پارت دوم :

تماس را با گفتن "خداحافظ" قطع کرد و از اتاقش خارج شد. از صبح خیلی با خود کلنجار رفته بود که با لجبازی بیخیال مشاوره شود؛ اما موفق نشده بود. شالش را روی شانه‌اش انداخت که با پیچیدن صدای قدم‌های کسی از سرعت قدم‌هایش کاست‌.
- خسته نباشید خانم دکتر، تا آخر هفته به جای دکتر احمدی هستین نه؟
سمتش برگشت، افسر نگهبان بند مردان با همان چهره‌ی همیشگی و مرتب‌ به انضمام لبخندی که به ندرت در زندان نمایان می‌شد.
- سلام متشکرم همچنین، آره تا آخر هفته که آقای دکتر برگردن حواسم به بیماراشون هست.
نگاه قهوه‌ای رنگ عاطفه، موهای مشکی رنگ یک دست او، ته ریش کوتاهش و لباس فرم سورمه‌ای رنگش را از نظر گذراند.
- یک عذرخواهی بهتون بدهکارم، چیزای زیاد خوش‌آیندی اینجا ندیدین... مخصوصا با اتفاق چند روز پیش و درگیر زندانی‌ها.
احمدی یکی از پزشکان درمانگاه بود که به مرخصی رفته و او موقت وظیفه‌ی معالجه‌ی بیمارهایش را بر عهده داشت. از درگاه گذشتند و افسر نگهبان که روی لباسش نام "رضا اشرفی" حک شده بود در را باز کرد و عاطفه بدون تعارف زیر لب تشکر کرد و جلو رفت‌.
- عذرخواهی لازم نیست.
عاطفه کمربند پالتواش را محکم کرد و به مسیر باقی مانده تا رسیدن به در آهنی زندان خیره شد.
- وقتی اومدین بهتون گفتم که... اینجا اوضاع غیر عادیه، اکثرشون حبس ابدن و سرشون واسه دعوا و دردسر درد می‌کنه.
به در نزدیک شدند و عاطفه دستان سردش را درون جیبش فرد برد‌.
- و سعی کردین متقاعدم کنین که اینجا مشغول به کار نشم‌، در جایی که اونا هم آدمن جدا از اینکه خلافکارن یا جرمشون چیه.
اخلاق‌های عاطفه خاص بود، قوی بود و به سادگی خود را بازنده فرض نمی‌کرد. مصیبت‌های زیادی را پشت سر گذاشته بود در دو سالی که مشغول کار بود؛ اما حرف رفتن را به زبان نیاورده بود. سربازی که جلوی در ایستاده بود با نزدیک شدن آن دو، در را باز کرد و به مرد احترام گذاشت.
- اکثر پزشک‌هایی که در بازه‌ی حضور شما، مشغول کار بودن به چیزی که میگین اعتقاد ندارن.
با گذر از زندان بزرگ که دیوارهایش بلند و حصار کشیده و در منطقه‌ی دوری از تهران بود، عاطفه سرجایش توقف کرد. به واسطه‌ی چندین سال کاری فهمیده بود که او بی‌دلیل دنبالش نمی‌افتد و تمام حرف‌هایش مقدمه‌چینی بود و بس!
- دکتر احمدی از کار استعفا دادن؟
مرد نفسش را بیرون دمید و نگاهش را به اتوبوسی که حاوی زندانی جدیدی بود و نزدیک می‌شد، دوخت.
- متاسفانه آره! فراخوان زدیم؛ اما تا وقتی یک نفر پیدا شه یا از طرف دولت دکتر بیارن طول می‌کشه و الان در حال حاضر شما و آقای دکتر خرازی در بهداری حضور دارین.
عاطفه با یادآوری میز خالی او، ابرویش را بالا انداخت و به اتوبوس خیره شد.
- حدس این اتفاق دور از ذهن نبود.
به ساعت مچی صفحه گردش چشم دوخت، دیرش شده بود.
- مشکلی با این موضوع ندارین؟ ممکنه از این به بعد مجبور شین شبانه روز همین‌جا بمونین.
اتوبوس ایستاد و در آهنی برای ورود آن باز شد. عاطفه اندکی خود را کنار کشید و سر تکان داد.
- نه مشکلی نیست، عادت کردم.
خستگی ناپذیر بود؛ اما هندل کردن کارهایش زیاد از حد سخت بود. عاطفه سمت او چرخید و رضا لبخندش را با عبور اتوبوس از لبش ربود.
- بازم ممنون بهم خبردادین، من برم که دیرم شد. خداحافظ!
رضا خداحافظی کرد و سمت داخل گام نهاد و عاطفه با دیدن تاکسی زرد رنگی که برخلاف همیشه در ایستگاه تاکسی ایستاده بود، سمتش گام نهاد و در همین میان مردی که چشم‌هایش را داخل اتوبوس بسته و به دستانش دستبند خورده بود، سرش کج شد و چشم‌هایش باز و زن قد بلند و لاغری را که در تاکسی را باز کرد، دید و ناخواسته فشار دستان گره خورده به همدیگرش زیاد شد و زیرلب نامش را صدا زد.
- عاطفه!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    0

    پس انگاری عاطفه خیلی قویه و میتونه از خودش دفاع کنه تو خیلی چیزا

    ۱ سال پیش
  • غزل محمدی | نویسنده رمان

    عاطفه شخصیت قوی‌ای داره🤗💜

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    3

    قلم روان و جذابی دارین🦋😍

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️