دوست داشتی؟
رمان گل یخ به قلم شادی شرقی‌پور - کاور اصلی - رمانی درام و اجتماعی

خلاصه رمان گل یخ

گل یخ روایتگر زندگی پنج دختر جوان از خانواده‌ها و طبقات اجتماعی گوناگون است که به طور اتفاقی راهشان به یکدیگر می‌خورد و سرنوشت‌شان بهم گره زده می‌شود. برخورد اتفاقی هانا (شخصیت اصلی) با یک دختر در مهد کودک و پا گذاشتن به یک رستوران، آغازگر حوادث و رازها و مشکلات پنهان شده پشت شخصیت‌ها است. این رمان سفری به اعماق دردها، رنج‌ها و آسیب‌های اجتماعی نوجوانان و جوانان در یک جامعه بزرگ است که از دیرباز تاکنون ادامه داشته است. هانا و دوستانش باید در مسیر ناامیدی و احساساتی نظیر گناه، طرد شدگی، ترس، تنهایی و... کورسوی امید را بیابند و همین باعث می‌شود از دل تاریکی‌ها و غم‌ها، عشق، دوستی و فداکاری پیدا شود. حالا هانا در میان آشفتگی‌ها و ویرانی‌ها، صدای فریاد خود و دوستانش را دوباره در نوشتن پیدا می‌کند و به همدم همیشگی‌اش باز می‌گردد تا این بار داستان خودشان را بنویسد.

قسمتی از متن رمان گل یخ

در این‌جا هیچ‌کس از ابتدا نامی ندارد. گذشته‌اش مانند یک تصویر تار و مبهم است. مانند یک نقاشی که ناقص مانده است. دیگران نمی‌دانند از کجا آمده و چهره‌اش شبیه به کیست؟ در این‌جا اسم‌ها بر اساس قرعه‌کشی و سلایق هر پرستار انتخاب می‌شود. پرستارها نمی‌توانند به یک کودک وابستگی عاطفی پیدا کنند و کودکان نیز نمی‌توانند آن‌ها را به چشم مادر ببینند.
رقابت ما در مسابقات و برد و باخت در بازی‌ها نبود. در انتخاب شدن توسط پدر و مادرهایی بود که به خانه‌ی سبزِ ما می‌آمدند. هر فردی که از این خانه بیرون می‌رفت، گذشته‌ی خود را در جای جای این‌جا به خاک می‌سپرد و تولدی دوباره را تجربه می‌کرد، گویی از نو متولد شده و گویی هیچ‌وقت بی‌پناه نبوده است. البته موقعیت برای هر فرد متفاوت است. خیلی‌ها ناامیدانه در حالی که یک چمدان و یک بسته از خاطرات و وسایل قدیمی به دست دارند، با خانه‌ی سبز خداحافظی می‌کنند و به سوی آینده‌ای می‌روند که انتهایش نامشخص است و هیچ-کس در این راه پر فراز و نشیب کنارش نیست. خوشبختانه من از قاعده‌ی دوم مستثنی بودم. چشم‌هایم بسته بود و هر چیز کوچکی را معنای خوشبختی و سعادت می‌دانستم. چشم‌هایی مشتاق، یک پدر و مادر شاد و امکاناتی که تا قبل از آن به چشم ندیده بودم مرا وسوسه کرد. وقتی پا به آن خانه گذاشتم همه چیز رنگ دیگری گرفت.
من گذشته‌ام را فراموش نکردم. پرستاران و دوستان خانه‌ی سبزم را در خاطرم نگه داشتم و چند عضو جدید به خانواده‌ی بزرگم اضافه کردم. باید این را بگویم که خانه‌ی سبز، اکنون به خانه‌ی ماه و خورشید تغییر نام پیدا کرده است اما برای من تا ابد خانه‌ی سبز باقی خواهد ماند.
