لیست کلیه پارتهای رمان پشت دیوار حقیقت : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 107
-
رمان پشت دیوار حقیقت - پارت 1
چشمانش از خستگی تار شده بود و دستکشهای یکبار مصرفش تا مچ گلگون بود و این روزها، روزهای سخت با اتفاقات نادری را تجربه میکرد. با صدای آخ زیرلب مرد، از فکر در آمد؛ اما سگرمههایش را باز نکرد. گاز استریل را روی زخم تازه گذاشت و با کلامی جدی گفت: - بار چندمه از وقتی منتقل شدین به اینجا دعوا میک...
بروزرسانی در : ۳۸۶ روز پیش
-
رمان پشت دیوار حقیقت - پارت 2
تماس را با گفتن "خداحافظ" قطع کرد و از اتاقش خارج شد. از صبح خیلی با خود کلنجار رفته بود که با لجبازی بیخیال مشاوره شود؛ اما موفق نشده بود. شالش را روی شانهاش انداخت که با پیچیدن صدای قدمهای کسی از سرعت قدمهایش کاست. - خسته نباشید خانم دکتر، تا آخر هفته به جای دکتر احمدی هستین نه؟ سمتش ...
بروزرسانی در : ۳۸۶ روز پیش
-
رمان پشت دیوار حقیقت - پارت 3
متوجه او نشد چه برسد به صدایی که نامش را صدا زد، سوار ماشین شد و آدرس مطب دکتر را داد. پراید زرد رنگ از جلوی چشمهای او حرکت کرد و پلک چپش پرید. اتوبوس در حیاط بزرگ ایستاد و با بسته شدن درهای آهنی، نفس حبس شدهاش رها شد. - توهمه! سنگینی نگاه سربازی که کنارش نشسته بود را حس کرد. از ترس اینک...
بروزرسانی در : ۳۸۶ روز پیش
-
رمان پشت دیوار حقیقت - پارت 4
از رسیدن به این نقطه میترسید که رسید! سوال همیشگیای که خودش هم گاهی از خود میپرسید؛ اما از پاسخ به آن طفره میرفت. - ازدواج چیزی نیست که بخوای باهاش شوخی کنی و رابطهی یکی دو روزه نیست که امروز بگی خب باشه باهمیم و فردا بگی خداحافظ! متوجهی دیگه نه؟ من وقت میخوام و اون چیکار کرد؟ جلوی خانو...
بروزرسانی در : ۳۸۶ روز پیش
-
رمان پشت دیوار حقیقت - پارت 5
در ساختمان قدیمی را به بیرون هل داد؛ اما نگاهش را از صفحهی موبایل و پیام باز شده نگرفت. دیدن پیامهای پی در پی آرش اعصابش را بیش از قبل درهم ریخت. به قول سمانه دردش چه چیز بود که او را پس میزد؟ مسلماً هر زن دیگری بود باید از پیشنهاد ازدواج مردی مثل آرش خوشنود میشد؛ اما پس چرا او نمیشد؟ خواست ...
بروزرسانی در : ۳۸۶ روز پیش
-
رمان پشت دیوار حقیقت - پارت 6
نیم نگاهی به فاصلهی اندکی که تا سینی لیوانها بود انداخت که مرد با گذاشتن دستش زیرچانهی او، محکم چانهاش را فشرد. - کدوم گوری و نگاه میکنی؟! دستان بی رمقش بالا رفت و تخت سینهی مرد نشست و محکم او را به عقب هل داد. مرد که توقع حرکتی را از جانب او که رنگش از سفیدی به گچ دیوار میمانست، ندا...
بروزرسانی در : ۳۸۲ روز پیش
-
رمان پشت دیوار حقیقت - پارت 7
چشم های تارش را به زنی که چهرهاش ناواضح بود و چیزی را زمزمه میکرد، دوخت و با توقف تخت دستش سمت دستگاه اکسیژن روی صورتش رفت. عاطفه بدون خیره شدن به چهرهاش قیچی را از دست پرستار گرفت. بلوز او را پاره کرد که با گره خوردن نگاهش به خون مردگی زیر سینهاش گفت: - خونریزی داخلی داره، اگه تخلیه نکنیم...
