پارت سی و هفتم :

من مانده بودم و الا که روی تختم در تب می‌سوخت و حقیقتی که مثل زهر در رگ‌هایم می‌دوید. آن چریک سرکش درونم که آریش می‌گفت، حالا دیگر برای شهرت نمی‌جنگید؛ برای بقا می‌جنگید.
لپ‌تاپ، تنها پنجره‌ام به دنیای بیرون، پیش رویم باز بود. انگشتانم با سرعتی روی کیبورد حرکت می‌کردند، اما هر جستجو به یک دیوار دیجیتالی بلند می‌خورد. «خبرنگاران گمشده»، «عمارت سیاه‌رخ»... هیچ. انگار داشتم در یک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • معصومه

    0

    این الا و اریش هم همیشه خدا باید با این نفربن و راز و عمارت و جنون سرو کار داشته باشن بابا یکم زندگی کنید باز من باید استرس شماهارو بکشم اونم تازه یه بچه رو هم اضافه کردید الان داستان نورا چی میشه اون بدیخت چه بلایی سرش میاد چرا انقدر داستان پیچیده شده لعنتی

    ۳ روز پیش
  • المیرا

    0

    وای یا حسین

    ۲ هفته پیش
  • PARNIA

    0

    حس میکنم آتش ارتباطو قطع کرده

    ۴ ماه پیش
  • دینا

    1

    منی که نوک انگشتام از استرس یخ شده🥶

    ۵ ماه پیش
  • نگین

    13

    یکی به الا و اریش بگه دیگه وارد هیچ روستایی نشن لطفا 😂😞

    ۵ ماه پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    وااااای

    ۵ ماه پیش
  • ناززاد

    0

    نمیدونید خوندن این پارت ساعت ۲:۳۰ دقیقه شب چه هیجانی داره:)

    ۵ ماه پیش
  • دنیز؛

    0

    واییی یعنی چه بلایی سرشون اومدهههه یکی از قصد آنتنو قطع کرده مطمئنم

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    یا خدااا چخبره تو این عمارت

    ۷ ماه پیش
  • نگین

    2

    نورا فقط فرار کن😂💘

    ۷ ماه پیش
  • نگین

    1

    پشمانممم چقدر دارک

    ۷ ماه پیش
  • یسنا

    5

    الا و اریش از اون روستا نجات پیدا کردن به جاش توی یک عمارت بدتر گیر کردن😶

    ۷ ماه پیش
  • یسنا

    1

    قلبم وایستاد

    ۷ ماه پیش
  • یسنا

    0

    من بیشتر از نورا ترسیدم

    ۷ ماه پیش
  • یسنا

    1

    این پارت به شدت خفنن بوددد💗

    ۷ ماه پیش
  • ....

    1

    واقعا نابغه ای ساناز...

    ۹ ماه پیش
کپی شد!