پارت هشتاد و دوم :

مردد مکث کرد. نگاهش را نامطمئن بالا آورد و پرتو را دید، خیره به لب های دخترک که سفید شده بود زمزمه کرد:
- نباید به هیچی شک کنن پرتو! اینکه من و تو رابطه نداریم، می‌فهمی که چی میگم؟
پرتو با شنیدن نام رابطه بیشتر سرخ شد اما آوید سریع‌تر ادامه داد:
- باید جوری به نظر برسه که انگار از همون شب اقدام کردیم.
این دیگر اوج وقاحت بود! پرتو خشمگین از روی مبل برخاست، دیگر کاسه‌ی صبرش لبØ

این پارت به قلم فاطمه سادات هاشمی نسب نگاشته شده است و مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Emma

    0

    ممنون از نویسنده محترم این داستان مگر رایگان نیست؟

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    هر هفته یک پارت رایگان باز میشه.

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    نویسنده جون خسته نباشید مثل همیشه عالی❤️🌹

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ♥️🌸

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    3

    آوید خیلی بی منطق شده و داره از مشکل پرتو سواستفاده می کنه بچه پررو 🥸🤕

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خره دیگه

    ۷ ماه پیش
  • اسرا

    1

    این خاله همونی نیست که دخترش شب عروسی به آویدچسبیداسمش چی بود🤔🙏

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    همونه

    ۷ ماه پیش
  • اسرا

    0

    اوخ اوخ چه میکشه دخترمون حالانقش زن حسودبازی میکنه یازنی که میدونه شوهرش بجزاوبهکسی نگاه نمیکنه🙏

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    نمی دانم والا

    ۷ ماه پیش
  • پریا ❤️

    0

    عطیه خانم که عشقه منه 😅

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    😂😅

    ۱ سال پیش
  • پریا ❤️

    0

    من اوایل رمان انتظار داشتم آوید یک آدم متشخص و متواضع طراحی بشه ولی رفته رفته متوجه شدم که با عرض معذرت بی شخصیته تا الان هرچی تلاش کرده بودم دید منفی نسبت به پولدار ها نداشته باشم رو آوید به تنهایی نابود کرد😂😅بیچاره پرتو با اون همه باشخصیتی و با فرهنگی حیف شد امیدوارم آوید بهتر بشه

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    دیگه چشمای آوید رو کارخونه ها کور کرده

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    می فهمم چی میگی اما یادت نره عطیه و باقی برادر ها هم پولدارن. همه مثل هم نیستن.

    ۱ سال پیش
  • پریا ❤️

    0

    این غیر ممکنه اصلا آدم عاقل چنین چیزی رو یه لحظه هم نباید تصور کنه چی بگم والا

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    شما نمیدونید چی بگید پس ما چی بگیم 😂🤧

    ۱ سال پیش
  • ایسان

    1

    پرتوی گیر چه آدمی افتاده

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    واقعا 🤧

    ۱ سال پیش
  • م

    0

    گفتنش آسونه ،حالا مثلا بفهمن دم به دقیقه میخوان یه چیز بهش بده عطیه خانم مراقبش باشه،اینم که یه دقیقه دل نمی کنه از شرکتا یه سفر برن🤔😏🙏🧡

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    عاووو فکر آخرت رو دوست داشتم بزن سفر با بچه برگردن 😂😂

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    2

    چه گرفتاری شده😞

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    واقعا دلم براش داره کباب میشه دیگه

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️