لیست کلیه پارتهای رمان ویولت : پارت های 61 تا 79
تعداد کل پارت های منتشر شده : 79
-
رمان ویولت - پارت 61
چیچک خبر داد که به خانه رسیده. امیرمحمد تازه از اداره بیرون زده و در ترافیک گیر افتاده بود. این ترافیک اول و آخر هفته نداشت. نمیدانست ملت از این مغازهها چه میخواهند؟! همیشه خودش با چیچک سر همین موضوع اختلاف داشتند. دخترک عاشق شلوغی و رفت و آمد، در میان جمعیت بود. موقع راه رفتن هم حسابی گوشهای...
بروزرسانی در : ۱۷۲ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 62
طبق معمول به آن پاساژ همیشگی رفت و حالا در یکی از واحدهای اداری آن نشسته بود. این بار خبری از بابک نبود. آهی دیگر نمیتوانست دلنگرانیاش بابت ملودی را پنهان کند. این چندروز به بهانه شب یلدا و مهمانی سر ملودی را گرم کرده بود اما نمیدانست با افکار مخربی که مغز خودش را به بازی گرفته بود، چه کند؟!...
بروزرسانی در : ۱۷۱ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 63
- شب یلدا قرار گذاشتند خود آهی به دنبال ملودی بیاید و او را برای شب یلدا به خانهشان ببرد. حال ملودی مناسب نبود دیگر به اطرافیانش اعتماد نداشت. انقدری که برای چندروز از موسسه موسیقی مرخصی گرفته و پایش را بیرون از خانه نگذاشته بود. میترسید باز یک نفر را مانند مسعود با پول تطمیع کنند تا با نقشه ...
بروزرسانی در : ۱۶۸ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 64
خانهی آهی با آن حال و هوای شب یلدا نقطه مقابل خانه خودشان بود. بوی چای تازه دم روی سماور برنجی در پذیرایی پیچیده بود. آذر خانم برای اینکه مهدیار دست به سماور نزند، آن را روی میز گرد پایه بلندی گذاشته و کنارش استکان و نعلبکیهای لب طلایی چیده بود. زهره با کمک نسیم ظرفهای پذیرایی را پر از خوراکی...
بروزرسانی در : ۱۶۷ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 65
دیشب بعد از صحبت با مافوقش، ساعتها قدم زد. آخر هم خودش را روی یک صندلی در پارک لاله یافت! اصلاً نفهمید چطور به آنجا رسیده؟!! باز هم ساعتها در خاطراتش غرق شد. در خیالاتش خودش را همراه با پدر خدابیامرزش میدید که والیبال بازی میکردند. چیچک را هم که دخترکی نوجوان بود، بازی نمیدادند و او هم به لج...
بروزرسانی در : ۱۶۶ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 66
- پرده آخر ساعت یک ظهر را نشان میداد. ملودی کنار آهی در دفتر خانم رفعت نشسته بود. نگاهش به نسیم بود. با اینکه سعی داشت خیلی آرام با خانم رفعت حرف بزند اما صدایش را میشنید. _ توی راه هستن! ملودی به درخواست نسیم به آنجا آمده بود تا با خانم رفعت درباره آموزش موسیقی به مددجوهای موسسه صحبت کند...
بروزرسانی در : ۱۶۵ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 67
(همان روز چند ساعت قبل، ویلای لواسان) نوا همراه دختر خبرنگار به سمت ویلای اشکان به راه افتاد. خیلی وقت بود به اشکان شک کرده بود اما خودش را گول میزد. درست از آن روز لعنتی که تحت فشار او و خوراندن آن نوشیدنی به کاری تن داد که کم از تجاوز برای او نبود. در دلش دعا میکرد، اشکان را اشتباه گرفته باش...
بروزرسانی در : ۱۶۴ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 68
- ببین جناب زرنگ آدم از خودت زرنگتر هم پیدا میشه! اگه این عکسها و عکسهایی که توی گوشیت از این دختر داری رو پاک نکنی، منم تمام مدارکی رو که ازت دارم، میبرم خدمت حاج فتوت! تو هم که نمیخوای حاجی تون برای حفظ اسم و رسمش همین وسط خاکت کنه! اشکان با بهت به افسانه نگاه کرد، معلوم بود حرفهایش را ...
بروزرسانی در : ۱۶۱ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 69
( ساعاتی بعد از مرگ افسانه در بیمارستان ) صدای خندههای چیچک هنوز در گوش او زنگ میخورد. همین دیشب با هم شطرنج بازی کرده و باز هم دخترک متقلب او را برده بود! جایزهاش هم بوسههای دلانگیزی بود که دیگر نصیب امیرمحمد نمیشد. مگر میشد آن همه انرژی حالا داخل سردخانه خوابیده باشد! این امکان نداشت ...
