ویولت به قلم حمیده سادات منتظری
پارت شصت و هفتم :
(همان روز چند ساعت قبل، ویلای لواسان)
نوا همراه دختر خبرنگار به سمت ویلای اشکان به راه افتاد. خیلی وقت بود به اشکان شک کرده بود اما خودش را گول میزد. درست از آن روز لعنتی که تحت فشار او و خوراندن آن نوشیدنی به کاری تن داد که کم از تجاوز برای او نبود. در دلش دعا میکرد، اشکان را اشتباه گرفته باشد. همچنان سعی داشت خودش را فریب دهد. در این چندروز بعد از شنیدن حرفهای افسانه، زندگیا
لطفا صبر کنید...
