پشت دیوار حقیقت به قلم غزل محمدی
پارت صد و چهارم :
***
نگاهش را به مانیتوری که تصویر جهان را فیلم برداری می کرد، دوخت و با تکان خوردن او و دستی که به سرش گرفته شده بود، پوزخند زد و زیرلب گفت:
-تو چی داشتی که من نداشتم؟ اگه یکم بهم توجه می کرد نه تو اینجا بودی نه من!
قرار بود امروز وقت عقد بگیرند، قرار بود امروز ازدواج کنند؛ اما چه شده بود؟ او دستش را به خون معشوقه ی عاطفه آلوده می کرد و بعد بی آنکه خم به ابرو بیاورد در چشمانش زل می ز
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
ثریا
1طفلکی جهان چی میشه آرش برو بپر بغلش😅😓
۱۰ ماه پیشثریا
1آرشی که گیج و سردرگمه🥲
۱۰ ماه پیشترنم
1وااای دو برادر عاشق ی آدم..ارش چجوری باید تحمل کنه این قضیه رو🥺
۱۰ ماه پیشترنم
1هوووف بالاخره فهمید اونم چجوری! یعنی الان چی میشه؟پلیس میگیرتش به نظرم💔
۱۰ ماه پیشارزو
2بعضی ها انقدر دیر به دیر پارت میذارن ک ادم داستانویادش میره اما شما هرروز ما رو سوپرایز میکنین دمت گرم نویسنده ی گل🌸
۱۰ ماه پیشنفس
2اخیش همه ی معما ها حل شد خدا رو شکر آرش فهمید ممنون غزل جون خیلی گلی تایمی که هیچ *** پارت نمیزاره تو میزاری واین منه تنها رو خیلی خوشحال میکنه
۱۰ ماه پیشراز
3پس بامداد پیداش کردو فهمید برادرش کی هست چقد این بچه بیچاره و تنهاست حتی جهان با سختی هایی ک کشیده شرایطش بهتر از اونه
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فخری
0خسته نباشی غزل جون قلمت مانا عزیزم 🌹❤🌹❤