آینه ی سیاه به قلم ساناز لرکی
پارت چهل :
دویدن، در شنهای نرم و روان، شبیه جنگیدن با یک کابوس بود. هر قدمی که برمیداشتم، زمین زیر پایم فرو میرفت و قلبم، مثل یک طبل جنگی دیوانهوار، در قفسهی سینهام میکوبید.
صدایی توی سرم میگفت، نه هیچ کس آنجا نیست. کسی آنجا نیست.
بالاخره به آنجا رسیدم؛ به همان نقطهای که از پنجرهی اتاقم دیده بودم. ایستادم و در حالی که ریههایم از سوزش هوا پر شده بود، به اطراف نگریست
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
PARNIA
4آرین کجاییییی بلایی سرش نیومده باشهه
۴ ماه پیشآیلین
1اقااااا جذام رو چجوری میگیرن؟
۴ ماه پیشنگین
0باورم نمیشه
۶ ماه پیشRrr
0جذامی چیه؟ میشه یه توضیح راجبش بدین
۶ ماه پیشm.gh
3جذام یه نوع بیماریه که یه بخش هایی از بدن یا صورت کلا از بین میرن، انگار که ذوب میشن
۶ ماه پیشفاطمه
4چریک کوچولوعه شجاع💪
۶ ماه پیشفاطمه
4اذرخش در هر لحظه دلبری میکنه😂❤️
۶ ماه پیشفاطمه
0پشمانممم یا خدااااا
۶ ماه پیشهستی
0آتش چی؟ خدایا منو بمیر یعنی چی چرا باید پس ذهنم آتش بیاد؟ غریزه ی رمان خونیم میگه آتش .. اما دلم میگه آذرخش
۶ ماه پیشهانیه
2ازرخش با این حرکتش دل منو که برد
۶ ماه پیشماهی
4اما من همچنان نگران الا و اریشم😅
۶ ماه پیشماهی
0چرا اینجا باید قبرستان زنده ها باشه
۶ ماه پیشماهی
0وااای عجبب پارتیی ❤️
۶ ماه پیشFerferishoonam
1شیپ شیپ شیپ شیپ آذرخش و نورا🎀
۸ ماه پیشFerferishoonam
0من حس میکنم این فلشه همون فلش کفتار هست
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

معصومه
0اذرخش ما که میدونیم تو عاشق نیستی الکی عدای عاشقارو تو اون لحظه ترسناک در نیار وقتی میخوای نورا بره.. همه چیز زبر سر تو و مادرته