پارت یک :

نفس‌های تابوت
اینجا همه‌چیز اشتباه است.
زندگی، عشق، خاطره و مرگ
نفسِ آخرینِ تابوت را باید گرفت...
***
نگاه‌هایشان در هم گره خورد.
بینشان سال‌ها فاصله بود، دنیاها فاصله...
شاید هم به اندازه یک خیانت در نفس!
گرمایِ آن چشم‌ها کجا و این سردی که توی بُهت می‌غلتید کجا.
بی‌تابِ آغوشش بود، صدایش را بعد از آن همه بی‌خبری و سردرگمی و مرگی که از سرگذرانده بودند می‌خواست و او چیزی نداشت برای هدیه دادن به آن همه بی‌تابی!
حالا بزرگترین گناهش روبه‌رویش ایستاده بود و او...
دیگر آن آدم خوبی که می‌شناخت نبود.
***
فضای تاریک اتاق، تم یک دست مشکی و مجسمه‌های نصفه و نیمه روی میز که به ترتیب کامل می‌شدند، هیچ‌کدامشان به اتاق یک روانشناس نمی‌خورد. بیشتر از آن که شبیه به اتاق تراپی باشد، شبیه به قتلگاه بود.
وسط اتاق بی‌هدف ایستاده بودند؛ خدمتکار تنها به این اتاق هدایتشان کرده و خودش هم رفته بود.
خبری از ایوبی نبود... جانان قدمی نزدیک پریزاد شد، عذاب وجدان گرفته بود و داشت فکر می‌کرد فامیل یک چیزی می‌دانستند که می‌گفتند این مرد ترسناک است.
_ نمی‌خواید بشینید؟
با شنیدن همان صدای سرد و مرموز، در فاصله‌ای نزدیک، مو به تنشان سیخ شد و هینی کشیدند که همان لحظه پرده‌های مخمل کنار رفتند و نور با دست و دلبازی به داخل تابید و بالاخره توانستند او را کنار پنجره‌های بلند انتهای اتاق ببینند.
صدای قلب‌هایشان را می‌شنیدند و پریزادی که اصرار به آمدن به آن‌جا را داشت حالا پشیمان شده بود و دلش نمی‌خواست یک لحظه هم توی آن اتاقی که نفسش را بند می‌آورد بماند.
با قدم‌هایی سست و لرزان سمت مبل‌های جلوی میز کار ایوبی رفتند.
مبل‌ها چرم مشکی بودند و میز کارش قهوه‌ای سوخته...
کف دست‌هایش از استرس عرق کرده بود و با خودش فکر می‌کرد برای رهایی از ترس و کابوس‌هایش اینجا بود و حالا با ترسی که این مرد به او می‌داد باید چه می‌کرد؟
با نگاه نافذش که انگار تا عمق جانشان نفوذ می‌کرد، هر دویشان را از نظر گذراند.
_ خب، می‌شنوم...
جانان اشاره‌ای به او کرد.
_ به‌خاطر دوستم اینجاییم...
میان حرفش آمد و در حالی که دست‌هایش را توی هم قفل کرده بود، نگاهش را به پریزاد دوخت.
_ می‌دونم. چه مشکلی داره؟
صدای جانان می‌لرزید و فقط خودش می‌دانست که چه‌قدر از این مرد می‌ترسید.
_ یه چند وقتیه...
یک لحظه فقط نگاهش روی جانان کشیده شد.
_ خودش می‌تونه مشکلش رو بگه.
چیزی در قلب هر دویشان فرو ریخت. نگاه خیره‌ و سردش کم بود و حالا داشت مخاطب قرارش می‌داد.
بزاقش را به سختی قورت داد اما دهانش تلخ وم خشک شده بود.
نگاهش را به هرجایی غیر از چشم‌های ترسناک او دوخت و با صدای آرامی گفت: یه مدته هر شب دارم کابوس می‌بینم. کابوس یه جنگل که اونجا دارن منو خاک می‌کنن... هر حرف، صدا و تصویری انگار منو به یه جای دور می‌کشه. به یه خاطره‌ای که خیلی زنده حسش می‌کنم.
_ چند وقته؟

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    آخه اولش به سنسارنمی خوره درست چندسال گذشته ولی اینجورنبود🤔🙏

    ۵ ماه پیش
  • آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان

    درسته چون کامل تغییر کرده و بازنویسی شده.

    ۵ ماه پیش
  • آتاناز

    0

    عالی عاشقانه جدید بود

    ۱ سال پیش
  • آتاناز

    0

    عالی عاشقانه جدید بود

    ۱ سال پیش
  • عالی بود عزیزم خوبی

    0

    عالی بود عزیزم خوبی

    ۱ سال پیش
  • لیلی

    0

    عالی و عاشقانه بوود

    ۱ سال پیش
کپی شد!