مادرم از شنیدن خاطراتم و هر ویژگی کوچک و جزئی از من به وجد می‌آمد. رفتارهایم را زیر نظر می‌گرفت و عادت‌هایم را به خاطر می‌سپرد. انگار کلا
وجود من برایش جالب و لذت بخش بود. پدرم مَرد بدی نبود. در سال‌های اولیه محبتش قلبم را گرم می‌کرد. احساس می‌کردم از ابتدا عضو این خانواده بودم و وجودم برای کسی اهمیت داشت. پس از چند سال، پدرم از محبت و توجه بیش از حد مادرم به من خسته شده بود و مدام به او یادآوری می‌کرد که مرا زیادی لوس می‌کند. کمی سرد و سنگین رفتار می‌کرد و من به دلیل سن کم دلیل رفتارهای عجیب و تغییر ناگهانی‌اش را نمی‌دانستم.
و اما... پسری که چشم‌هایش مهربان بود اما قلبش با قلب سایر پسر بچه‌ها فرق داشت. سام، پسر ارشد پدر و مادرم است. مادرم پس از تولد سام، دیگر نمی‌توانست بچه به دنیا بیاورد. پس از چندین بار سقط جنین و حتی به دنیا آمدن یک بچه‌ی مُرده، از بچه دار شدن صرف نظر کرد اما نمی‌توانست رویای داشتن یک فرزند دختر را از سرش بیرون کند. بنابراین من به جمع آن‌ها پیوستم.
سام با بدخلقی از من استقبال کرد. تا زمانی که دستش باز بود از آزار و اذیت کردن من دست بر نمی‌داشت. برای راندن من از خانه، پشیمانی پدر و مادر برای به سرپرستی گرفتن من و بیزار شدن من از خانه و خانواده از هیچ کاری دریغ نمی‌کرد. حتی تحمل نفس کشیدن من در خانه را نداشت. گلدان‌های خانه را می‌شکست و به گردن من می‌انداخت. وقتی در مقابلش می‌ایستادم و از خود دفاع می‌کردم، مرا به انتهای حیاط می‌برد و با موش‌هایی که آن اطراف پرسه می‌زدند تنها می‌گذاشت. وسایلی که پدر و مادرم برایم می‌خریدند را خراب می‌کرد. کتاب‌های درسی و مشق‌هایم را پاره می‌کرد. می‌دانست از تاریکی متنفر هستم و من را به انباری انتهای راهرو می‌بُرد، چراغ‌ها را خاموش می‌کرد و در را قفل می‌کرد. دوچرخه‌ای که پدر برایم خریده بود را به دوستانش داد و روز بعد قطعه‌های باقی مانده‌اش را تحویلم داد.
با هر بار تنبیه شدن سام توسط پدر و مادرم، سام از من بیشتر متنفر می‌شد. راستش را بخواهید، گاهی اوقات به برگشتن به خانه‌ی سبز فکر می‌کردم. اما به دلایلی، وابستگی خاصی به آن خانه و به خصوص پدر و مادرم پیدا کرده بودم.
در مدرسه، همکلاسی‌ها و دوستانم مرا بچه‌ی انتخابی صدا می‌زدند. مدام درباره‌ی پرورشگاه و تجربیاتم در آن‌جا سوال می‌پرسیدند. با این موضوع کنارم آمدم. دلیلی برای انکارش نداشتم چون واقعیت زندگی من این بود.
علاقه داشتم از همه چیز و همه کس فاصله بگیرم. نمی‌خواستم کسی مرا بشناسد یا مجبور شوم قلبم را به روی آن‌ها باز کنم. از آدم‌ها می‌ترسیدم. چند بار امتحان کردم. خواستم از خودم به کسی بگویم چون فکر می‌کردم ارزشش را دارد، اما واقعا ارزشش را نداشت. به همین خاطر نمی‌توانستم یک دوست را برای مدتی طولانی نگه دارم. الان هم که می‌بینید ارتباطم با آن چهار نفر تا الان ادامه پیدا کرده است به این دلیل است که آن‌ها با دیگران فرق دارند. نمی‌خواهم کلیشه‌ای حرف بزنم اما واقعا فرق دارند. آن‌ها برعکس آدم‌هایی که قبلا دیده بودم، اجازه می‌دادند کمی درباره‌ی خودم حرف بزنم. اجازه می‌دادند خودم باشم نه کسی که آن‌ها دوست دارند باشم.
