نفس های تابوت به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت سی و یک :
ایوبی از پشت سر صدایش زد اما اعتنایی نکرد. حالش از آن ذوقِ مسخره به هم میخورد.
سرش داشت از حجمِ افکارِ بیانتها منفجر میشد.
- کجا میری پریزاد؟
- نمیدونم، فقط بریم. نمیتونم فضای اینجا رو تحمل کنم.
جانان از نگرانی داشت پس میافتاد؛ همه چیز عجیب بود و پریزاد...
نامش را که توی ذهنش تکرار کرد، انگار ناآشنا بود. باید انوشا میگفت یا برایش پریزاد باقی میماند؟
اسنپ خب
لطفا صبر کنید...
