دوست داشتی؟
slider

رمان تو نشانم بده راه

  • زبان فارسی
  • 669.3K 👁
  • 1.9K ❤️
  • 2.5K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه تو نشانم بده راه

دختری به نام آوا بعد از خیانت همسرش سعی در دوباره ساختن زندگیش داره. بدون اینکه سایه‌ی زندگی قبلی رهاش کنه. دیوار شکسته‌ی اعتماد و غروری که می‌خواد آوا رو سرپا نگه‌داره داره درهای عشق رو به روش می‌بنده.

پارت اول

در را به آرامی می‌بندد تا صدایی ایجاد نشود. کلافه چنگی میان موهای خوش‌حالتش زده و بهم می‌ریزدشان. در میان این چهاردیواری دیگر نیازی نیست اینقدر عصا قورت داده و اتوکشیده باشد. اینجا خود خودش است. خاموشی چراغ‌ها خبر از رفتن آوا می‌دهد. کلید برق را می‌زند و لوستر سفیدرنگ وسط، سالن نه چندان بزرگ را روشن می‌کند. بوی کمرنگ شده‌ی عود، از همان ورودی، نگاهش را به سمت داخل سالن می‌کشاند. نگاهی اجمالی به اطراف می‌اندازد. طبق معمول همیشه، همه چیز مرتب و سر جای خودش است؛ دو دست لباس مرتب و اتو شده، از جالباسی درون راهرو آویزانند و خبری از پیراهنی که صبح روی دسته‌ی مبل انداخته بود نیست.
جلوتر می‌رود و دسته کلیدش را به همراه موبایلش روی کانتر می‌اندازد. دریخچال را باز می‌کند و بدون تعارف بطری آب را سر می‌کشد.
- بترکی تو! تا زنت روشو کرد اونور، بطری و دهنی می‌کنی؟ لیوان ندارین مگه؟
دور لبش را از خیسی آب پاک می کند و زیر لب غر می زند.
- زن نیست که؛ ناظم مدرسه ست!
نیازی نمی‌بیند بطری را سر جای خودش برگرداند. برای برگرداندن بطری داخل یخچال، حداقل چهارروز فرصت دارد! روی مبل‌ تک نفره می‌نشیند و دستانش را روی دو دسته‌ی مبل می‌گذارد. گردنش را رو به عقب خم کرده و دستانش را از دو طرف می‌کشد، تا خستگی گردن و کتف‌هایش را در کند. اما چشم‌هایش دنبال لیوانی‌ست که از کابینت بیرون کشیده می‌شود و از آب بطری پر می‌شود.
- بی‌لیاقتی دیگه! این خونه زندگی و به خوابتم نمی‌دیدی. برق می‌زنه همه جا.
- اون که آره!
کلافه و پرحرص می‌خندد و از جا بلند می‌شود. از همان بیرون آشپزخانه آرنج‌هایش را روی کانتر تکیه می‌دهد، تا تسلط بیشتری به منظره‌ی درون آشپزخانه داشته باشد. اما نگاهش با نگاه درون قاب عکس شانزده در بیست روی کانتر گره می‌خورد. سبزی چشمان درون قاب، حواسش را از حسرت درون صدایی که می‌شنود پرت می‌کند؛ تنها معنی لغات درون جمله را می‌فهمد.
- خوبه با اون همه کار همیشه خونه‌تون تمیزه، میوه آماده‌ست، سفر که می ره شام دوسه روزت به راهه، زندگیش عین بهشته...
بطری را از روی کانتر برمی‌دارد و بدون اینکه آب داخلش را عوض کند، همانطور داخل یخچال می‌گذارد. دست پشت کمر زن که همان ابتدا شالش را روی مبل پرتاب کرده بود، می‌گذارد و به نرمی او را به بیرون از آشپزخانه هدایت می‌کند. همزمان دستش را به سمت قاب عکس دونفره‌شان با آوا دراز کرده و قاب را به صورت می‌خواباند. انگار چشم‌های درون قاب عکس دارند نظاره‌شان می‌کنند.
- من هنوزم موندم چطوری به این‌همه کار می‌رسه! تا گلدونا رو هم آب داده و رفته!
از آشپزخانه بیرون می‌آیند. موهای زن را از روی شانه کنار می‌زند و چشمانش را خمار می‌کند.
- اومدی محاسن آوا رو یادم بندازی یا نشون بدی خودت چی تو چنته داری؟

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان تو نشانم بده راه
  • نیلین

    در پارت 1920

    میشه یه داستان هم از زندگی امیرحسین بنویسین ؟ دوست دارم بدونم زندگی اون چطور میشه؟

    ۱ ماه پیش
  • نیلین

    در پارت 1920

    دوست بدونم اونم توی زندگیش به کسیبر میخوره که دوستش داشته باشه؟

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    فعلا امکانش رو ندارم. رمان دیگه.ای شروع کردم.🌸

    ۱ ماه پیش
  • نیلین

    در پارت 1780

    امیرحسین حداقل لیاقت یک فرصت رو داشت... چطوری تونست به صدرا یک فرصت بده بنظرم بیشتر بخاطر آشناییش با سالاری بزرگ بود... امیر می تونست به مراتب بهتر باشه تا صدرا.

