پارت هشتاد و هشتم :

پرتو ناخواسته خنده‌ی ریزی کرد که آوید راضی از شادی پرتو، سرد با خاله و شوهر خاله‌‌اش وداع نمود و بی‌توجه به نارگلی که جیغ کشان حرف های زشت می‌زد و گریه می‌کرد از خانه خارج شدند و سوار ماشین گشتند. با نشستن درون ماشین، آوید در سکوت از باغ عمارت خاله‌اش خارج شد و دید که چطور خاله و شوهر خاله تا آخرین لحظه ماشینش را دیدند و اخم به سویش پاشیدند. اما ذره‌ای برایش اهمیت نداشت. سکوت ماشین را

این پارت به قلم فاطمه سادات هاشمی نسب نگاشته شده است و مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه ❤️

    1

    دختر بیچاره م 🥺💔 کورشن الهی اشکت رو درآوردن

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    الهی

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    کارت درسته آوید همینطور ادامه بده 🥹

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    🥺

    ۵ ماه پیش
  • آلا

    3

    چقدر از رفتار آوید خوشم اومد از خانمش دفاع کرد و انقدر باهاش مهربونهههه 🫣🫠

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    انشالله تا اخرش باشه

    ۶ ماه پیش
  • Alireza

    2

    چ خوبه که آوید این همه درکش میکنه وبش دلداری میده

    ۱۱ ماه پیش
  • ایسان

    2

    دلم واسه پرتو سوخت اوید چه رومانتیک شده

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    تاثیر عشق؟

    ۱ سال پیش
  • شبنم

    2

    عالی بود وغم انگیز چقدر مظلومیت و معصومیت پرتو درش نمایان هست تا کجا باید حق مظلوم پایمال بسه خدایا کجایی.

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    متاسفانه تا بوده همین بوده.

    ۱ سال پیش
  • محرابی

    1

    ممنونم عالی مثل همیشه الهی بگردم پرتو چقدر خودشو نگه داشت من بودم پدرخاله ودختررو درمیاوردم بی ادبای بی فرهنگ مگر هرکس پولداربود حق داره بقیه رو خورد کنه

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    والا، منتها اینا اینطوری بزرگ شدن. البته خانواده هایی هم هستن که پولدارن اما واقعا با شعور و محترم هستن.

    ۱ سال پیش
  • پریا ❤️

    2

    نویسنده های عزیز لطفا هر چه زود تر آوید عاشق بشه دیگه طاقت نداررررریم 🥰

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    به روی چشم ولی الانشم انگار یه بوهایی به مشام می رسه

    ۱ سال پیش
  • سحر

    3

    رمان خیلی قشنگه ولی خیلی دیر به دیر پارت میزارین

    ۱ سال پیش
  • پریا ❤️

    2

    اعتراض نکن جان دل تحریم میکنن نویسنده های عزیز همین هم دریغ میکنن والا من اعتراض کردم به جای اینکه رسیدگی کنن پارت ها رو کمتر کردن منم به لطف خدا چه کنم دیگه ؟قانع شدم!

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    احسنت به شما کاش همه مثل شما باشن.

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    زندگی و هزار جور دردسر عزیزم

    ۱ سال پیش
  • م

    4

    خیلی غمگین بود،دلم برای پرتو سوخت که با چنین بیشعورایی طرفه،آویدم انگاریه احساسایی پیدادکرده به پرتو😔🤭

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    منم همینطور، آره انگار یه بوهایی داره میاد.

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️