خلاصه رمان :
چند ماه از اولین شبی میگذشت که ملودی مقابل ایستگاه مترو میایستاد و ویولن مینواخت. جایی که تا پیش از این، مسیر برگشت خواهر گمشدهاش به خانه بود. دلخوش به دیدن دوباره نوا، در آنجا ساز میزد. خواهری که بیخبری از او، تار و پود زندگیشان را از هم گسسته بود. میان روزهایی که ملودی خودش را هم به دست فراموشی سپرده بود، پای مرد جوانی به نام آهی به زندگیاش باز میشود. عشق مانند نسیم خنک بهاری، روحش را نوازش میکند تا دوباره دخترک حس کند، زنده است و نفس میکشد. آهی مکانیک جوانی است که کنجکاو علت حضور هرروزه نوازنده جذاب ویولن، مقابل مترو شده و دلش را میان پیچ و تاب موهای چتری او گم میکند. آهی وقتی به کسی سلام میداد دیگر خبری از خداحافظ نبود مخصوصاً که حالا پای دلش هم به میان آمده بود. دلی که ضربانش با قلب ملودی هماهنگ شده بود. به همراه ملودی وارد بازی خطرناکی میشوند که نمیدانند چه کسی آن را طرح کرده و هدفش چیست؟!! با حل هر معما، قدم به مسیری میگذارند که انتهایش نامشخص است! راهی پر از سختی و ترس که برخلاف انتظار، عشق را برایشان به ارمغان میآورد. عشقی که وصالاش منوط به حل این معماها و روشن شدن سرنوشت نوا است!
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان ویولت - پارت 79
- عشق و دیگر هیچ آخرین آهنگ را هم به خوبی اجرا کرد. جمعیتی که اطرافش جمع شده بودند، حسابی تشویقش کردند. با لبخند از آنها تشکر کرد. آهی جلو آمد و کیف ویولنش را به دستش داد. _ مثل همیشه عالی بود. ملودی با چشمهایی که از رضایت میدرخشید، خندید و تشکر کرد. دیگر خبری از آن دختر غمگین و سیاهپوش نبو...
بروزرسانی در : ۱۲۴ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 78
چند ساعت بعد آهی همراه دو خواهر ساعتچی در دفتر امیرمحمد نشسته بودند. لحظه برخوردش با ملودی دیدنی بود. از قیافهاش پیدا بود که ساعات بد و پراسترسی را گذرانده و با دیدن آهی بیهوا جلو رفت و سرش را روی سینه او گذاشت. او هم از خدا خواسته، بیتوجه به اینکه فقط چند صد متر با آگاهی فاصله دارند، جلوی چشم...
بروزرسانی در : ۱۲۵ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 77
- آخرین شرط بندی - صبح زود با بابک در جایی نزدیک کن قرار گذاشته بود. دیشب تا نیمههای شب با ملودی حرف میزد. به سختی توانست او را آرام کند. آخر از خاطراتش با بچه محلهایشان تعریف کرد و او را حسابی خنداند تا توانست، کمی حواسش را پرت کند بلکه چند ساعتی بتوانند هر دویشان بخوابند. تازه از دخترک خ...
بروزرسانی در : ۱۲۸ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 76
مانند هرروز آهی به دنبال ملودی رفت. سلامی هم به خانواده ساعتچی کرد. از ملودی خواسته بود تا زودتر حاضر شود و قبل از کافه رفتن کمی با هم حرف بزنند. امیرمحمد به او گفته بود با کسی درباره فردا و مسابقه مچ اندازی صحبت نکند اما میدانست باید به ملودی بگوید. مریم امروز صبح به آذر خانم زنگ زده و همه خانو...
بروزرسانی در : ۱۲۹ روز پیش
سادات.۸۲
در پارت 90اینا خیلی یه جوری بودن طبیعی نیست
۴ روز پیشسادات.۸۲
در پارت 80من از ریش خوشم نمیاد😬
۴ روز پیشسادات.۸۲
در پارت 10شروع خوبی داشت.
۴ روز پیشSaya
در پارت 41فکر کنم فقط کنم که واسم جالب میشه یه بلایی سر نوا اومده باشه 😂 ( ذات نویسنده جنایی )
۷ روز پیش🦢AVAZ GHO🦢
0عاشقتم یعنی زن 😂😂🤣🤣
۷ روز پیش
حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان
🙄😬☺️
۶ روز پیش
حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان
😎😌پس براتون جالب میشه
۶ روز پیشSaya
در پارت 60خیلی خوشحالم که شخصیت هات از نظر ظاهری و باطنی ایده آل نیستن و سعی کردی یه سری نقص های رندوم و حتی هدفمند رو بهشون بدی چون این جوری خیلی رئالیسم تر میشه و من عاشق این سبکم 😍
۷ روز پیش
حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان
دقیقا هدف همین بود که شخصیت ها بی نقص با جذابیت کاذب نباشند و مخاطب با جذابیت شخصیتی کارکتر ، ارتباط برقرار کنه و قابل لمس باشه براش
۶ روز پیشSaya
در پارت 20کارکترپردازیتون چشمگیره. آهی و جاوید اگرچه باهم تضاد دارن ولی مچ کاتینگشون بی نظیره و از اون جایی که لحن روایتتون خیلی ملموسه، راحت تونستم باهاشون ارتباط بگیرم.
۷ روز پیش
حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان
سپاس از نگاه قشنگتون 🙏🌹
۶ روز پیشSaya
در پارت 10وایب کلاسیکی داره که منو یاد ادبیات فرانسوی میندازه، همه چیز ملایم، آروم، خیلی ملو و زیباست. بعد از یه روز شلوغ خوندن این متن برام خیلی حس جالبی داشت.
۷ روز پیش
حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان
خیلی خوشحالم که داستان حس خوبی به شما داد☺️
۶ روز پیشSaya
در پارت 31کارکتر جاوید جداً موتور محرکه طنز صحنه ست 😂
۷ روز پیشویدا
0قلمت نویسا عزیزم چه ملایم و دلنشینه شروعش
۱ هفته پیش
حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان
سپاس از نگاه قشنگتون به داستان 🥰 خیلی متشکرم امیدوارم اگر تا انتها دنبال کردید به دلتون بشینه و دوست داشته باشید🙏❤️
۱ هفته پیشسادات.۸۲
در پارت 70باریک الله خوب داری تند تند پیش میری
۱ هفته پیش
حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان
ممنونم
۱ هفته پیشسادات.۸۲
در پارت 60اوخیی خب شماره هم گرفتی دیگه باید بری تو کارش🤣
۱ هفته پیش
حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان
خیلی شیک شماره رو گرفت و شماره خودشم داد😂
۱ هفته پیشسادات.۸۲
در پارت 40چه اسم خوش اوایی نوا♥️ دختره کجاست؟
۱ هفته پیش
حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان
باید داستان را بخونی😁
۱ هفته پیشسادات.۸۲
در پارت 20وای من تا نصف پارت فکر میکردم اهی میکشه نمی دونستم اسمه🤭🤣🤦🏻 ♀️
۱ هفته پیش
حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان
😂😂😂
۱ هفته پیشسادات.۸۲
0شروع تاثیر گذاری داشت😣
۱ هفته پیش
حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان
متشکرم🥰
۱ هفته پیش

سادات.۸۲
در پارت 100داشتن یکی در کنارش خوبه♥️