آینه ی سیاه به قلم ساناز لرکی
پارت سی و پنجم :
الا روی تخت دراز کشیده بود، گویی تمام رنگهای دنیا از صورتش گریخته بودند. پوستش به رنگپریدگی مهتاب بود و نفسهایش، مثل پروانهای گرفتار در یک شیشه، تند و لرزان بالا و پایین میرفت. موهای خیسش روی بالش پخش شده و پیشانیاش از تبی پنهان، برق میزد. آریش، بیصدا، کنار تخت زانو زد؛ نه مثل یک پزشک نگران، که همچون زاهدی در پای محراب، آماده برای پرستش قدیسهی رنجور خود.
با گوشهی آست
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نامکشوف
0عه آره یادم نبود😭💔
۴ ماه پیشنامکشوف
0سلاح توت فرنگی🍓، همیشه شخصیت هایی که میسازی یه چیزی دارن که با اون شناخته میشن، مثل بارونی زردِ مداد شمعی مون :)
۴ ماه پیش
ساناز لرکی | نویسنده رمان
بارونی زرد رو مرجان ساخته
۴ ماه پیشناززاد
1و من مثل همیشه در جدی ترین لحظه ها، احمقانه ترین کار ممکن را کردم🙂😂
۵ ماه پیشناززاد
1چون زاهدی به پای محراب برای پرستش قدیسه رنجور خود:)
۵ ماه پیشدنیز؛
0وای پشمام یعنی چی هیچ خبرنگاری نرفتهههه تاحالا اونجا
۶ ماه پیشیسنا
1یعنی چی..... نورا خدا به دادت برسه امیدورام اخرین خبرنگار نباشی 😦
۷ ماه پیشیسنا
1الا و اریش قشنگم
۷ ماه پیشیسنا
0وای نورا عالیه🤣
۷ ماه پیشفاطمه
0اولین و شاید اخرین خبرنگار 😶🩸
۷ ماه پیشفاطمه
3نورا یک سبک زندگیه🤣🤣🤣
۷ ماه پیشفاطمه
1الاله ی جونم🥹🤍
۷ ماه پیشنگین
0مرسی ساناز..... پارت به شدت خفن بود💓
۷ ماه پیشنگین
1نورا بهترین کاری که میکنی اعتماد به الا واریشه
۷ ماه پیشنگین
0چرا اذرخش باید دروغ بگه؟ واای یعنی نورا تنها خبر نگاری بوده که رفته اونجا؟!!!🥶
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

المیرا
0خدا به داد نورا برسه. میدونستم تو این عمارت به فنا میره