سال‌ها پیش، وقتی از دبیرستان فارغ‌التحصیل شدم، فرصت‌های گوناگون برای رفتن به دانشگاه و ایجاد یک کسب و کار شخصی یا پیدا کردن یک شغل موقت را ارزیابی می‌کردم. مقاله‌هایی از رشته‌های مرتبط با علایقم را می‌خواندم و کپی می‌کردم و برنامه‌هایم را در دفترچه یادداشت می‌نوشتم. اما فرصت‌هایم برای انجام دادنشان را از دست دادم. نمراتم افت شدیدی پیدا کردند و در شناخت علایقم دچار سردرگمی شدم.
مرهمی برای سرکوب تنهایی‌ام پیدا کردم. موسیقی گوش دادم و نوشتن را شروع کردم. پول‌هایم را خرج کتاب خریدن می‌کردم. می‌‌خواستم ببینم در کدام شخصیت‌ها، داستان‌ها و در کدام کلمات می‌توانم خودم را پیدا کنم. اول شروع کردم به خالی کردن خشم و احساساتم بر روی کاغذ. بعد فهمیدم کم‌کم دارد از این کار خوشم می‌آید. پس بیشتر نوشتم. آن‌قدر نوشتم که نوشتن تبدیل به بخشی از رومزگی‌ام شد. وقتی خوشحال بودم می‌نوشتم، وقتی غمگین بودم، عصبانی بودم و یا حتی بی حوصله بودم بازهم می‌نوشتم. تا جایی که فهمیدم بدون کاغذ و قلم نمی‌توانم زندگی کنم.
در نهایت تنهایی بر من غلبه کرد. نشانه‌هایی از اختلالات روحی-روانی در من ظاهر شد اما آن‌ها را انکار می‌کردم و به زبان نمی‌آوردم. افکار مزاحم دورم حصار کشیدند و دیواری بین من و زندگی عادی ساختند. بی آنکه چیزی بگویم و فریاد بزنم، درد را درونم خاموش کردم. شعله‌ای که قصد خاموشی نداشت، با هر جرقه بیشتر روشن می‌شد. ناگهان مانند بمب ساعتی، تمام احساسات جریحه-دار شده در وجودم، آشکارا به زبانم آمدند. فشارهای عصبی، حملات هراس، اضطراب و افسردگی صف به صف در حالاتم پدیدار شدند. گاهی اوقات کارهایی انجام می‌دادم که به نظر نوعی خودآزاری محسوب می‌شدند. از دیدن زخم روی بدنم و آسیب زدن به خودم نمی‌ترسیدم. می‌دانستم رفتارهایم غیر منطقی است اما توان دست برداشتن از آن‌ها را نداشتم. مغزم فرمان را به دست گرفته بود و بر من حکمرانی می‌کرد. گاه کاری انجام می‌دادم که به اراده‌ی من نبود، به اراده‌ی مغزم بود.
یادم می‌آید که آن‌موقع ضعیف خطاب می‌شدم. پله به پله بالا رفتم. جلسات مشاوره و روانشناسی تاثیری نداشتند. رهایی از آن وضع برایم مانند پیدا کردن یک جزیره در اقیانوسی بی‌کران بود. به روانپزشک مراجعه کردم. اکنون قرص‌هایی در اطرافم پراکنده هستند که ازشان متنفر هستم.
برای نشان دادن این‌که هنوز سر پا هستم، در مهد کودک شروع به کار کردم اما همان‌طور که گفتم، مدت زیادی در آن‌جا دوام نیاوردم.
