دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه افق طلایی اثر مهدیه فیروزی

رمان افق طلایی

  • زبان فارسی
  • 14.8K 👁
  • 163 ❤️
  • 42 💬

خلاصه رمان عاشقانه افق طلایی

افق طلایی، روایتگر ورود زنی به مرحله‌ای نفس‌گیر و خون‌آلود از زندگی است. او که در شرف جدایی از همسر وصل به جانش است، با پیشنهادی دچار تردید شده و آخرین راه‌ را برای حفظ زندگی‌ با همسرش امتحان می‌کند؛ اما ناخواسته وارد مسیری می‌شود که از قبل برایش تعیین شده و او را لحظه به لحظه دور و دورتر از همسرش می‌کند و به سبب گام نهادن در این مسیر، با شخصی آشنا می‌شود که درعین غریبگی، بیش از همه به او و زندگی‌اش وصل و آشنا است. مسیری پر از ترس، تنش، یأس. با ورود به این مسیر، مثلثی شکل خواهد گرفت که گاه روی مدار عشق، گاه روی مدار ناامیدی و گاه روی مدار جنایت می‌چرخد. در افق طلایی، شاهد رشد یک انسان، نمایان شدن عشقی که تنها در مسیر رفت در حرکت است و گذر از ناهمواری‌هایی که جنگجوی ضلع سوم مثلث را می‌طلبد، هستیم. باید دید سرنوشت این مثلث چه خواهد شد!

