ویولت به قلم حمیده سادات منتظری
پارت هفتاد :
به طرف اتاق خانم رفعت رفتند. ملودی پشت در ایستاد و سرش را به طرف آهی چرخاند. آهی اشاره زد تا داخل بروند. قلبش در سینه تندتر از همیشه میکوبید. دستش را بالا برد و روی دو گردنبند ویولتی گذاشت که هر دو دور گردنش آویزان بودند. چند قدم جلو رفت و به داخل اتاق نگاهی انداخت. نفسش در سینه حبس شد. نوا کنار نسیم نشسته و لیوان آب قندی جلویش بود. امیرمحمد هم کنار پنجره ایستاده و با خانم رفعت صحبت میکرØ
لطفا صبر کنید...