گوشی‌ام را روی میز انداختم و از اتاق بیرون آمدم. ساعت‌ها گذشته بود و خانواده‌ام دور میز غذاخوری جمع شده بودند. مادرم با دیدن من لبخندی زد و گفت: « فکر کردم خوابی برای همین به اتاقت سر نزدم. »
« خیلی وقته که بیدارم، نتونستم بخوابم برای همین اومدم خونه. فکر کردم اتفاق خاصی افتاده چون چند بار زنگ زدی. ولی مثل این‌که مشکلی نیست. »
نگاه‌ها رد و بدل شدند. پدرم با انگشت روی میز ضرب گرفت و پس از کمی تأمل گفت: « هنوز نظرت درباره‌ی سفر تغییر نکرده؟ »
از ماه‌ها پیش، برنامه‌ی سفر دو هفته‌ای چیده شده بود. همگی به این سفر احتیاج داشتند. مادرم به خاطر مشکلات من و روند درمانم، بسیاری از کارهای مورد علاقه‌ی خود را کنار گذاشت و در حالی که خودش به یک تکیه‌گاه نیاز داشت، پناه من شد. پدرم هر کاری می‌کرد تا لبخند کوچکی روی لبانم نقش ببندد. و سام، او سکوت می‌کرد و خودش را در اتاقش حبس می‌کرد. از این کارش دلخور می‌شدم اما خودم را دلداری می‌دادم و می‌گفتم روش آدم‌ها در برخورد با غم و درد دیگران متفاوت است.
من هنوز برای این سفر آماده نبودم. سرم را کج کردم و گفتم: « من این‌جا بمونم بهتره. کارهایی دارم که باید انجاشون بدم. »
سام با کلافگی قاشقش را روی میز انداخت و گفت: « بهونه نیار. نمی‌بینی همه‌ی این کارها به خاطر تو داره انجام می‌شه؟ خودت نمی‌خوای یکم از این حال و هوا در بیای. »
صدایم را کمی بالاتر بردم و پاسخ دادم: « چند بار گفتم از این حرف بدم می-آد، فکر کردی خیلی دوست دارم خودم رو آزار بدم؟ »
« پس مشکلت چیه؟ »
« زمانش نرسیده. باید یکم خودم رو جمع و جور کنم. »
« مهم نیست. می‌خوای بیا نمی‌خوای نیا. »
مادرم به سام اشاره کرد تا این بحث را متوقف کند. از روی صندلی بلند شدم و و گفتم: « خیلی عالیه. من از این‌که شماها برید سفر و خوش بگذرونید خوشحال می‌شم. منتظر تماستون هستم. »
به سمت اتاقم رفتم. مادر و پدرم مرا صدا زدند اما اعتنا نکردم. وسایلم را جمع کردم و کیفم را روی دوشم گذاشتم. در را باز کردم و گفتم: « تا اون‌‌موقع من پیش بچه‌ها می‌مونم. خوش بگذره. »
از خانه خارج شدم و دوباره به سمت رستوران قدم برداشتم. از این‌که برای خود تصمیمی گرفته بودند خوشحال بودم. طی این سال‌ها تمام تصمیمات‌شان بر پایه‌ی احوالات من بود و به این خاطر بسیاری از کارها را انجام نمی‌دادند.
درب ورودی رستوران باز بود. آن را بستم و از حیاط عبور کردم. رخت خواب‌ها جمع شده بود و صدایی به گوش نمی‌رسید. نیکی صندلی‌ای را به زمین انداخت و درِ شیشه‌ای را باز کرد. چهره‌اش درهم بود.
« معلوم هست کجایی؟ چرا تلفنت رو جواب نمی‌دی؟ »
به گوشی‌ام نگاه کردم. سعی کردم روشنش کنم اما انگار خاموش شده بود. گفتم: « ببخشید. گوشی‌ام خاموش شده. چیزی شده؟ »
نیکی گفت: « بدون هیچ حرفی گذاشتی رفتی و الان که عصر شده اومدی و تازه می‌پرسی چی شده؟ »
بچه‌ها پشت سر نیکی ایستادند. خبری از هلن نبود. ناگهان دلشوره‌ی عجیبی به جانم افتاد. گفتم: « می‌گید چی شده یا نه؟ »
سارا در حالی چشم‌هایش می‌لرزید گفت: « امیر و پدرش اومدن و هلن رو بردن. فکر کنم اگه دیر کنیم مشکل بزرگی به وجود می‌آد. »
کیف و چمدانم را به زمین انداختم. با تمام توان دویدیم. نباید دیر می‌رسیدیم. هلن به کمک نیاز داشت.
