آینه ی سیاه به قلم ساناز لرکی
پارت بیست و ششم :
کارگاه بامداد، شبیه گالری پر زرق و برق و سرد «اخگر» نبود. حتی شبیه خانهی اربابی هم نبود. اینجا دنیای دیگری بود. یک اتاق کوچک و محقر بود که انگار از خودِ رنگ ساخته شده بود. دیوارها جای خالی نداشتند؛ پر بود از بومهای کوچک و بزرگ و اتودهای زغالی که با پونز به دیوار وصل شده بودند. هوا، بوی تند و تیز تِرپانتین و رنگ روغن میداد؛ بویی که برای من، بوی بهشت بود. نور خورشید از تنها پنجرهی ب
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
زهرا
0🪄قلم نویسنده جادوییه
۴ ماه پیشناززاد
6من بامداد رو بیشتر از تیرداد خان دوست دارم. هر چقدرم ثروتمند و خوش قیافه باشه، هیچ چیز جز آدم خوب بودن یا مهربونی اون آدم منو جذب نمیکنه
۵ ماه پیشناززاد
1آبی ِ نوردخت:)
۵ ماه پیشناززاد
3همیشه اون مسیری که انتخاب نکردی به نظرت بهتر میاد🥲
۵ ماه پیشناززاد
2همه از اول پرنسس نیستن. خودت تعیین میکنی مثل یه ملکه زندگی کنی یا یه زندگی معمولی داشته باشی✨️
۵ ماه پیشNegar
2جمله های آینه سیاه خیلی واقعی و قشنگن ، خودت انتخاب میکنی که یه ملکه باشی یا یه آدم معمولی...
۵ ماه پیشدنیز؛
7چقد بامداد مهربونه خیلی دوسش دارمممم
۶ ماه پیشرها
5تا الان بهترین بامداد بوده خیلی خوبههههه
۷ ماه پیشیسنا
5بامداد دوست داشتنی . امیدوارم که تا اخر همینجوری بمونه
۹ ماه پیشماهی
2خیلی قشنگه🥲
۹ ماه پیشنگین
3همه از اول پرنسس نیستن!
۹ ماه پیشنگین
2چقدر بامداد خوبه
۹ ماه پیشSky
4اتاق بامداد با اون تخت و پتو و... و حال نوردخت منو یاد انشرلی انداخت 🥲
۹ ماه پیشفاطمه
0کاش بامداد تا اخر مهربون بمونه
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

المیرا
0از بامداد خوشم اومد