دوست داشتی؟
رمان مستی برای شراب گران قیمت اثر راز.س

رمان مستی برای شراب گران قیمت

  • به قلم راز.س
  • ⏱️۱۱ ساعت و ۴ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 92.3K 👁
  • 255 ❤️
  • 235 💬

خلاصه رمان عاشقانه مستی برای شراب گران قیمت

داستان ما درباره ی یه خانوم وکیله که به خاطر منافعش تصمیم میگیره یه شوهر پولدار تور کنه… ولی بعدا می فهمه که این اقای شوهر هم به خاطر منافع خودش تن به این ازدواج داده و حالا حاضر به جدایی نیست… هیچ کدوم از ادمای این قصه عاشق نیستن… یا نه عاشقن… بی اندازه عاشقن… عاشق خودشون… حالا به نظرتون داستان این دو تا ادم مغرور و خودخواه زیر یه سقف به کجا می رسه…؟

قسمتی از متن رمان مستی برای شراب گران قیمت

صداش و پايين تر اورد و طوري که فقط من بشنوم گفت : با اين پدر و مادر پيرم گپ بزنم.
گوشش و گرفتم و در حالي که مي کشيدم گفتم : هوي جوجه اونا پدر و مادرتن...در ضمن خيلي هم دوست دارن.
-:ابجي خانم اينجا دهات نيستا...هي هوي مي کني...من تا بيام اين و به تو بفهمونم پير شدم.
کانال و عوض کردم و گفتم : فعلا خفه شو ميي خوام فيلم ببينم.
از پشت ميز بلند شدم و به طرف پنجره قدي رفتم.به شيشه تکيه دادم و به دفترم خيره شدم.دفتري که براي به دست اوردنش اين بدهي کلون به بار اومد.اتاقم بزرگ و به شکل مربع بود...در ورودي به شکل چرمي که دکمه هاي بزرگي روش بود تزئين شده بود و وسط اتاق هم يه سرويس به رنگ در چيده بودم.روي ميز يه گلدون کرمي بزرگ بود پر از گلهاي رز قرمز...سمت چپ در ورودي يه کتابخونه گذاشته بودم که تمام کتاباي دانشگاهي و حقوقيم و توي اون جا داده بودم.
دو سه تا کمدم از کنار هم رو به روي همون گذاشته بوديم که توش پرونده هاي موکلام و توش جمع مي کردم...
در کل عاشق دفترم بوودم.شيک و مدرن...به نظر خودمم بخاطر همين دفتر شيک موکلاي خوبي نصيبم مي شد.
به طرف پنجره برگشتم و به خيابون زير پام چشم دوختم...يه خيابون بزرگ و پر رفت وامد يکي از بهترين خيابوناي تهران...
يه مرسدس بنز اون طرف خيابون توقف کرد.دقيق تر شدم...
همون پسر راننده از ماشين پياده شد.
در همين زمان در عقب هم باز شد و فوکول کراواتي با کت و شلوار براق و گرون قيمتش پياده شد...کت و شلوار مشکيش از همين جا هم برق مي زد...چه برسه از نزديک.
پسر راننده دوباره توي ماشين نشست و اون به طرف دفترم به راه افتاد.
لبخندي تلخ بر لب اوردم.نگاهم همينطور روي راننده ي اون ثابت مونده بود.همين ماشين اقاي کيان مهر بزرگ براي بدهي بزگ من کافي بود فقط لازم بود اين و بده به من ...
کيان مهر ؟ چرا همچين فکري کردم؟
زنگ تلفن روي ميز به صدا در اومد.روي صندلي نشستم و تلفن و برداشتم.صداي مهسا بلند شد : خانم سپهري اقاي کيان مهر تشريف اوردن.
-:بله.راهنماييشون کنين.
تلفن و گذاشتم و دستي به شال زرشکيم کشيدم.بلند شدم و مانتوم و مرتب کردم ... صاف روي صندلي نشستم.
چند ضربه به در خورد با گفتن بفرماييد در باز شد.جناب کيان مهر خيلي اروم و مرتب قدم توي اتاقم گذاشتن.
کت و شلوارش مشکي نبود بلکه سرمه اي بود.عجب اشتباهي کرده بودم.
سلام کرد.بلند شدم و بعد از احوالپرسي دعوت به نشستن کردم.
به طرف يکي از مبلا رفت و خيلي شيک روي اون نشست.به طرفش رفتم و رو به روش نشستم.
نگاهش و بهم دوخت...موهاي سياهش و به سمت عقب شونه زده بود...قيافه اش به نظرم اصلا قابل تحمل نبود...نمي دونم اين دختره براي چي اين همه چسبيده بود بهش و دست از سرش بر نمي داشت....
من که فکر مي کردم يه بچه سوسول مامانيه...نگاهي به کراوات سرمه ايش انداختم.مثل هميشه...صاف و بدون کوچکترين چين...