قسمتی از متن رمان افق طلایی

دستش را پشت کمرم گذاشت.
- تو از زندگی عقلانی خودت و بردیا بگو بلکه من یاد بگیرم.
با هم وارد سالن شدیم و روی کاناپه نشستیم.
- ما از شما دیوونه‌تریم، چی بگم؟
در سکوت به چشمانم خیره ماند، لبانم را تر کردم.
- میخوام درخواست طلاق بدم.
چشمانش را در حدقه چرخاند.
- وای تو هنوز بیخیال نشدی.
قصد کردم حرفی بزنم و بحث را بیشتر باز کنم که در خانه زده شد. سرم را برای عاطفه تکان دادم که بیخیال گفت:
- نگاره!
تک ابرویی بالا انداختم و چیزی نگفتم. عاطفه دستش را به کمرش گرفت و بلند شد و سوی در خانه رفت سپس نمکین حرص خورد.
- اصلاً بلند نشی در رو باز کنی‌ها!
با خنده انگشتم را به دندان گرفتم.
- ای وای! یادم رفت.
عاطفه به سمتم برگشت و چهره‌اش را جمع کرد.
- شکم به این بزرگی رو نمیبینی؟!
با خنده گفتم:
- واقعاً یادم رفت. حالا عیب نداره برو در رو باز کن دو قدم راه رفتن نمیکشتت، اون بیچاره زیر پاهاش علف سبز شد.
پشت چشمی نازک کرد و به سمت در رفت که صدای بلند نگار را از پشت در شنیدم.
- بابا عاطفه بدو دیگه!
کوتاه خندیدم و نگاهم را از عاطفه گرفتم. انگار نگار بدتر از من بارداری عاطفه را فراموش کرده بود که انتظار داشت عاطفه سریع در خانه را به رویش باز کند. ذهنم با حضور ناگهانی نگار به چند ماه پیش رفت، روزی که او را در گل‌فروشی دیدم و بعد آنقدر رفت و آمد کرد تا دوست شدیم. کمتر از یک سال می‌شد، شاید شش یا هفت ماه از دوستی‌مان می‌گذشت. آهی با یاد این که بردیا چندان از این دوستی راضی نبود، کشیدم. شانه‌ای بالا انداختم و با خود فکر کردم دوست شدن نگار با عاطفه بعد از دوستی با من چندان عجیب نبود، اکثر دوست‌های من و عاطفه مشترک می‌شدند.
صدای پر انرژی نگار از پشت سرم به گوشم رسید و مرا از دنیای افکارم خارج کرد.
- سلام رها خانم.
خم شد از پشت سر، گونه‌ام را بوسید. لبخند محبت آمیزی روی لبم نشاندم.
- سلام ورپریده.
کنارمان نشست.
- اون که خودتی! چطورین؟ دیر که نکردم؟
عاطفه سری تکان داد.
- دقیقاً به موقع اومدی.
و رو به من ادامه داد:
- خب داشتی می‌گفتی؟
انگار که به کل فراموشم شده بود در چه مورد حرف می‌زدیم، متعجب گفتم:
- وا چی می‌گفتم؟!
چشمانش را ریز کرد.
- از داستانت با بردیا.
نگار مانتو و شال و کیفش را گوشه‌ی کاناپه انداخت و پرسید:
- هنوز می‌خوای طلاق بگیری؟
سرم را به نشانه‌ی مثبت تکان دادم.
- عاشقشم؛ اما واقعاً به نظرم کارش مشکوک میاد، وقتی باهاش ازدواج کردم بهم گفته بود تازه از کارش استعفا داده و دوباره کار پیدا میکنه، خوره‌ی اون روز که مدتی بعد از خبر مشغول شدنش رفتم شرکتی که گفت اونجا کار میکنه و فهمیدم اصلاً شرکتی وجود نداره دست از سر خوردن مغزم برنمیداره مخصوصاً که هرچقدر پاپیچش شدم جوابی بهم نداد، از طرفی اینکه هیچوقت نمیتونم پدر بودن رو بهش هدیه بدم خیلی اذیتم می‌کنه.
عاطفه آهی کشید و خواست حرفی بزند که نگار سریع گفت:
- مورد دوم که اگه خودش نمی‌خواد تو هم کوتاه بیا، مورد اول هم بیخیال دختر! نامزدم نیما هم بعضی کارهاش مشکوکه.
عاطفه حرفش را قطع کرد.
- اوهوع نامزدم! انگار فقط خودش نامزد داره، تازه اون رو هم هنوز نشون ندادی.
نگار قیافه گرفته، ابرو و شانه‌هایش را بالا انداخت و عاطفه با پشت چشم نازک کردنی رو به من گفت:
- ولی چه تشابهی با بردیا داره!
چشم غره‌ای به عاطفه رفتم.
- البته کار خارج از شهری که برای خرید و فروش لوازم خانگی انجام میده و همه هم می‌دونیم چندان هم مشکوک نیست که بگیم تشابه دارن.
نگار به ظاهر مشکوک گفت:
- همین که خارج از شهره مشکوکه!
چشمانم را در حدقه چرخاندم و بحث را پیش از اینکه به بی‌راهه برود به مسیر واقعی بازگرداندم.
- چطور میگی درمورد بچه کوتاه بیام؟ وقتی بردیا میتونه با یکی دیگه بچه‌دار بشه مگه دیوونم نذارم؟
عاطفه کمرنگ حرص خورد.
- ای بابا رها داری سخت میگیری، اصلاً نشده بردیا به این موضوع اشاره کنه یعنی انقدری که تو به فکر پدر شدنشی خودش نیست.
سخت نمی‌گرفتم، دلم می‌سوخت، راضی به این نبودم که بردیا پاسوز من شود.
- اولاً باور کن این سخت گرفتن نیست.
نگار کلافه نفسش را محکم بیرون فرستاد.
- بابا خب مهم اینه که تو رو بیشتر از بچه میخواد.
پافشاری کردم.
- من میدونم چقدر بچه دوست داره، آخرش خسته میشه.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان افق طلایی
  • یاسی

    1

    وای خدای مننننننن،اخرشم نفهمیدم کی چی شد اینقدر که الکی اب بسته بودن به داستان

    ۳ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    رمان هفت‌سال پیش نوشته شده و اولین اثر من بوده، ایرادات طبیعیه ولی مطمئنم داستان بیخود ننوشتم؛ کجاش رو نفهمیدی چیشد قشنگم؟

    ۳ هفته پیش
  • پانیذ

    1

    موضوع داستان معمولی بود ولی حاشیه پردازیش اونقدر وحشتنناک زیاد بود که اگه ۱۰۰ صفحه رو هم رد می کردی چیزی رو از دست نمی دادی در کل یه رمان خسته کننده بود حیف از وقتم👎

    ۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    درواقع باب میل شما نبوده عزیزم🤍

    ۳ هفته پیش
  • ساغر

    0

    سلام رمان خیلی خوشگلیییییییییی بود عالییییییییی بوددددددددددد عاشقش شدم خیلی خیلییییی خوب بود دست نویسنده درد نکنه رمان عالی بود فقط کاش آخرش زود تموم نمیشد

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    خوشحال شدم خوشت اومد🤍

    ۳ هفته پیش
  • غزل محمدی

    1

    واقعا واقعا رمان عالی ایه! من این رمان و چندسال پیش وقتی درحال تایپ بود خوندم و با شخصیتاش زندگی کردم مخصوصا شاهو🥺💔 و خیلی دوست داشتم شاهو و ستاره به یک جایی برسن ولی خب...🥲 اگه شک دارین که بخونین یا نه، حتما بخونین!