فصل سوم (درد)
یک سال پیش
زندگی برخی انسان‌ها با مشکلاتی که هیچ خط پایانی ندارند گره خورده است. زندگی هلن نیز این‌طور بود. این را از وقتی که دو سال پیش، رستورانی که محل قرار همیشگی من و مینا بود برای همیشه بسته شد فهمیدم. روزی که تابلوی بزرگی بر درب رستوران مبنی بر بسته بودن آن‌جا زده شده بود اما چراغ‌ها و درها همچنان باز بود، به اصرار مینا وارد رستوران شدیم.
دختری که پیراهن چهارخانه گشادی به تن داشت و موهایش به شکل نامرتبی تراشیده شده بود، دستانش را به لبه‌ی روشویی تکیه داده بود و در حال سرفه کردن بود. با شنیدن صدای قدم‌های ما در حالی که چشمانش را بسته بود با صدای بلند گفت: « رستوران بسته‌اس. »
مینا با ناباوری گفت: « هلن! »
دختر چشمانش را باز کرد و به سمت ما برگشت. به چیزی که می‌دیدم باور نداشتم، او همان دختر جوان و زیبایی بود که بعضی روزها برای کمک به صاحب رستوران به این‌جا می‌آمد. دیگر از موهای فر و مشکی رنگش خبری نبود، چشمان آبی و مهربانش به چشمانی وحشی و خشمگین تبدیل شده بود. با دیدن مینا به سمتش دوید و او را محکم بغل کرد. ناله می‌کرد و اشک می‌ریخت. من مثل مجسمه یک گوشه ایستاده بودم و نمی‌دانستم چه کار کنم. مینا همان‌طور که به پشت هلن ضربه‌های آرام می‌زد، گفت: « چه اتفاقی افتاده؟ کی این بلا رو سرت آورده؟ »
هلن سعی داشت تنفسش را منظم کند. دستش را روی سینه‌اش گذاشت و با دست دیگرش پیراهنش را چنگ زد. روی زمین نشست و پاهای لرزانش را تا حد ممکن جمع کرد. او دچار حمله‌ی هراس شده بود، این حالات را خوب می-شناختم.
تنها کاری که توانستم بکنم این بود که از آشپزخانه یک لیوان آب برای او بیاورم، جرعه‌ای از آن نوشید و شمرده شمرده گفت: « دیگه تحمل ندارم. »
از حرف‌هایش سر در نمی‌آوردم اما نگاه عمیق مینا نشان می‌داد او از همه چیز با خبر است. آرام گفتم: « هلن، بیشتر حرف بزن. حرف زدن کمکت می-کنه. »
با پشت دست اشک‌هایش را کنار زد و گفت: « ازش فرار کردم و رفتم خونه. ترسیده بودم. می‌خواستم به بقیه بگم چه اتفاقی افتاده ولی ترسیدم. اون‌ها من رو باور نمی‌کنن. »
زمانی برای پرسش سوال و یا درخواست شرح بیشتر ماجرا نبود. او آسیب دیده بود. اشک‌هایش بی‌وقفه بر گونه‌هایش می‌چکید و خودش را مانند گهواره تاب می‌داد. آرزو می‌کردم که ای کاش چیزی بالاتر از کلمات وجود داشت. کلمات بسیار ناچیز و ناکافی هستند. خصوصا برای توصیف و یا کمک برای بهبودی حال. هر کلمه‌ای که در ذهنم رفت و آمد می‌کرد مرا بسیار خجالت زده می‌کرد چون حس ترحم را می‌داد. او نیاز به ترحم نداشت. به همین دلیل از این-که هیچ کلمه‌ای به زبان نمی‌آوردم و فقط تماشاگر آن اشک‌ها بودم خجالت می-کشیدم. او نیاز به یک آغوش داشت. آغوشی گرم و امن، آغوشی که به او اطمینان دهد از این به بعد هیچ اتفاقی نمی‌افتد و او تحت حفاظت است.
