ویولت به قلم حمیده سادات منتظری
پارت شصت و دوم :
طبق معمول به آن پاساژ همیشگی رفت و حالا در یکی از واحدهای اداری آن نشسته بود. این بار خبری از بابک نبود. آهی دیگر نمیتوانست دلنگرانیاش بابت ملودی را پنهان کند. این چندروز به بهانه شب یلدا و مهمانی سر ملودی را گرم کرده بود اما نمیدانست با افکار مخربی که مغز خودش را به بازی گرفته بود، چه کند؟!
امیرمحمد آن طرف اتاق، مشغول حرف زدن با تلفن بود. آهی با قدمهای بلند عرض دفتر را طی می
لطفا صبر کنید...
