پارت نود و هشتم :
سینا تپ تپ از پله ها بالا آمد و وقتی پرتو را با آن صورت پف کرده جلوی پلکان دید، فهمید که برادرش باز گندی زده است. آن هم به نظر گند کوچکی نمیآمد که خودش محو شد و سینا را برای پرتو فرستاده بود! با خود گفت مگر واجب است ابتدا دعوا کنی و بعد برای دلجویی کسی را بفرستی! میدانست برادرش انسان طبیعی و نرمالی نیست اما نمیدانست تا این حد خر است.
سینا لبخند مزخرفی تحویل پرتو داد و گفت:
- آوید Ø
این پارت به قلم فاطمه سادات هاشمی نسب نگاشته شده است و مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
Alireza
0خب چرا دلشو میشکنی بعدش کاری میکنی ک از دلش دربیاری آوید چندچندی باخودت دقیقا
۱۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
روان پریشه
۱۱ ماه پیشLeila
1پارت خوبی بود خسته نباشید 👏👏
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم.
۱ سال پیشمحرابی
2ممنون فاطمه جان عزیزم. پارت زیبایی بود.آفرین سینا با یک کارکوچیک چقدر خوشحالش کرد کاش آوید مغرورو بداخلاق هم یاد بگیره. حالا عاشق بشی مگه چی میشه تو ذوق بچه میزنی حالشو میگیری
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
دقیقا، کار کوچیک بعضی وقت ها شادی بزرگی میاره.
۱ سال پیشآمنه
1زبان انسان درواقع انسان رو به بالاهاترین مقام انسانی می برد ویا به پایین ترین مقام انسانی سقوط میکنه و هیچ دردی برای زخمی که از زبان خورده ایم وجود ندارد پارتها عالی خوش بدرخشید
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنون عزیزم.
۱ سال پیشآمنه
1سینا فهمیده که یک انسان فقیررو حتی اگه خواسته ها یا چیزهایی که دوست دارن کوچک باشند باعث خوشحالی اون بشند که حتی نمیتوانند جلوی ابراز احساسات خودشون رو بگیرن آدم با هر چیزی زخم بشه ممکنه فقط جاش بمونه ولی زخمی که ممکن هست خوب نشه از همان تیکه گوشتی هست که استخوان ندارد وبین کلی استخوان نگهداری میشه
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
زیبا بود.
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اسرا
0یعنی سیناچقدربابودن باهش شادشد🙏