پارت صد و هفتاد و سوم :

محافظ با تردید نگاهش کرد.
لاریسا گفته بود که هیچ غریبه‌ای نباید حتی داخل حیاط بیاید.
ایوان را شامل می‌شد؟
ابرویی بالا انداخت و‌ به دوستانش اشاره کرد تا جایش را پر کنند.
- میرم اطلاع بدم.
ایوان تنها سر تکان داد.
محافظ که رفت لبخند مرموزش داشت روی لبش جا خوش می‌کرد که یادش افتاد کجاست!
سرمای هوا حتی از آن پالتوی ضخیم هم عبور کرده بود.
کم مانده بود به آخر زمستا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    2

    امیدوارم فق در حد نگران کردن لاریسا باشه و فکر خبیث تری تو ذهن ایوان نباشه😂💔 مرسی آمنه جون😍🤝

    ۴ سال پیش
  • Dayana

    0

    نه بابا پسرم بچه خوبیه فقط یه نمه کرم داره همین 😂

    ۴ سال پیش
  • مریم

    0

    میشه عکس انابت و لاریسارم بذارین؟

    ۴ سال پیش
  • آمنه آبدار | نویسنده رمان

    برای لاریسا و آنابت عکسی در نظر گرفته نشده عزیزم، هر طور خودتون خواستید تصور کنید

    ۴ سال پیش
کپی شد!