پارت بیست و هشتم :


***
نفس نفس زنان از خواب پریدم؛ معده‌ام می‌سوخت و سنگینی از سینه تا سرم را گرفته بود و توی سرم به سردرد بدل می‌شد.
حالت تهوع داشتم و همه چیز داشت دوباره توی ذهنم مرور می‌شد!
دست‌هایم می‌لرزید و مقابل چشم‌هایم، تصویرِ دختری بود با صورتِ خاکی و موهای بلند و آشفته...
مغزم از یادآوری چیزهایی که دیده بودم در مرز انفجار بود!
صدای داد و فریادهای کمک خواستنِ دختر توی سرم می

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Fudushin

    0

    وااای اونجا که گفت امیر داداشمه 😢 شوکه شدم!

    ۴ ماه پیش
  • Asra

    0

    چرا پارت جدید نمیزارین؟

    ۴ ماه پیش
کپی شد!