فکر کنم هر روز صبح مامانش اين کراواتش و گره مي زنه و اين از ترس اينکه يه وقت ان گره يکم شلتر بشه و نتونه درست ببنده .
از افکار خودم خندم گرفت.زبونم و به دندون گرفتم .
گفت : حالتون چطوره ؟
-:ممنونم.
-:اومدم اينجا تا بدونم اوضاع پرونده چطور پيش ميره ؟
-:دادگاه بعدي اخرين دادگاه خواهد بود ... من خيلي تلاش کردم اين ماجراها پخش نشه.
-:بله.من همچنان سپاسگذار اين لطف شما خواهم بود.
چند ضربه به در خورد و اقا صادق با دو فنجان قهوه وارد شد.
فنجان قهوه رو روي ميز گذاشت...عادت داشت هميشه قهوه تلخ بخوره ... اولين باري که اومد اين و از اقا صادق خواست و از اون پس هر وقت مياد اينجا اقا صادق براش قهوه مخصوص اماده مي کنه.نمي دونم چيکار کرده اقا صادق اين همه بهش محبت مي کنه...پيرمردي که با هر کسي راه نمياد...لبخندي به روي اقاصادق پاشيد و گفت : دستتون درد نکنه.من هميشه مزاحمتون ميشم.
-:نه.اختيار داري پسرم.
بااجازه اي گفت و از اتاق بيرون رفت.
سربلند کردم تا نگاهش کنم که نگاهمون در هم گره خورد با اون چشاي گندش خيره شده بود بهم.دلم مي خواست زبونم و در بيارم واسش اما مطابق اصول يه دختر با ادب ايراني نگاهم و دزديدم و فنجان و از روي ميز برداشتم.
پسره عوضي ، کاش مي تونستم اون چشاش و از کاسه در بيارم.من اين چند روزه چرا اينقدر ه*و*س اينکار به سرم مي زنه ؟
گفت : واسه جلسه بعد دادگاه چي اماده کردين ؟
فنجان و روي ميز گذاشتم در حالي که سعي مي کردم نگاهم به صورتش نيفته گفتم : من تحقيقات وسيعي انجام دادم.نتايج ازمايش دستکاري شده اگه ما بتونيم کسي که باهاش همکاري کرده رو پيدا کنيم يا بتونيم دوباره ازش ازمايش بگيريم مي تونيم ثابت کنيم شما بي گ*ن*ا*هين.
فنجانش و به دست گرفت و گفت : اميدوارم اين پرونده زودتر تموم بشه.هيچ دلم نمي خواد بيشتر از اين ادامه پيدا کنه.
دلم مي خواست بگم پسره ي عوضي وقتي داشتي کيف و حالت و مي کردي بايد فکر اين روزم مي کردي اما بازم به خاطر شرايط خفه خون گرفتم و گفتم : من تمام تلاشم و مي کنم.
دست توي جيب کتش برد و يه پاکت سفيد با گلهاي سبز ببيرون اورد و روي ميز گذاشت.
-:شما خيلي به من لطف مي کنين خانم سپهري.با اجازه.
با گفتن اين حرف بلند شد و بعد از کمي تشکر تا دم در خروجي بد رقش کردم.از اتاق که بيرون رفت در و بستم و به طرف ميز هجوم بردم.
پاکت و برداشتم.نگاهي به موجوديه داخل پاکت انداختم.اخه پسر خوب کار من با يکي دو ميليون که راه نمي افته.
کلافه روي مبل ولو شدم.
فقط 6روز ديگه مونده بود.بايد مي نشستم و منتظر زندان رفتن مي شدم.
مهسا ليوان ابي پر از چايش رو ميان دستهاش گرفت و گفت : تنها راه حلي که مي مونه
با سرعت از جا پريدم : چي ؟
مهسا سرفه اي کرد و خيلي اروم به طرف ميزش به راه افتاد.چپ چپ نگاهش مي کردم.
به ميز که رسيد خود رو بالا کشيد و روي ميز نشست و در همان حال گفت : شوهر کني...
کلافه خودم و روي مبل انداختم : مهسا خوبي ؟ تو اين هيري ويري شوهر مي خوام چيکار...
-:خره منظورم شوهر پولداره.
-:شوهر پولدار ؟
-:اره..ببين تو الان جز اينکه با يه مردي ازدواج کني که پولش از پارو بالا ميره راه حل ديگه اي نداري...
-:تو شيش روز شوهر پولدار از کجا گير بيارم ؟
-:گشتن لازم نيست.همينجا دم دستته.
-:کو ؟ ميشه اين ادم پولدار و به منم معرفي کني !
-:چشات و بيشتر باز کن مي بيني.
چشام و در حالي که سعي مي کردم بيش از اندازه باز کنم گفتم : کو ؟ من نمي بينم.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان مستی برای شراب گران قیمت
  • زهرا

