پشت دیوار حقیقت به قلم غزل محمدی
پارت صد و ششم :
بغض گلویش را فشرد، اگر یک وقت دیگر بود از شدت استرس حالش بد می شد؛ اما گویا بدنش هم فهمیده بود که حال وقتش نیست. صدای قدم ها و بی سیم پلیس در راه پله پیچید و پریناز با بالا بردن دستش سمت چپ سینه ی او که به کندی می زد، گفت:
-مگه تو تونستی از عاطفه بگذری که من ازت بگذرم؟ من سعی کردم جلوت و بگیرم... سعی کردم کاری نکنی که سالها عذاب بکشی؛ ولی خراب کردم... نابودت کردم و الان نمی تونم ازت بگذرم... حت
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
ترنم
1واااای خداااا میدونستم آخر آرش خوب نیس ولی نفهمیدم کی گریه کردم😭😭
۹ ماه پیشترنم
1شوکه ام باورم نمیشه💔
۹ ماه پیشثریا
1جهان برای بار دوم برادرش رو از دست داد💔😓
۹ ماه پیشثریا
1ممکنه آرش زنده بمونه؟ دو تا برادر بعد از سالها دوری اینجوری تو این شرایط با هم رو به رو شدن🥲
۹ ماه پیشنفس
1خیلی ناراحت شدم دلم حالا برای پری می سوزه آرش تنها عشقش بود ولی آرش اگه زنده هم بود با اون شخصیتی که داشت کل عمر خود خوری می کردو عذاب وجدان داشت ولی کاش بود حداقل برای پری
۹ ماه پیشارزو
2ارش ادم بده بود اما کاش با برادرش خدافسی میکرد دلم سوخت😭😭😭😭
۹ ماه پیشراز
2چقد ناراحت شدم آرش با وجود بد بودنش لیاقت آرامش رو داشت
۹ ماه پیشاکرم بانو
2میدونستم ارش اخر خوبی نداره اما نه اینجوری،خیلی غمگین بود...بغض گلومو گرفت😭😭😭
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
1کاش با جهان حداقل حرفی چیزی میزد بعد از سالها همو دیدن