پشت دیوار حقیقت به قلم غزل محمدی
پارت یکم :
چشمانش از خستگی تار شده بود و دستکشهای یکبار مصرفش تا مچ گلگون بود و این روزها، روزهای سخت با اتفاقات نادری را تجربه میکرد. با صدای آخ زیرلب مرد، از فکر در آمد؛ اما سگرمههایش را باز نکرد. گاز استریل را روی زخم تازه گذاشت و با کلامی جدی گفت:
...در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...
ماری
0اره برام قابل تامل هست ودوست دارم داستان دنبال کنم