پارت هشتاد و ششم :

آوید که متوجه‌ی رفتار عمدی خاله‌اش بود، خندید و دستش را دور شانه های پرتو گذاشت. مستانه گفت:
- به هر حال خاله ازدواج کردم، معلومه که بزرگ شدم!
سپس نگاه عاشقانه‌اش را به پرتو دوخت و گفت:
- خاله بذار خورشید زندگیم رو بهت معرفی کنم. پرتوی عزیزم، همسر بنده.
نارگل که داشت از حرص توجه آوید به پرتو منفجر میشد، با خنده‌ی ظاهری کنار ماردش ایستاد و با لحن حسودی گفت:
- مامان توی عرÙ

این پارت به قلم زهرا رمضانی (هور) نگاشته شده است و مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زیبا

    0

    واقعا یه دختر چقدر می تونه وقیح و پرو باشعهه اصلا این نارگل غروری چیزی دارهه کمی خجالت نمیکشهه

    ۴ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    نداره فکر نکنم

    ۴ هفته پیش
  • فاطمه

    3

    پس خاله کلا توی عروسی نبوده آفرین آوید خوب بسوزون این مادر و دختر رو👌

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    داری حال میکنیا

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    بله چه جورم دستتون درد نکنه ❤️ ❤️ ❤️

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قربانت عزیزم

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    چه خانواده مزخرفی واقعاً ،یه دختر چقدر می تونه وقیح باشه 😡 ممنون آوید جان به خاطر حمایتت 💜💖

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    واقعا ادم خجالت میکشه اینا رو بخونه چه برسه به انجامش

    ۵ ماه پیش
  • اسرا

    2

    واکنش پرتوبرای کوچک شدن نارگل وای اینهادیگه کی هستن🙄🙏

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    واقعا نوبرن

    ۵ ماه پیش
  • Alireza

    1

    نارگل کم بود حالا مادرم بش اضافه شد بیچاره پرتو چقد باید تحمل کنه

    ۱۱ ماه پیش
  • ایسان

    1

    چه دختر خاله پر توقعییه

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    پروووو پرتوقع نه پرووووو

    ۱ سال پیش
  • پریا ❤️

    2

    نارگیل رو خوب گفتی مرسی 😂😂❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    😂

    ۱ سال پیش
  • آمنه

    3

    الهی بترکی نارگیل با اون مادرت که حتی بهت تربیت نداده که کمی غرور داشته باشی و اینقدر خودت رو به دیگران نحمیل نکنی راستی نکنه مادر آوید از قبل نارگل رو انتخاب کرده بوده وحالا چون به خواستش نرسیده خودش بهونه بچه رو توی سر همسرش گذاشته هیچ چیزی غیر ممکن نیست پارت عالی خوی بدرخشید بانوهای مهربان

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    نه اینقدر جنایی نشو 😂

    ۱ سال پیش
  • م

    1

    یکی نیست بگه این اگه تورو می خواست وآدم حساب می کرد نمی رفت تو وردلش بودی یکی دیگه رو بگیره،یکم غرور و عزت نفس داشته باشین بدبختا🤭🙏

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    دیگه واقعا یه عده همینجورین و متاسفانه من زیاد دیدم

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️