به سمتش قدم برداشتم و در آغوش گرفتمش. نفس‌هایش آرام و شانه‌هایش نرم شدند.
هلن همان شب در طبقه‌ی دوم رستوران که اتاقش بود به خواب رفت. جسم خسته و مریض و چشمان بی‌رمقش به او اجازه‌ی بیدار ماندن نمی‌داد. تب شدیدی داشت. مینا به او قرص داد و من مدام دستمال خیس بر روی پیشانی‌اش می-گذاشتم. بالای سرش نشستیم تا وقتی کامل و راحت خوابید. در نیمه‌های شب کابوس می‌دید. عرق سرد بر روی پیشانی‌اش می‌نشست و خودش را تکان می-داد. وقتی با وحشت از خواب می‌پرید، مینا نوازشش می‌کرد و او دوباره به خواب می‌رفت. آرزو می‌کردم ای کاش منم می‌توانستم سرم را روی پاهای مینا بگذارم و او نوازشم کند تا خوابم ببرد. من هنوز بیدار بودم. قرص‌های خواب‌آور برای من حکم آدامس‌های کوچکی را داشت که مردم بر سر عادت آن‌ها را می-خورند و در عرض چند ثانیه مزه‌ی شیرینی‌اش از بین می‌رود. در همین حد بی-فایده.
به هلن نگاه کردم. میان خواب و بیدار سپری می‌کرد. گفتم چرا باید اهمیت دهم؟
صبح با حس چکیدن قطرات آب بر روی صورتم بیدار شدم. آب از سقف چکه می‌کرد. شاید به سختی توانسته بودم چهار ساعت بخوابم. دستانم را به صورتم کشیدم. لباس کهنه و آبی رنگم در اثر خوابیدن بر روی زمین چروکیده شده بود و رد نقش و نگارهای برجسته‌ی فرش ایرانی روی دست‌هایم مانده بود. به نظرمی‌آمد خواب عمیقی داشته‌ام اما همچنان خسته بودم. گریه نکرده بودم اما چشمانم پف کرده بودند.
مینا در حال درست کردن صبحانه بود و هلن بی‌اشتها به میز نامرتبی که فقط پنیر و کره در آن وجود داشت نگاه می‌کرد. بعد از صبحانه برای پیاده روی به بیرون رفتیم. مینا می‌گفت این فعالیت مورد علاقه‌ی هلن است. به یک کافه رستوران رفتیم و مینا با آب و تاب داستان آشنایی من و خودش را برای هلن تعریف کرد. هلن به من لقب فرشته‌ی نجات را داد.
روز بعد، برای غذا دادن به گربه‌های خیابان مسافت زیادی را طی کردیم. هلن با محبت گربه‌ها را نوازش می‌کرد و با آن‌ها صحبت می‌کرد. وقتی آن‌ها را می-دید، لبخند کوچکی بر لبانش نقش می‌بست. ارتباط من و هلن بیشتر شد. نوشته-هایم را به او نشان دادم. مانند کسی که شیء ارزشمندی را به دست می‌گیرند، با احتیاط برگه‌ها را به سینه‌اش می‌چسباند و به تک تک نوشته‌ها واکنش نشان می-داد. از من قول گرفت تا نوشته‌ای مختص به خودش را به عنوان هدیه به او بدهم.
دوری هلن از محیط خانواده و ماندن در رستوران و البته تلاش‌های من و مینا برای بهبودی حال او تا حدودی موثر عمل کرد. بیشتر لبخند می‌زد و کم‌تر در افکارش غرق می‌شد.
