نفس های تابوت به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت بیست و هشتم :
***
نفس نفس زنان از خواب پریدم؛ معدهام میسوخت و سنگینی از سینه تا سرم را گرفته بود و توی سرم به سردرد بدل میشد.
حالت تهوع داشتم و همه چیز داشت دوباره توی ذهنم مرور میشد!
دستهایم میلرزید و مقابل چشمهایم، تصویرِ دختری بود با صورتِ خاکی و موهای بلند و آشفته...
مغزم از یادآوری چیزهایی که دیده بودم در مرز انفجار بود!
صدای داد و فریادهای کمک خواستنِ دختر توی سرم می
لطفا صبر کنید...

Fudushin
0وااای اونجا که گفت امیر داداشمه 😢 شوکه شدم!