم، به واقعیت نزدیک میشه.
دو سال پیش در بلوچستان، کودکی به همین شکل با بنزین سوخت و منتقلش کردن تهران، بیمارستانی که من بودم.
من شاهد خاموش اون پایان بودم؛ کسی که گواهی فوتش رو نوشت، بیاون که بتونه چیزی از سنگینی اون لحظه کم کنه.
این پارت را تقدیم میکنم به روح همون کودک،
و به همهی کودکیهایی که در هیاهوی زندگی،
بیسر و صدا، زودتر از وقتشون خاموش شدن.
اگه در این پارت مکث کردید،
اگه چیزی در دلتون تکون خورد،
خوشحال میشم اونو با من قسمت کنید.
نوشتن و خوندهشدن، شاید تنها راهیه که در این مقطع تاریخی برای بهخاطر سپردن داریم❤️🖤
دوستون دارم🩶
لطفا در نظرات خود از نوشتن در مورد تعداد پارت ها و یا کوتاه بودن پارت ها جدا خودداری کنید.
از توجه و درک شما سپاسگزاریم.
آمنه
در پارت 220عالی بود بانو خدا هیچ کسی رو گرفتار چنین بلایی نکنه خدا کنه زنده بمونه
۱۲ ساعت پیشهانیه
در پارت 221چقد دردناک 🥀😔💔💔
دیروزFafa30
در پارت 221سلام عزیزم... خدا قوت واقعا سخت ترین شغل رو دارید که مرگ و زندگی انسان هست ... خیلی غمگین بود ولی خب زندگی همینه دقیقا.
دیروزهدی
در پارت 221واقعا کلمات نمیتونن عمق این درد رو توصیف کنن😔
دیروزپری مامان دخی
در پارت 221قلبم دردگرفت برا اون طفل معصوم . بیچاره مادرش چی کشیده
دیروزفاطمه
در پارت 222یعنی یه روز میشه ایرانم شاد باشه انقدرغم به دلش نباشه جگرش نسوزه آخ که دستمون بستس فقط خدا
۲ روز پیشمیم
در پارت 221لالین بیچاره غم خودش یادآوری شد😭مگه لالین چند سالشه که پسر بزرگ داشته؟ فکر می کردم همسن نفس باشه 🤔🙏🏻🖤
۲ روز پیشمیم
در پارت 221خیلی وحشتناک غم انگیزه،بچه های این خاک بجای رفاه از این ثروت خدادادی باید باهاش بسوزن،چرا مرزداران جان فدای کشور باید محتاج قاچاق و کولبری باشن 😭😭😭
۲ روز پیشسعادت
در پارت 222چقدر سخت وغم انگیز شغل پرستاری و دکتری یه دل بزرگی میخواهید خدا قوت عزیزم 🌸🌸
۲ روز پیشراز
در پارت 221موفق باشی نویسنده خوش قلم عالی ب تصویر کشیدی رنج و غم و سختی رو
۲ روز پیشراز
در پارت 221ای وااای چقد سخته کار مردم سیستان هم سخته قاچاق سوخت هیچ امکاناتی هم ندارن بیچاره ها حیف چقد سخته این پارت رو بخونی و غصه دار نشی برای مرگ این پسر بچه بیچاره.نمیدونم دیگه باید چی بگم
۲ روز پیشاسرا
0چقدربرای یه خانواده سخت فرزندآسیب ببینه واقعاچقدرسخت ترکه پزشکی برگ فوت مریضش امضاکنه😭😭🙏
۲ روز پیشنفس
در پارت 221چه قدر تلخ و دردناک🥹 نویسنده ی عزیز بسیار خوب به تصویر کشیدی و مضمون رو منتقل کردی خسته نباشی
۲ روز پیشمهلا
در پارت 221چه قدر تلخ و وحشتناک 😔💔💔
۲ روز پیش
-
آدرس وبسایت شخصی ثبت نشده است -
صفحه اینستاگرام نویسنده ثبت نشده است -
آیدی تلگرامی نویسنده https://t.me/writers_online -
ارتباط از طریق واتس اپ ثبت نشده است.
-
کوچ بی بازگشت پرستوها ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
-
اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... ژانر : #عاشقانه #طنز #اجتماعی
-
لعل بخارا ژانر : #عاشقانه #تاریخی
-
متهم ردیف چهارم ژانر : #عاشقانه #درام #معمایی #جنایی
-
کافه دلتنگی ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #درام #کوتاه #تراژدی
-
زمزمه ی آسمان ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #معمایی
ساناز
در پارت 220🤎❤️💛🩵💚🩶💙💜🤍🩷🧡