بروزرسانی در : ۳۸۲ روز پیش
-
رمان پشت دیوار حقیقت - پارت 8
تنش لرزش نامحسوسی گرفت، چه میگفت و چه میکرد؟ جهان اینجا بود در حکم زندانی، زندانیای که نرسیده قشقرق بهپا کرده بود هر چند که اگر سعی نمیکرد جلوی خونریزی را بگیرد، زنده نمیماند. پوزخندی روی لبش نشست، جان یک آدم انقدر بیارزش بود که حاضر نبودند حداقل نصف بودجه را صرف درمانگاه کنند؟ آن هم درمان...
بروزرسانی در : ۳۸۲ روز پیش
-
رمان پشت دیوار حقیقت - پارت 9
رد دست خونی جهان روی آستینش مانده بود، دستانش پر خون و چیزی در وجودش بالا و پایین میشد. با تمیز شدن دستهایش، مشتی آب به صورتش پاشید و با گذاشتن دستش به لبهی تمیز روشویی به صورت خیسش چشم دوخت؛ اما زیاد طول نکشید که با ویبرهی دوبارهی گوشی و با گرفتن دمی از هوا، گوشی را بیرون آورد و تماس را بدو...
بروزرسانی در : ۳۸۱ روز پیش
-
رمان پشت دیوار حقیقت - پارت 10
عاطفه درگیر شده بود، درگیر آنچشمان سرخی که درونش از بیخوابی و درد پر بود. درگیر آدمی که پنج سال پیش در دنیای تاریک همیشگی او را رها کرده بود؛ اما سایه اش را پشت سرش احساس می کرد و مثل یک روح دنبالش بود. درگیر آن کسی که با دیدن حال وخیمش برای چندمین بار احساس کرد از دستش داد! صدای هقهق خفه شده...
بروزرسانی در : ۳۸۱ روز پیش
-
رمان پشت دیوار حقیقت - پارت 11
اگر فقط یک ماه دیگر دیرتر آن اتفاق میافتاد به دم این مسئله رسیده بود. میتوانست بیگناهیاش را ثابت کند؛ اما امان از بد شانسی! امان از... با بسته شدن در به افکار نشسته در ذهنش پر و بال نداد. پنج سال جور خود را کشیده بود اینبار هم میتوانست؛ اما فعلاً باید اندکی میخوابید تا دردش را کمتر احساس ک...
بروزرسانی در : ۳۷۹ روز پیش
-
رمان پشت دیوار حقیقت - پارت 12
آرش با گره خوردن نگاهش به آینه و تصویر خودش، سر تکان داد و بلافاصله لب به صحبت گشود. - پس با جابهجا شدن تاریخشم نباید مشکل داشته باشی؟! کلامش از نظر او سوالی آمد پس او بیدرنگ گفت: - با دو سه ماه جلو و عقب شدن نظر من عوض نمیشه؛ اما قبلش باید درمورد یک سری چیزا باهم حرف بزنیم. باید امشب همه ...
بروزرسانی در : ۳۷۹ روز پیش
-
رمان پشت دیوار حقیقت - پارت 13
عجیب بود؛ اما از اینکه عاطفه دنبال زندگی و رویاهای خودش رفته بود اصلاً ناراحت نبود. عجیب بود؛ اما او دلخور نبود که عاطفه کسی دیگر را برای ادامهی زندگی انتخاب کرده بود، فقط گاهی خاطرات دیوانه اش می کرد. جهان بیتوجه به درد روی دستش به او که با فاصله عقب رفته و به کمد دیواری سمت چپ تکیه زد، چشم دو...
