آینه ی سیاه به قلم ساناز لرکی
پارت بیست و هشتم :
از پلهها که پایین میآمدم، انگار وارد صحنهی پایانی یک نمایشنامهی پرتنش شدم. سالن غذاخوری در نور ظهر غرق بود و سکوت، سنگینتر از چوب آبنوس میز بود. بازیگران سر جایشان نشسته بودند، بیحرکت و آماده.
یک سمت میز، آذرخش و آریش نشسته بودند و الا که در پیراهن آبی روشنش، مثل یک الههی ظریف کنار آریش نشسته بود.
سمت دیگر، در تضادی کورکننده، آتش سر تا پا سفیدپوش، یک جزیرهی تنها و آØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
المیرا
1یعنی جوری ذوق کردم که نگوو. الا از آرین دفاع کرد، به آتش هم تیکه انداخت 🤣
۳ ماه پیشناززاد
0شاید حس آتش به الا عشق نباشه، ممکنه خطرناک باشه
۷ ماه پیشناززاد
3دختر کوچولوی من رو عصبانی نکن، معلومه که همیشه حق با اونه🥺
۷ ماه پیشدنیز؛
6ای من ذوقق فداتون بشم الا و آریش،والا قبل این که مثلث عشقی رخ بده آریش عزیز آتش وسر به نیست میکنه
۸ ماه پیشماهی
2الای قشنگم
۱۱ ماه پیشنگین
0بسیار زیبا💗
۱۱ ماه پیشیسنا
8آتش جان به نعفته از فکر الا بیای بیرون . الا و اریش مال همن😁
۱۱ ماه پیشیسنا
6الا و اریش تا ابد زیباترینن
۱۱ ماه پیشیسنا
1چقدر زیبا و فوق العاده توصیف و فضاسازی می کنی
۱۱ ماه پیشیسنا
7فقط جوری که الا از اریش دفاع کرد😍
۱۱ ماه پیشفاطمه
3وای مثلت عشقی💔
۱۱ ماه پیشفاطمه
1کیف کردم با جواب الا😂
۱۱ ماه پیشفاطمه
2وای ننههه الا و اریش چقدر خوبنن😭❤️
۱۱ ماه پیشRaha
2عالی بود خانم لرکی عزیز
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

المیرا
0مثلث عشقی قراره خونی بشه😎چون امکان نداره آریش از آلاله ی جونش بگذره