دوست داشتی؟
رمان عشق کهن اثر محدثه رجبی

رمان عشق کهن

  • زبان فارسی
  • 75.7K 👁
  • 95 ❤️
  • 46 💬

خلاصه رمان عاشقانه عشق کهن

با آهنگ پری و ماری وسط اتاق قر میدادم و سعی داشتم ادای یکی از دوستای تپلم رو دربیارم… -من دلم پری رو میخواد پری منو نمیخواد …زن خوبه خوشگل باشه سفید و کمی چاااق …بچه ها میخندیدن ..منم میخندیدم…

قسمتی از متن رمان عشق کهن

-من قصد آشنايي با کسي رو ندارم..
يه تکه کاغذ به سمتم گرفت و گفت : --فقط يک بار... اگرنخواستيد مشکلي نيست.. و بعدم خودش کاغذ رو توي دستم گذاشت و رفت...
با تعجب به شماره ي تو دوستم نگاه کردم..
.يهو رويا پريد سمتم و کاغذو از بين دستام کشيد و گفت :
رويا : واي هستي خر شانس
-نميخوامش بندازش دور
رويا : ديوونه نيما خودش اومده سمتت...بهت شماره شو داد...
واي اگه من بودم غش ميکردم..چقدر بي بخاري تو
-من قصد دوستي با کسيو ندارم..بعدم خاک تو سرت کنن... حالا خوبه خودتم يکي رو ميخواي...بيچاره حامد...
رويا : خاک دو عالم تو سرت.. اينقدر خودتو درگير پارسا کردي که يه باقلوا مثل اونو ميپروني... -من جز پارسا کسي برام مهم نيست رويا...اونم از حرفاش معلومه من رو براي ازدواج ميخواد.. رويا : خيلي خري اگر نيما رو بپروني...
چيزي نگفتم که رويا ادامه داد :
رويا : ديوونه حداقل يه بار.. اها...اصلا بهش بگو يه دوستي معمولي باشه.. بدون اينکه بهم نظري داشته باشيم.. بهش بگو فکر ازدواج با تو رو از کله ش بندازه بيرون چون کس ديگه اي رو دوست داري
بعدم غر زد : خاک تو سرت که اون برج زهرمارو به اينکه خودشو ميکشه برات ترجيح ميدي...
خودش در کيفمو باز کرد و شماره رو گذاشت توش و گفت : يه بار امتحان کن...نخواسي هم سخت نيست...راحت بذارش تو ليست رد که کاري هم بهت نداشته باشه
با حرص نگاهش کردم و گفتم :
-حالا تو چرا اينقد جلز و ولز ميکني؟
رويا : من به خاطر خودت ميگم...به نظر من حداقل اينطوري فکرت کمتر مشغول به پارسا ميشه..
.بابا اصلا به من چه .. بيا بريم الان کلاس شروع ميشه.. و بعدم بازوم رو گرفت و دنبال خودش کشيدم سمت کلاس..
حرفاي رويا مغزمو درگير کرده بودن... همينطور نگاه ها و توجهات بهادري.. به ترديد افتاده بودم...
به محض تموم شدن کلاس بدون توجه به رويا از کلاس بيرون رفتم و با سرعت خودمو به ايستگاه اتوبوس رسوندم و سوار شدم.. کل کلاس به حرفاي رويا فکر ميکردم.. نميدونستم بايد چکار کنم... از يه طرف درگير پارسا بودم و ذهنم مشغول بود..
.از اين طرفم بهادري بهش اضافه شده بود و واقعا توي منگنه بودم
نميدونم حماقت خودم بود يا حرفاي رويا که باعث شد تصميم بگيرم براي يه هم صحبتي معمولي باهاش تماس بگيرم...
تا خونه با خودم کلنجار ميرفتم... به محض اينکه به خونه رسيدم پريدم تو اتاقم و شماره رو از توي کيفم در آوردم... تا اومدم شماره رو بگيرم چهره پارسا اومد جلو چشمام.....
شماره تو دستم مچاله شد... يعني خودش دوست دختر نداره؟؟؟ بعدم من که قرار نيست کار خاصي بکنم.. فقط براي اينکه ذهنم رو از پارسا دور کنم...
تا بتونم راحت زندگي کنم...بدون دغدغه فکري...
کاغذ مچاله شده رو ازهم باز کردم و با دستاي لرزونم شماره رو گرفتم....
تا اومدم پشيمون شم و قطع کنم جواب داد : الو؟
و سريع قطع کردم...
چند لحظه گذشت که صداي گوشيم در اومد...
اس ام اس فرستاده بود..
-شماييد هستي خانم؟
تعجب کردم...تايپ کردم..
-بله
به محض دريافت اين پيام گوشيم زنگ خورد...چشمامو روي هم فشار دادم و با ترديد جواب دادم...
***********
کامران : بدو ديگه چقد لفتش ميدي هستي
با حرص سرمو از پشت تلوزيون در آوردم و گفتم : -اگه ميتوني بيا خودت وصلش کن
کامران : اي بابا خب يک ساعته رفتي اون پشت...
-بابا خب نميشه...اَه...
يهو با خوشحالي جيغ زدم ..
-واي شد شد....ايولا
و بعدم زود فيش هاي دوربين رو وصل کردم تا همراه برادرم فيلم سيزده به در امسالمون رو تماشا کنيم...
مامان برامون دو تا ظرف پفک گذاشته بود روي اُپن...
برشون داشتم و کنار کامران نشستم....
هم به نيما اس ام اس ميدادم و هم حواسم به فيلم بود و هم به پفک ها که کامران همه رو نخوره.. نيما اون آدمي که فکر ميکردم نبود و کاملا با ادب باهام حرف ميزد و توي اين يک ماه کاري نکرده بود که من ازش بدم بياد..
وسطاي فيلم بوديم که يهو صداي آيفون در اومد...
بلند شدم تا برم و آيفون رو جواب بدم.. با ديدن تصوير پارسا توي صفحه آيفون چشمام درشت شدن...اون کجا و اينجا کجا...
دوباره صداي آيفون در اومد و من شوک زده نگاه ميکردم .. پريدم جلوي آينه و به سر و وضعم نگاه کردم...
دستي به موهام کشيدم که بازم آيفون صداش در اومد... اينبار هم کامران داد زد :
کامران : مُردي؟ درو باز کن ديگه...
-خيل خب بابا ...وايسا
نفس عميق کشيدم و دکمه رو که عکس يه کليد کنارش بود رو محکم فشار دادم....
درِواحد روباز کردم و همونجا منتظر شدم...
کامران : کيه؟؟؟
-پارساست...
حرف من با باز شدن در آسانسوريکي شد و پارسا اومد جلوم... يه پيراهن آستين سه ربع مشکي تنش بود و موهاشم ژل زده بود...
لبخند زدم و با صدايي که سعي ميکردم جلوي لرزشش رو بگيرم گفتم : سلام...خوش اومدي..
پارسا : سلام ممنون..
و بعدم کنار رفتم تا بياد تو..


