پارت یک :

چشمانش از خستگی تار شده بود و دستکش‌های یکبار مصرفش تا مچ گلگون بود و این روزها، روزهای سخت با اتفاقات نادری را تجربه می‌کرد. با صدای آخ زیرلب مرد، از فکر در آمد؛ اما سگرمه‌هایش را باز نکرد. گاز استریل را روی زخم تازه گذاشت و با کلامی جدی گفت:
- بار چندمه از وقتی منتقل شدین به اینجا دعوا می‌کنین؟! دیروز با امکانات کم اینجا تونستم نجاتتون بدم؛ بعد به دوازده ساعت نکشیده یک دردسر جدید درست می‌کنین؟
تکه چسبی جدا و پانسمان کرد و مرد با درهم کشیدن اخم‌هایش نگاهش را به اتاق او دوخت. یک میز و کمد و دو تخت با فاصله از همدیگر و یک پنجره با حفاظ! از مرد که صورتش مملو از بخیه و پانسمان بود نگاه گرفت و دستکش لاتکس خونی را داخل سطل آشغال میان دو تخت انداخت.
- زخم عفونت کرده و بخیه‌ باز شده، دوباره بخیه زدم؛ اما تا چند ساعت می‌سوزه و درد می‌کنه.
روپوش سفیدش را صاف کرد و پشت میز چوبی نشست‌ و کلامش دوباره بدون محو کردن اخم از روی پیشانی‌اش، از سر گرفته شد.
- با هرج و مرجی که درست شده نتونستم امشب اینجا نگهتون دارم؛ اما منتقل میشین انفرادی و هر چی تا پایان حبس در دسترس بقیه‌ی زندانی‌ها نباشید به نفعتونه!
نگاهش را حول او و بلوز مشکی خاکی‌اش و شلوار ورزشی آبی و موهای سفیدش چرخاند و مرد نگاهش را غافل‌گیر کرد.
- اینجا اگه بخوان کار یکی و یکسره کنن انفرادی که سهله تو سیاه چالم باشی کلکت و می‌کنن!
لبخند مضحکش عاطفه را نترساند و با همان چهره‌ی جدی، دستش را بلند کرد و لیوان چای‌ خنکش را برداشت.
- وقتی میدونین چرا باهاشون در میفتین؟ تا کمتر از یک ماه دیگه آزاد میشین پس مراعات کنین که مجبور نشین تا آخر عمر همین‌جا بمونین!
مرد از روی تخت پایین آمد. عاطفه جرعه‌ای از چای نوشید و مرد بدون آنکه حتی پاسخی دهد، نگاه تیره‌اش را از او گرفت و در اتاق را باز کرد؛ اما هنوز قدمی به بیرون نگذاشته بود که مکث کرد، چهره‌اش از درد درهم بود؛ اما نقطه ضعف دست دکتر جوان نداد و لب از لب باز کرد‌.
- سرت تو کار خودت باشه و سعی نکن دست از پا درازتر کنی؛ چون دودش فقط میره تو چشم خودت خانم دکتر!
با بسته شدن در، به پشتی صندلی گردانش تکیه زد و پرونده‌ی مردی که چندی پیش اتاق را ترک کرده بود را بست‌. توقع رفتار بهتر از این نداشت، تمام زندانی‌ها همین‌گونه بودند و دردسرهایشان تمامی نداشت و حال با مرخصی پزشک دیگر، کارهایش زیادتر از قبل شده بود.
هرچند او مشکلی با این موضوع نداشت، بیکاری اعصابش را برهم می‌ریخت؛ اما چند روزی که مجبور شده بود زندانی‌های دردسرساز را با نبود پزشک دیگر معاینه کند متوجه شده بود اوضاع با گذشت هر روز، بد و بدتر می شود.
نگاهش به ساعت پایین مانیتور گره خورد، زمان از هنگامی که مرد را آورده بودند به تندی گذشته و یک ساعت از اتمام زمان کاری‌اش گذشته بود. دستش محکم به وسط پیشانی‌اش خورد و روپوش‌اش را از تن خارج کرد. پالتواش را از چوب لباسی برداشت و کیفش را روی شانه‌اش انداخت. نگاه اجمالی به میزش انداخت که گوشی در دستش ویبره رفت و موجب شد او از حواس‌پرتی‌اش لعنتی زیر لب بگوید. سمت در رفت و تماس را وصل کرد.
- سلام از مطب دکتر راد تماس می‌گیرم، امروز وقت مشاوره دارین ساعت هشت می‌رسین بیاین یا نوبت و بدم به مریض‌ دیگه؟
- سلام خودم و می‌رسونم، ممنونم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ماری

    0

    اره برام قابل تامل هست ودوست دارم داستان دنبال کنم

    ۱۲ ماه پیش
  • غزل محمدی | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوست دارین🌷💜

    ۱۲ ماه پیش
  • فخری

    0

    سلام غزل جون خسته نباشی گلم من تازه شروع کردم اما میدونم رومانت عالیه .قلمت مانا عزیزم❤🌹

    ۱ سال پیش
  • غزل محمدی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم ممنونم از اینکه می‌خونید و همراهی می‌کنید. امیدوارم قصه رو دوست داشته باشین🌷💜🥰

    ۱ سال پیش
  • ترنم

    0

    سلام عزیزم من تازه شروع به خوندن رمان کردم از قلمت خوشم اومد عالیهههه❤️😍

    ۱ سال پیش
  • غزل محمدی | نویسنده رمان

    🥰🥰سلام عزیزم خوشحالم که خوشت اومد و دوست داشتی 😘😘😘😘

    ۱ سال پیش
  • نینا

    1

    تازه اولشه بخونم بعد نظر میدم

    ۱ سال پیش
  • غزل محمدی | نویسنده رمان

    🌹🌱🌷امیدوارم خوشتون بیاد از قصه.

    ۱ سال پیش
  • راز

    1

    من امروز شروع کردم قلم خوبی دارید بانو

    ۱ سال پیش
  • غزل محمدی | نویسنده رمان

    امیدوارم تا آخر همراه قصه بمونید و خوشتون بیاد🥰😍🌹

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    2

    متوجه نشدم پزشک زندان مردانه یازنان؟

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    2

    به نظرم جالبه

    ۱ سال پیش
  • مهی

    3

    از قلمت خوشم اومد عزیزم موضوعش جالبه

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️