بروزرسانی در : ۱۶۰ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 70
به طرف اتاق خانم رفعت رفتند. ملودی پشت در ایستاد و سرش را به طرف آهی چرخاند. آهی اشاره زد تا داخل بروند. قلبش در سینه تندتر از همیشه میکوبید. دستش را بالا برد و روی دو گردنبند ویولتی گذاشت که هر دو دور گردنش آویزان بودند. چند قدم جلو رفت و به داخل اتاق نگاهی انداخت. نفسش در سینه حبس شد. نوا کنا...
بروزرسانی در : ۱۵۹ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 71
آهی حالا دلیل حال بد امیرمحمد و ظاهر عزادارش را درک میکرد. رفیق بدی بود که حال او را نفهمیده بود. آه از نهادش درآمد، وقتی یاد حرفهایی افتاد که در حضور بابک به او زده بود. جلو رفت و دستش را روی شانه امیرمحمد گذاشت. _ ببخش داداش! من نمیدونستم عزادار نامزدتی! امیرمحمد لبخند پر دردی زد اما مانند ...
بروزرسانی در : ۱۵۸ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 72
- یک کاسه عشق ساعت روی دیوار سه بعداز ظهر را نشان میداد. خورشید در سرمای اوایل زمستان، گرمای کم جانش را از میان تکه ابرهای سمج به زمین میتاباند. مریم از صبح دلش شور میزد. نمیدانست چرا حالش دگرگون شده؟ امروز بیشتر از همیشه به یاد نوا افتاده بود. دخترش اگر حالا بود به خاطر نادر بلند میشد و ف...
بروزرسانی در : ۱۵۷ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 73
آهی بعد از همراهی مامورهای اورژانس تا جلوی در، خودش هم رفت. ماندنش را در آنجا بیشتر از این صلاح نمیدانست. هر چند هنوز دلنگران ملودی بود. مریم را با پاشیدن آب به صورت و ریختن آب قند همراه با یک تکه طلا در حلقش به هوش آوردند. این راهکار خاله شکوه بود که همراه غزال سرموقع رسیده و خودش با دیدن نوا ...
بروزرسانی در : ۱۵۴ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 74
دستش را روی اسم افسانه کشید که روی سنگ سیاه حک شده بود. زود بود که در این سن زیر خروارها خاک بخوابد. رزهای قرمز را پرپر کرد و روی سنگ قبرش را پوشاند. هنوز در باورش نمیگنجید که او دیگر نیست و برای دیدنش هربار مجبور است پا روی این سنگهای سرد بگذارد! سالی که از سر گذراند، ورای تاب و تحملش بود. در ...
بروزرسانی در : ۱۵۳ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 75
ساعت ده شب را نشان میداد. کار ملودی در کافه تمام شده بود اما دلش نمیخواست به خانه برگردد. کنار پیادهرو ایستاد نگاهش به خیابان پر دار و درختی بود که در این موقع شب، هنوز زندگی در آن جریان داشت. سرش را رو به آسمان گرفت و بیدلیل خندید. روز طولانی را گذرانده بود. بازگشت نوا، بار روی دلش را سبک کر...
بروزرسانی در : ۱۵۲ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 76
مانند هرروز آهی به دنبال ملودی رفت. سلامی هم به خانواده ساعتچی کرد. از ملودی خواسته بود تا زودتر حاضر شود و قبل از کافه رفتن کمی با هم حرف بزنند. امیرمحمد به او گفته بود با کسی درباره فردا و مسابقه مچ اندازی صحبت نکند اما میدانست باید به ملودی بگوید. مریم امروز صبح به آذر خانم زنگ زده و همه خانو...
بروزرسانی در : ۱۵۱ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 77
- آخرین شرط بندی - صبح زود با بابک در جایی نزدیک کن قرار گذاشته بود. دیشب تا نیمههای شب با ملودی حرف میزد. به سختی توانست او را آرام کند. آخر از خاطراتش با بچه محلهایشان تعریف کرد و او را حسابی خنداند تا توانست، کمی حواسش را پرت کند بلکه چند ساعتی بتوانند هر دویشان بخوابند. تازه از دخترک خ...
بروزرسانی در : ۱۵۰ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 78
چند ساعت بعد آهی همراه دو خواهر ساعتچی در دفتر امیرمحمد نشسته بودند. لحظه برخوردش با ملودی دیدنی بود. از قیافهاش پیدا بود که ساعات بد و پراسترسی را گذرانده و با دیدن آهی بیهوا جلو رفت و سرش را روی سینه او گذاشت. او هم از خدا خواسته، بیتوجه به اینکه فقط چند صد متر با آگاهی فاصله دارند، جلوی چشم...
بروزرسانی در : ۱۴۷ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 79
- عشق و دیگر هیچ آخرین آهنگ را هم به خوبی اجرا کرد. جمعیتی که اطرافش جمع شده بودند، حسابی تشویقش کردند. با لبخند از آنها تشکر کرد. آهی جلو آمد و کیف ویولنش را به دستش داد. _ مثل همیشه عالی بود. ملودی با چشمهایی که از رضایت میدرخشید، خندید و تشکر کرد. دیگر خبری از آن دختر غمگین و سیاهپوش نبو...
بروزرسانی در : ۱۴۶ روز پیش
