پارت صد و شصت و هشتم :
قطع کرد و سری برای خودش از تاسف تکان داد.
هیچوقت دلش نمیخواست توی این موقعیت قرار بگیرد.
آنابت خودش را سرزنش کرد.
نباید مزاحمش میشد!
همزمان که کیفش را بر میداشت غر میزد.
- هیچوقت فکر نمیکنی، این مغزت و به کار نمیندازی!
از اتاقش بیرون رفت...
آب پرتقالش را سرسرکی سرکشید و از خانه بیرون زد.
لاریسا هنوز هم توی فکر بود.
نمیدانست چطور به آنابت گوشزد ک
لطفا صبر کنید...

سارا
1ممنون به خاطر اینکه بعد از اون همه بد قولی بلاخره روی قولت موندی!🤍