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خیلی جاها دل آدم تصمیم می‌گیره نه مغزش.شاید یه جرقه، یه نگاه واسه اینکه دلت رو هدایت کنه کافیه. و اینکه معمولا ما در دوردست‌ها به دنبال خوشبختی می‌گردیم نه تو مسافت نزدیک.

    ۱ ماه پیش
  • نیلین

    در پارت 1530

    صدرا خوبه اما شخصی مثل امیر حسین حیفه واقعا...کسی که امنه و عمیقا عاشق آواست تازه از نظر کاری هم که هم تخصص آواست پس اگر باهم ازدواج می کردن هم از نظر زندگی هم از نظر کاری خیلی پیشرفت داشتن

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    اما گاهی تفاوتا هم باعث قشنگی میشه. همین که دو نفر سعی کنن دنیای متفاوتشون رو به هم نزدیک کنن. 🥰

    ۱ ماه پیش
  • نیلین

    در پارت 1380

    اگر جریان داستان جوری پیش می رفت که امیرحسین و آوا باهم ازدواج می کردن داستان چطور پیش می رفت؟

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    قطعا یه عاشقونه‌ی آرام پیش می‌اومد. یه زندگی آروم و بی‌حاشیه.

    ۱ ماه پیش
  • نیلین

    در پارت 1280

    امیدوارم که آدم هایی شبیه امیرحسین توی زندگی ما دخترا بیاد ...

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😇😇😇

    ۱ ماه پیش
  • نیلین

    در پارت 1280

    درسته که آوا از اول به امیر به چشم دوست خوب و ... می دید اما می دونست حسی که امیر بهش داره عمیق و امنه.... اونم می تونست بهش علاقمند بشه... امیرحسینی که این همه مدت نی شناختش رو به سمیر از راه رسیده ترجیح داد...

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دقیقا. ولی کو عقل سلیم؟ اگه ما ادما این اشتباهات رو انجام ندیم که قصه‌ها ساخته نمیشن. 🥰

    ۱ ماه پیش
  • نیلین

    در پارت 1270

    احساس می کنم ریحانه ازش ناراحته یا کینه داره که اینطوری رفتار می کنه عجب رویی نشون داد

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ریحانه... خیلی از مخاطبا این عروس خانومو دوست نداشتن. 😁

    ۱ ماه پیش
  • نیلین

    در پارت 1120

    ای کاش به امیرحسین هم حق انتخاب می داد ، این امیرحسین همیشه خواهانش بوده.

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    امیرحسین همیشه عاشق🥰🥰😇

    ۱ ماه پیش
  • رها

    در پارت 2390

    واقعا قشنگ بود 🤍

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    قشنگ خوندید🥰🥰🥰

    ۱ ماه پیش
  • نیلین

    در پارت 430

    اگر به من بود توی همون مراسم خواستگاری رفتارای مادرش سمیر میدیدم میگفتم نه . به هرحال سمیر عمری با توجه های بیش از حد و غیر منطقی بزرگ شده.

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بله. ولی عشق ادما رو کور می‌کنه. اونم وقتی بی‌تجربه و خام باشن.

    ۱ ماه پیش
  • رها

    در پارت 2390

    خیلی قشنگ بود و پر از آرامش . ممنون از نویسنده خوب این رمان

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشید رهای عزیز❤️❤️

    ۲ ماه پیش
  • آتاناز

    0

    و باید بگم هنوز نمی دونم چی به سر مینو میاد ولی باید بگم زنایی مثل مینو آبروی هر چی زن وآدم عاشق بردن من خودم تازه ازدواج کردم وشوهرمم خیلی دوست دارم ولی اعتقاد دارم اگه یکی ودوست داشته باشی ولی اون دوست نداشته باشه باید به خواستش احترام بذاری وکار مینو از روی عشق نبود توی عشق نباید خودخواهی کرد

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عشقتون مستدام عزیزم بله کاملا حق دارین. کار مینو عشق نبود؛ خودخواهی بود، حسادت بود.

    ۲ ماه پیش
  • آتاناز

    0

    سلام فاطمه عزیز من تقریبا سه روزه شروع کردم به خوندن رمان زیباتون و باید بگم خیلی دوسش داشتم البته هنوز کامل تمومش نکردم ولی تا اینجام خیلی عالی بودممنون به خاطر رمان قشنگت ❤️❤️

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سلام دوست عزیز. همراهی قشنگتون باعث افتخاره❤️❤️❤️

    ۲ ماه پیش
  • ریحان

    0

    عالی بود نویسنده

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عالی وجود گل شماست‌❤️

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    در پارت 51

    چقدر دلم سوخت 🥲 🥲

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    آوای عزیز💔💔💔

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