پارت یک :

گفت: در جهانی دیگر...
جایی دورتر از این دنیای سیاه و سراسر غم،
یا در زندگی بعدیمان...
در کالبدی دیگر به تو برمی‌گردم؛
شاید آن زمان، عشق، برای ما زیباتر رقم خورد...
الهه آبدار
***
با تعجب کنارش ایستاده بود و داشت به روبه رویش و ماشین های گران قیمت و مدل بالایی که به صف جلویشان ایستاده بودند نگاه می کرد.
از ماشینی که چند قدم جلوترشان ایستاده بود، مردی کت و شلواری در حالی که جلوی کتش را با دو دست گرفته بود، با عجله ماشین را دور زد و در عقب ماشین را باز کرد.
_ بفرمایید آقا!
مردهای هیکلی که داخل ماشین‌های دیگر بودند، پیاده شدند و اطرافشان را چک کردند. دست همه‌شان پشت کمرشان و به احتمال زیاد روی اسلحه‌شان بود.
مردمک لرزانش را از آنها گرفت و به او که کنارش ایستاده بود، داد.
متوجه نمی‌شد... دیگر نگاهش را نمی شناخت، انگار غریبه بود.
با قدم های محکم سمتِ ماشین رفت و قبل از سوار شدن متوجه اینکه او همان جا ایستاده شد و برگشت.
_ نمیای؟
چشم هایش را بار دیگر دقیق نگاه کرد. نگاهش را دیگر نمی شناخت... خبری از آن آدم آشنا نبود.
حداقل او را این طور به یاد نمی‌آورد، او در ذهنش همان دانشجوی ساده هنر بود.
دم عمیقی گرفت تا نفس های حبس شده اش را جبران کند.
از فشار ناخن هایش کف دستش می سوخت.
قدمی به عقب برداشت و همزمان سرش را به طرفین تکان داد.
پاهایش سست بودند و صدای تپش های محکم قلبش از ترس را می شنید.
تنها راهش فرار بود...
برگشت و با تمام توانی که از خودش سراغ داشت، در جهت مخالفش دوید.
دستش را روی بدنه ماشین فشرد و با نگاهی که حالا از خشم سیاه شده بود اما صدایی خونسرد گفت: خانم رو بیارید.
و بی آن که منتظر باشد سوار ماشینش شد.
***
فضای تاریک اتاق، تم یک دست مشکی و مجسمه‌های نصفه و نیمه روی میز که به ترتیب کامل می‌شدند، هیچ‌کدامشان به اتاق یک روانشناس نمی‌خورد. بیشتر از آن که شبیه به اتاق تراپی باشد، شبیه به قتلگاه بود.
وسط اتاق بی‌هدف ایستاده بودند؛ خدمتکار تنها به این اتاق هدایتشان کرده و خودش هم رفته بود.
خبری از ایوبی نبود... جانان قدمی نزدیک پریزاد شد، عذاب وجدان گرفته بود و داشت فکر می‌کرد فامیل یک چیزی می‌دانستند که می‌گفتند این مرد ترسناک است.
_ نمی‌خواید بشینید؟
با شنیدن همان صدای سرد و مرموز، در فاصله‌ای نزدیک، مو به تنشان سیخ شد و هینی کشیدند که همان لحظه پرده‌های مخمل کنار رفتند و نور با دست و دلبازی به داخل تابید و بالاخره توانستند او را کنار پنجره‌های بلند انتهای اتاق ببینند.
صدای قلب‌هایشان را می‌شنیدند و پریزادی که اصرار به آمدن به آن‌جا را داشت حالا پشیمان شده بود و دلش نمی‌خواست یک لحظه هم توی آن اتاقی که نفسش را بند می‌آورد بماند.
با قدم‌هایی سست و لرزان سمت مبل‌های جلوی میز کار ایوبی رفتند.
مبل‌ها چرم مشکی بودند و میز کارش قهوه‌ای سوخته...
کف دست‌هایش از استرس عرق کرده بود و با خودش فکر می‌کرد برای رهایی از ترس و کابوس‌هایش اینجا بود و حالا با ترسی که این مرد به او می‌داد باید چه می‌کرد؟
با نگاه نافذش که انگار تا عمق جانشان نفوذ می‌کرد، هر دویشان را از نظر گذراند.
_ خب، می‌شنوم...
جانان اشاره‌ای به او کرد.
_ به‌خاطر دوستم اینجاییم...
میان حرفش آمد و در حالی که دست‌هایش را توی هم قفل کرده بود، نگاهش را به پریزاد دوخت.
_ می‌دونم. چه مشکلی داره؟
صدای جانان می‌لرزید و فقط خودش می‌دانست که چه‌قدر از این مرد می‌ترسید.
_ یه چند وقتیه...
یک لحظه فقط نگاهش روی جانان کشیده شد.
_ خودش می‌تونه مشکلش رو بگه.
چیزی در قلب هر دویشان فرو ریخت. نگاه خیره‌ و سردش کم بود و حالا داشت مخاطب قرارش می‌داد.
بزاقش را به سختی قورت داد اما دهانش تلخ وم خشک شده بود.
نگاهش را به هرجایی غیر از چشم‌های ترسناک او دوخت و با صدای آرامی گفت: یه مدته هر شب دارم کابوس می‌بینم. کابوس یه جنگل که اونجا دارن منو خاک می‌کنن... هر حرف، صدا و تصویری انگار منو به یه جای دور می‌کشه. به یه خاطره‌ای که خیلی زنده حسش می‌کنم.
_ چند وقته؟

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    آخه اولش به سنسارنمی خوره درست چندسال گذشته ولی اینجورنبود🤔🙏

    ۷ ماه پیش
  • آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان

    درسته چون کامل تغییر کرده و بازنویسی شده.

    ۷ ماه پیش
  • آتاناز

    0

    عالی عاشقانه جدید بود

    ۱ سال پیش
  • آتاناز

    0

    عالی عاشقانه جدید بود

    ۱ سال پیش
  • عالی بود عزیزم خوبی

    0

    عالی بود عزیزم خوبی

    ۱ سال پیش
  • لیلی

    0

    عالی و عاشقانه بوود

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️