پارت صد و چهارم :

***
نگاهش را به مانیتوری که تصویر جهان را فیلم برداری می کرد، دوخت و با تکان خوردن او و دستی که به سرش گرفته شده بود، پوزخند زد و زیرلب گفت:
-تو چی داشتی که من نداشتم؟ اگه یکم بهم توجه می کرد نه تو اینجا بودی نه من!
قرار بود امروز وقت عقد بگیرند، قرار بود امروز ازدواج کنند؛ اما چه شده بود؟ او دستش را به خون معشوقه ی عاطفه آلوده می کرد و بعد بی آنکه خم به ابرو بیاورد در چشمانش زل می ز

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    خسته نباشی غزل جون قلمت مانا عزیزم 🌹❤🌹❤

    ۱۰ ماه پیش
  • ثریا

    1

    طفلکی جهان چی میشه آرش برو بپر بغلش😅😓

    ۱۰ ماه پیش
  • ثریا

    1

    آرشی که گیج و سردرگمه🥲

    ۱۰ ماه پیش
  • ترنم

    1

    وااای دو برادر عاشق ی آدم..ارش چجوری باید تحمل کنه این قضیه رو🥺

    ۱۰ ماه پیش
  • ترنم

    1

    هوووف بالاخره فهمید اونم چجوری! یعنی الان چی میشه؟پلیس میگیرتش به نظرم💔

    ۱۰ ماه پیش
  • ارزو

    2

    بعضی ها انقدر دیر به دیر پارت میذارن ک ادم داستانویادش میره اما شما هرروز ما رو سوپرایز میکنین دمت گرم نویسنده ی گل🌸

    ۱۰ ماه پیش
  • نفس

    2

    اخیش همه ی معما ها حل شد خدا رو شکر آرش فهمید ممنون غزل جون خیلی گلی تایمی که هیچ *** پارت نمیزاره تو میزاری واین منه تنها رو خیلی خوشحال میکنه

    ۱۰ ماه پیش
  • راز

    3

    پس بامداد پیداش کردو فهمید برادرش کی هست چقد این بچه بیچاره و تنهاست حتی جهان با سختی هایی ک کشیده شرایطش بهتر از اونه

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!