پارت صد و شصت و پنجم :

باید بعدها اگر فرصت شد به او می‌گفت این
همه سادگی همه چیز را خراب می‌کند...
ماشین را روشن کرد و به سمت خانه‌اش راه افتاد.
آنابت با همان لباس‌ها منتظر جواب ایوان نشسته بود.
جواب که نداد، کلافه بلند شد و لباس‌هایش را با لباس‌های راحتی تعویض کرد.
روی تختش دراز کشید و نگاهش را به سقف دوخت.
بودن ایوان توی زندگی‌اش برایش شبیه به معجزه بود.
برای اولین بار کسی برای او

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!