پارت هشتاد و پنجم :

سپس در حالی که لیوان خالی شده از چای را روی میز گذاشت، بی‌توجه به صدای تق آن از روی صندلی بلند شد گفت:
- خستگی، درد سینه و خواب زیاد اینا علائم اولیه‌اس، از دو هفته‌ی دیگه باید کم کم نشون بدی به یک سری چیزا ویار داری.
کمی فکر کرد و بعد در حالی که دنبال سوییچ ماشین می‌گشت که روی مبل رهایش کرده بود، ادامه داد:
- و هوس چیز های عجیب غریب بکنی. مثلا توت فرنگی، چون منم خیلی دوست دارم.

این پارت به قلم فاطمه سادات هاشمی نسب نگاشته شده است و مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زیبا

    0

    درسته،هر چقدرم اینطور عاشقونه رفتار کردناشون الکی و دروغ باشه اما بازم از اینکه ببینم نارگل بخواد از حسادت بترکه دلم خنک میشهه

    ۴ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    🤣🤣

    ۴ هفته پیش
  • زیبا

    0

    مادر و دختر هردو ببخشیدا ببخشیدا یه پوخنن چقدر بی شعور و بی شخصیت فقط دارن با این فرق گذاشتنا و تحویل نگرفتنا شعور خودشونو نشون میدنن خالم بهم میخوره از این جور آدمای از خودت راضی و مغرور

    ۴ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    متاسفانه اینجور ادم ها زیادن، چه پولدارش، چه سطح متوسطش

    ۴ هفته پیش
  • فاطمه

    0

    والله من دوتا بچه دارم توی هیچ کدوم ویار نکردم صد در صد میتونم بگم یه چیزه من در آوردی خانوما میگن ویار داریم😉🤣 راستی این خاله مگه توی عروسی آوید شرکت نکرده بود میگه چقدر بزرگ شدی آوید به حق چیزهای ندیده ابالفضل حقی🤔

    ۵ ماه پیش
  • ساناز

    1

    مادر و دختر هردو بیشعور 😒

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    واقعا درکی ندارن

    ۵ ماه پیش
  • Zoha

    2

    عالی شد... ببینیم این مادرو دختر چه نقشه هایی واسه ی پرتو کشیدن

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    دست رو دلم نذار که خونه

    ۵ ماه پیش
  • اسرا

    1

    وای آویدبزرگ شدی🤣🤣🤣وای🤣🤣🤣🙏

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😂😂

    ۵ ماه پیش
  • Alireza

    1

    ویار چ میوه هایی هم میکنه، منویادویار خودم انداخت هم میوه های زمستونو خوردم هم تابستونو 😅

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    چیا مثلا؟

    ۱۱ ماه پیش
  • م

    2

    ویارش باید می گفت از توت فرنگی متنفر شده،اینجوری یک تیر و دو نشون میزد 😁🙏🙏🙏

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    😂👌

    ۱ سال پیش
  • م

    3

    اینا دیگه چه جونورابی بودن؟ با مجسمشون ست میکردن هیچی نمی پوشیدن سنگین تر بودن😁

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    اینا از جونور بدترن

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️