پارت هفتاد :

به طرف اتاق خانم رفعت ‌رفتند. ملودی پشت در ایستاد و سرش را به طرف آهی چرخاند. آهی اشاره زد تا داخل بروند. قلبش در سینه تندتر از همیشه می‌کوبید. دستش را بالا برد و روی دو گردنبند ویولتی گذاشت که هر دو دور گردنش آویزان بودند. چند قدم جلو رفت و به داخل اتاق نگاهی انداخت. نفسش در سینه حبس شد. نوا کنار نسیم نشسته و لیوان آب قندی جلویش بود. امیرمحمد هم کنار پنجره ایستاده و با خانم رفعت صحبت می‌کرØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️