بعد از محلق شدن سارا و نیکی به جمع ما، خود را مشغول به سر و سامان دادن طبقه‌ی پایین رستوران کردیم. هلن دیگر وقتی برای فکر کردن به چیز دیگری را نداشت. بعد از چند ماه، هلن به خانه برگشت. این تصمیم به خواست خودش بود. در آن مدت، مینا کمی از گذشته‌ی هلن را برایم تعریف کرد.
پدر و مادر هلن وقتی کم‌تر از یک سال داشت، در تصادف جان سپردند. در خانواده‌اش دعوایی به پا شده بود و هیچ‌کس نمی‌خواست مسئولیت بزرگ کردن او را گردن بگیرد. این دعوا تا جایی ادامه داشت که می‌خواستند هلن را به پرورشگاه بسپرند. در آخر، دایی و زندایی‌اش که تا قبل از آن بچه‌ای نداشتند، سرپرستی او را برعهده گرفتند. برای جلوگیری از دلشکستگی هلن، تا سال‌ها از گفتن واقعیت در مورد پدر و مادر واقعی او پرهیز کردند.
داییِ هلن یا همان پدرش، با تمام وجودش به او عشق می‌ورزید اما زندایی یا همان مادرش نمی‌توانست با این واقعیت که هلن بچه‌ی بیولوژیکی آن‌ها نیست کنار بیاید. روزهایی که پدر هلن برای ماموریت کاری به خارج از شهر سفر می‌کرد، هلن با کوچک‌ترین کارها توسط مادرش تنبیه می‌شد. مادرش از او کار می‌کشید و هلن برای دوست داشته شدن و پذیرفته شدن، چاره‌ای جز پذیرش شرایط خود نداشت.
مینا می‌گفت هلن هیچ‌وقت به خواست خود عمل نکرد. بر خلاف علاقه‌اش در کلاس باله و تکواندو شرکت کرد. مادرش عکس خوانندگان و آلبوم‌های موسیقی-ای که می‌خرید را دور می‌انداخت. به خاطر مادرش از دوستانش فاصله گرفت. به خواست مادرش در دبیرستان درس خواند در حالی که قلب و روحش در هنرستان، میان قلم و بوم نقاشی بود. هلن می‌دانست که یک توجه طلب است و این ویژگی از نظر سایرین کمی مضحک است.
هلن از دیده‌ی مادرش، تبدیل به یک برده شده بود. برده‌ای که راهی جز اطاعت نداشت. زندانی دور او را گرفته بود و با آرزوهایش تنها یک قدم فاصله داشت. زمانی که هجده سالش شد، مادرش زندانی که اسیرش شده بود را آزاد کرد اما دنیا از او به بی‌رحمانه‌ترین شکل استقبال کرد. کابوس روز و شب هلن پسری بود که مثل یک سایه زیر نظر او بود. امیر، پسر عمه‌اش. امیر به ظاهر خودش را عاشق و دلباخته‌ی هلن نشان می‌داد اما او یک عاشق نبود. او درگیر احساسات سمی و خطرناک نسبت به هلن شده بود.
هلن از احساسات امیر با خبر بود؛ می‌دانست او درگیر هوس شده است. عشق و هوس هیچ وجه اشتراکی با هم ندارند. هوس می‌تواند تبدیل به هیولایی شود که در قالب عشق ظاهر می‌شود و تشخیصش کار چندان دشواری نیست. باور این


بیشتر بخوانید

نظرات رمان گل یخ

  • الهه

    1

    خیلی زیباو دلنشین بود.نوع نوشتاری بسیار خوبی هم داشت .با اینکه خیلی جاها اشک آدم رو در میآورد ولی همچنان برای رسیدن به انتها وخوندن تمام داستان اشتیاق بیشتری پیدا میکردم واقعا از خوندنش لذت بردم ومطمئنم چند وقت دیگه دوباره هوس خوندنش به سرم میزنه وبازهم خط به خطش رو میخونم .

    ۱ ساعت پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!