    0

    کاشکی آخرش مشخص تر می شد یا دوستی یا ازدواج مجدد

    ۱ هفته پیش
  • سارینا

    2

    خیلی آخرش بد تموم شد اصلا خوب نبود

    ۲ ماه پیش
  • sara

    4

    رمان قشنگی بود اما بی سر و ته تموم شد،جتی جلد دوم هم نداره و من از این عصبی شدم،تهش ک چی؟سروش و بهار ازدواج کردن؟عاقبت مرسده و مهیار چیشد؟بی سر و ته بود کلا

    ۲ ماه پیش
  • ترو سننه

    3

    خیلی قشنگ بود ولی اخرش خیلی بد بود نفهمیدم اخرش چی شد

    ۲ ماه پیش
  • نادیا

    4

    خیلی بد تموم شد 😟😟😟😟😟

    ۳ ماه پیش
  • گیتی

    4

    اخرش افتظا تمام شده کاش ادامه داشت

    ۳ ماه پیش
  • محدثه

    3

    قشنگ بود ولی اخرش خیلی مزخرف تموم شد

    ۳ ماه پیش
  • Yara

    3

    آخرش چرا این جوری شد؟؟

    ۳ ماه پیش
  • هانی

    6

    دختره خیلی خیلی با خودش حرف میزنه دو خط میخونی چهار خط با خودش حرف میزنه یا تو مغزش تجزیه تحلیل داره .اینش خیلی رو اعصاب و خسته کننده بود

    ۳ ماه پیش
  • فریده بانو

    3

    تبریک میگم رمان زیبایی بود برخلاف نظر بقیه که پایانش رو نپسندیدند بنظر من پایان خوبی داشت داستان همه چیز به اندازه بود آهنگ داخل متن . تصویر سازی ها. صحبت هاشون معقولانه و به واقعیت نزدیک بود پیشنهاد میدم بخونین

    ۳ ماه پیش
  • Yegane

    7

    به نظرم یک جلد دومی هم داشته باشه بهتره خیلی بهتر از رمان های دیگه بود تو این رمان زیاد به چهره ها و زشتو زیبا توجه ای نشده بود که این باعث خاص بودنش میشه

    ۳ ماه پیش
  • Yegane

    4

    خیلی خیلی قشنگ بود فقط ای کاش جور دیگه ای تموم میشد

    ۳ ماه پیش
  • سپیده

    7

    پایانش بسیارچرت بودمتاسفم برای خودم تاچهارونیم صبح بیدارموندم خوندمش

    ۳ ماه پیش
  • Joe

    6

    کاش بیشتر رمان های رو ببینم که دختر همچین شخصیت قوی داره و محکمه و اینکه غرورش و زیرپا نمی ذاره

    ۴ ماه پیش
  • Weather

    2

    منی که قلبا این رمان دوست داشتم انتظار پایان بهتری داشتم چون پایان مبهم دوست ندارم اما بازم این نویسنده ارزشش بیشتر از اینه که به خاطر پایان رمان قضاوت بشه لابد اونم همه تلاشش و کرده

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!