پارت شصت و دوم :

طبق معمول به آن پاساژ همیشگی رفت و حالا در یکی از واحد‌های اداری آن نشسته بود. این بار خبری از بابک نبود. آهی دیگر نمی‌توانست دل‌نگرانی‌اش بابت ملودی را پنهان کند. این چندروز به بهانه شب یلدا و مهمانی سر ملودی را گرم کرده بود اما نمی‌دانست با افکار مخربی که مغز خودش را به بازی گرفته بود، چه کند؟!
امیرمحمد آن طرف اتاق، مشغول حرف زدن با تلفن بود. آهی با قدم‌های بلند عرض دفتر را طی می‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️