پارت صد و هفتاد و هشتم :

آنابت چند قدم دیگر جلو آمد.
کمی نگران شد.
می‌ترسید دوباره بحث آن نقشه پیش بیاید.
اگر لاریسا چیزی از او می‌خواست قطعا قبول نمی‌کرد.
نمی‌خواست دوباره ایوان را ناراحت کند.
نباید از او می‌رنجید...
ایوان تنها کسی بود که حالا او را متعلق به خودش می‌دانست.
اگر او را از دست می‌داد، بی‌شک دیوانه می‌شد.
- باشه...
استرس تمام وجودش را گرفته بود.
لاریسا دستش را

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نری

    6

    خیلی ممنون آمنه جون ولی خیلی پارت ها کمه لطفاً یکم بیشترش کن خیلی رمانت قشنگه

    ۴ سال پیش
کپی شد!