آینه ی سیاه به قلم ساناز لرکی
پارت بیست و هفتم :
از اتاق ماحی که بیرون آمدم، انگار از یک جلسهی احضار روح برگشته بودم. داستانهای نیمهکارهاش، آن کمربند چرمی و چشمهای زمردی، مثل قطعاتی از یک نقاشی گنگ در ذهنم معلق بودند و سنگینی میکردند. در راهروی نیمهتاریک قدم میزدم و هنوز عطر خاطرات کهنهی او و بوی رنگ روغن در مشامم بود. این خانه، با هر قدم، بیشتر شبیه یک تابلوی رازآلود میشد که برای فهمیدنش باید زبان نمادها را بلد میبو
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
ناززاد
1این دختر خیلی گوگولیهه🤏😂
۵ ماه پیشدنیز؛
1منم کلی خندیدم چه برسه به آذرخش🤣🤣
۶ ماه پیشفاطمه
0وای چقدر خوبهه😫❤️ 🔥
۹ ماه پیشنگین
1نورا کم کم داره احساس خطر میکنه ولی فکر نکنم حالا حالا ها کوتاه بیاد
۹ ماه پیشنگین
0وای آذرخش 😂😂😂
۹ ماه پیشنگین
0چه پارت زیبا و جالبی ممنونم ساناز عزیز❤️
۹ ماه پیشیسنا
0فقط خنده های اذرخش🤣🤣
۹ ماه پیشیسنا
1سبز پادزهر قرمزه ... چه جالب
۹ ماه پیشماهی
0این پارت به شدت زیبا بود
۹ ماه پیشماهی
1سبز ، قرمز رو فریاد می زنه!
۹ ماه پیشماهی
0انگار منم صدای خنده های اذرخش رو از نزدیک می شنیدم ❤️
۹ ماه پیشSky
1ساناز جون فلسفه دوست داری؟؟ رنگ شناسی هم که عالی👌خسته نباشی عزیزم 🌹
۹ ماه پیشAm a
3این یک انتخاب هنری نبود یک استراتژی بود تمام این خانه این سکوت این نظم وهم آورپادزهری بود برای آن قرمزی،وقتیکه جمله ها هر کدوم مفهوم خاصی دارند حتی انعکاس رنگها که درپارتهای اول چشم نواز بود حالا تبدیل به یک حقیقت مرموز یک دانش شده وچه خلاقانه است پیوند ومفهوم این جملات، پارتی سرشار از معنا
۹ ماه پیشAm a
3این خانه با هر قدم بیشتر شبیه یک تابلوی رازآلود میشد که برای فهمیدنش باید زبان نمادها را بلد می بودی....
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

دینا
0ای کاش آهنگی هم که همزمان رو پارت اول بود هم واقعا رو فیلم مداربسته هم میبود . اینجوری دیگه آذرخش رو باید از خنده از رو زمین جمع میکردی🤣