پارت صد و شصت و دوم :
ایوان سری تکان داد.
استفان حس کرد باید بحث را به آنابت بکشد.
پس لبخندی زد و نگاهش را به او دوخت.
- آنابت برای ما خیلی عزیزه...
ایوان با جدیت تمام به استفان نگاه میکرد.
نام آنابت که آمد نیم نگاهی سمت او انداخت و بعد دوباره حواسش را به استفان داد.
- عضوی از این خانوادهست!
ایوان توی دلش پوزخندی زد...
اگر عزیز و عضوی از آن خانواده بود از او استفاده نمیکردند تا نزد
لطفا صبر کنید...
