آینه ی سیاه به قلم ساناز لرکی
پارت سی و هفتم :
من مانده بودم و الا که روی تختم در تب میسوخت و حقیقتی که مثل زهر در رگهایم میدوید. آن چریک سرکش درونم که آریش میگفت، حالا دیگر برای شهرت نمیجنگید؛ برای بقا میجنگید.
لپتاپ، تنها پنجرهام به دنیای بیرون، پیش رویم باز بود. انگشتانم با سرعتی روی کیبورد حرکت میکردند، اما هر جستجو به یک دیوار دیجیتالی بلند میخورد. «خبرنگاران گمشده»، «عمارت سیاهرخ»... هیچ. انگار داشتم در یک
مطالعهی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
المیرا
0وای یا حسین
۲ هفته پیشPARNIA
0حس میکنم آتش ارتباطو قطع کرده
۴ ماه پیشدینا
1منی که نوک انگشتام از استرس یخ شده🥶
۵ ماه پیشنگین
13یکی به الا و اریش بگه دیگه وارد هیچ روستایی نشن لطفا 😂😞
۵ ماه پیش
ساناز لرکی | نویسنده رمان
وااااای
۵ ماه پیشناززاد
0نمیدونید خوندن این پارت ساعت ۲:۳۰ دقیقه شب چه هیجانی داره:)
۵ ماه پیشدنیز؛
0واییی یعنی چه بلایی سرشون اومدهههه یکی از قصد آنتنو قطع کرده مطمئنم
۶ ماه پیشفاطمه
1یا خدااا چخبره تو این عمارت
۷ ماه پیشنگین
2نورا فقط فرار کن😂💘
۷ ماه پیشنگین
1پشمانممم چقدر دارک
۷ ماه پیشیسنا
5الا و اریش از اون روستا نجات پیدا کردن به جاش توی یک عمارت بدتر گیر کردن😶
۷ ماه پیشیسنا
1قلبم وایستاد
۷ ماه پیشیسنا
0من بیشتر از نورا ترسیدم
۷ ماه پیشیسنا
1این پارت به شدت خفنن بوددد💗
۷ ماه پیش....
1واقعا نابغه ای ساناز...
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

معصومه
0این الا و اریش هم همیشه خدا باید با این نفربن و راز و عمارت و جنون سرو کار داشته باشن بابا یکم زندگی کنید باز من باید استرس شماهارو بکشم اونم تازه یه بچه رو هم اضافه کردید الان داستان نورا چی میشه اون بدیخت چه بلایی سرش میاد چرا انقدر داستان پیچیده شده لعنتی