    ۶ ماه پیش
  • آخرش به هم رسیدن که

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    غزلِ قشنگ من، یادش بخیر^^🤍

    ۳ هفته پیش
  • مرجان

    3

    خیییییلی گیج کننده طاقت فرسا بود من که ثلثشو خوندم اصلا خوشم نیومد حذفش کردم نویسنده جان تلاشتو خیییییلی بیشتر کن

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    توصیه‌ی خوبی بود عزیزم البته اگه بنده نویسنده‌ی هفت‌سال پیش بودم، این رمان به عنوان اولین اثرم هفت‌سال پیش نوشته شده🤍

    ۳ هفته پیش
  • ادف

    4

    رمان خیلی خوبی بود ولی اخرشو زودتموم کردین نگفتین بعد تیر خوردن رها چیشد شاهو چجوری ازادشد یا فرار کرد

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    طبق نقشه‌ای که ستاره پنهانی کشیده بود، همراهش فرار کرد

    ۳ هفته پیش
  • الهه

    4

    بسیار زیبا ،جذاب والبته حرفه ای نوشته شده.خیلی خوشحالم که این رمان رو خوندم.تمام قسمتهاش پر از هیجان وماجراهای جذاب بود ممنون نویسنده جان وخسته نباشید.

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    خوشحالم خوشت اومد عزیزم🤍

    ۳ هفته پیش
  • اِرمیا

    0

    چرا رمان ناقص بود؟ عاقبت شاهو وشاهین چی شد؟

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    انتهای رمان معلوم شد؛ شاهین مرد، شاهو فرار کرد

    ۳ هفته پیش
  • نازیلا

    1

    خیلی لذت بردم اما دوتا مورد داشت که برای من گنگ بود یکی نقشه ستاره و وجود تینا و ای کاش در مورد بعد اتفاق تیر خوردن رها و جریانات بعدش و ازادی شاهو بیشتر مینوشتید اینجوری تمام نمیکردید میتونست زیباتر بشه ممنون از نویسنده محترم

    ۷ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    نقشه‌ی ستاره پنهانی بود و درواقع اومدن تینا معلوم کرد که قراره چیکار کنه، شاهو هم با نقشه‌ی ستاره همراهش رفت آزاد نشد؛ ممنون از شما عزیزم🤍

    ۳ هفته پیش
  • معصومه

    4

    یه شاهکارِ به تمام معنا؛ از بهترین رمانایی که میشه خوند😎✨

    ۷ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    لاو^^🤍

    ۳ هفته پیش
  • رویا

    4

    هنوز یک سومش رو نخوندم خسته شدم،موضوع جالبه ولی خیلی از حاشیه نوشتی یه آب خوردن ساده رو یه ساعت طول دادی این باعث میشه رمان خسته کننده بشه

    ۳ ماه پیش
  • نادیا

    0

    رمان جذابی بود

    ۲ ماه پیش
  • سحر

    0

    سلام خسته نباشی عزیزم رمان خیلی قشنگی بود

    ۲ ماه پیش
  • سمیرا

    2

    نتونستم تا آخر بخونم برام گیج کننده خسته کننده ۱۰۰صفحه میخونی تا یه سکانس تموم بشه که آخرش بازم معلوم نمیشه ممنون از نویسنده باب میل من نبود شاید برا خیلیا جذاب باشه

    ۲ ماه پیش
  • کامی

    4

    قشنگ بود اما خیلی الکی طولش داده بودین،، میتونستی خلاصه تر بنویسی

    ۳ ماه پیش
  • ......

    1

    عالییییییییی بینظیر کامل از هر لحاظ به دور از توضیحات اضافه کسی که میگه این رمان خوب نیس یا حسوده یا اصلا رمان خون نیست .والسلام

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!