بروزرسانی در : ۳۷۶ روز پیش
-
رمان پشت دیوار حقیقت - پارت 14
باید تا قبلِ از دیوانه شدنش میرفت. برای اولین بار کاری را کرده بود که فقط برای یک نفر در عمرش انجام داده بود. دستش روی دستگیرهی در نشست؛ اما با حبس شدن انگشتانش در انگشتان آرش، مکث کرد. آرش لبخند زد و با تر کردن لبانش گفت: - هر چی بخوای بگی احساسم بهت عوض نمیشه! رایحهی ادکلنش باز هم درونش آ...
بروزرسانی در : ۳۷۵ روز پیش
-
رمان پشت دیوار حقیقت - پارت 15
آرش توانسته بود به تمام لایههای شخصیتی او دست یابد؛ اما او چی؟ توانسته بود؟ نه! او آرش را به خاطر شباهت زیادش به مردی که خودش را گم و گور کرده بود، انتخاب کرد؛ اما حال جدیجدی کمتر از چندماه دیگر زن شرعی و قانونیاش میشد و طوری زندگی را پیش میگرفت که گویا از همان ابتدا نیز جهانی در کرهی خاکی...
بروزرسانی در : ۳۷۵ روز پیش
-
رمان پشت دیوار حقیقت - پارت 16
تمام قول و قرارهایشان، تمام گذشته یکباره از صندوقچهی قفل شدهی ذهنش بیرون پرید؛ اما این حرفها حرفهایی خود واقعیاش نبود بلکه همان شخصیتی بود که در این سالها برای ساختنش تلاش کرده بود. کاوه مکث کرد و عاطفه سرش را زیر انداخت. کاری از دستش برنمیآمد، او فقط میتوانست شاهد صادر شدن حکم و اعدام ...
بروزرسانی در : ۳۷۴ روز پیش
-
رمان پشت دیوار حقیقت - پارت 17
*** با قرار گرفتن لیوان پلاستیکی حاوی قهوه، نگاه مبهوتش از نقطهی نامعلوم زمین گرفته و سمت صاحب دست چرخید. لیوان را گرفت و اندکی خودش را سوی چپ صندلی آلومینیومی کشید تا برای او جا باز شود. رضا در سمت راستش نشست و خواست چیزی بگوید که عاطفه با حدس کلامش گفت: - لازم نیست دلداریم بدین! من تلاشم و ک...
بروزرسانی در : ۳۷۴ روز پیش
-
رمان پشت دیوار حقیقت - پارت 18
با رفتن رضا، از سرجایش بلند شد و سمت دفترش رفت. از پنهانکاری کلافه بود؛ اما فقط به امید اینکه جمعه راحت میشود به راهش ادامه داد. - سلام کجایی؟ چرا گوشی رو اون موقع جواب ندادی نگران شدم. به آرش زنگ زده بود و آرش متوجه نشده بود. آرش با دیدن چهرهی درهمش اخم کرد. - ترسیدی هواپیما سقوط کرده باشه...
بروزرسانی در : ۳۷۲ روز پیش
-
رمان پشت دیوار حقیقت - پارت 19
چندین نفس عمیق پشت یکدیگر کشید و بعد با بیرون آوردن بطری کوچک و مستطیل شکلی که هدیهی یکی از دوستانش بود، چشمانش را باز کرده و در سیاه رنگ بطری را باز نمود و یک نفس، چند جرعه از محتوای تلخ نوشید و پس از آن چهرهاش را درهم کشید و در را باز کرد. قرار ملاقات داشتند، در مکانی همیشگی ، قراری که یک دف...
بروزرسانی در : ۳۷۲ روز پیش
-
رمان پشت دیوار حقیقت - پارت 20
از چهارچوب گذشت و بدون برگرداندن سرش، مسیر آمده را برگشت. حلالیت به طلبد؟ سراغ او میآمدند و بعد حرفهای دینی میزدند؟ مگر میشد؟ وجدان برای او معنی نداشت، وجدانش را بیست سال پیش کشته بود و حال دیدن و شنیدن این مردم و این حرفها عجیب عصبیاش میکرد. مردی که جلوی در ایستاده بود با دیدن او، زمزمه ک...
بروزرسانی در : ۳۶۸ روز پیش