بیشتر بخوانید
نظرات رمان عشق کهن
  • جونی جونوم یارجونوم

    0

    عالی بود نویسنده دمت گرم بوس 💘✨

    ۳ هفته پیش
  • Zizi

    3

    فقط برین رمان،جاوید درمن، فودوشین،،حاتم.. درناز...ماه طوفان.... سایه صبر.هیژا.....این رمان ها بخونیدددد کیف کنید بعد همش دنبال تو این سبک رمانید

    ۳ ماه پیش
  • فاطی

    0

    وای هیژا رو خوندم عالییییه😭

    ۲ ماه پیش
  • اسرا

    0

    اگه اینومثل دفترخاطرات هست پس بایدمثل خاطره می نوشت مثلامیگه نیماپارسامعرفی کردم تابدونه چقدرخوشبختم درصورتی که هنوزنامزدبود............

    ۴ ماه پیش
  • کیسان

    2

    عالی بود ولی آخرش خیلی سر سری شده

    ۷ ماه پیش
  • هستی

    1

    قلم سطحی داشت.

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    داستان خیلی قشنگی بود خدا کنه همه ما زود متوجه اشتباه و خودخواهی مون بشیم ممنون از نویسنده عزیز

    ۱ سال پیش
  • شروق

    0

    خیلی قشنگ بود:)

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    1

    رمان خوبی بود اما انگار داره خاطره مینویسه ولی در کل خوب بود

    ۲ سال پیش
  • زینب

    0

    دوسش نداشتم قلم قوی نداشت

    ۳ سال پیش
  • ,یزدان

    1

    بیشتر شبیه دفتر خاطره بود ولی در کل خوب بود قشنگ بود

    ۳ سال پیش
  • ندا

    0

    عالی عالی بود از همه نظر خیلی ممنون نویسنده هر رمانی اخر یه ایرادی داره ولی این عالی بود مخصوصا ابراز علاقش به هستی اول جواب منفی پریا را داد بعد هستی را امیدوار کرد امیدوارم موفق باشی نویسنده 🌸🌸

    ۳ سال پیش
  • س ت

    5

    رمان خوبی بود منتها اگر از زبانه پارسا هم صحبت میشد به نظرم جالبترم میشد، چون یه سری از مسائل انگار گنگ بود، مثلا ابراز علاقه پارسا اولش من فکر کردم میخواد دست بندازه، درکل خوب بودپایانشم عالی بود

    ۳ سال پیش
  • سحر 34

    0

    قشنگ بود

    ۳ سال پیش
  • ناشناس

    1

    خیلی قشنگه من اولین رمانی که خوندم این بود و اینقدر عالی بود که الان دارم رمان ۷۸ رو میخونم و اگه میخواین رمان خوندن رو شروع کنید خیلی خوبه

    ۳ سال پیش
  • Ava

    3

    متاسفانه تا قسمت سوم بیشتر نخوندم و کششی برای ادامه نداشتم خیلی سریع پیش میرفت و به جزئیات توجه خاصی نداشت به هرحال ممنون از نویسنده به امید قلم قوی تر و زیباتر

    ۳ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!