دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه ویولت اثر حمیده منتظری

رمان ویولت

  • زبان فارسی
  • 23.3K 👁
  • 57 ❤️
  • 51 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان ویولت

چند ماه از اولین شبی می‌گذشت که ملودی مقابل ایستگاه مترو می‌ایستاد و ویولن می‌نواخت. جایی که تا پیش از این، مسیر برگشت خواهر گمشده‌اش به خانه بود. دل‌خوش به دیدن دوباره نوا، در آنجا ساز می‌زد. خواهری که بی‌خبری از او، تار و پود زندگی‌شان را از هم گسسته بود. میان روزهایی که ملودی خودش را هم به دست فراموشی سپرده بود، پای مرد جوانی به نام آهی به زندگی‌اش باز می‌شود. عشق مانند نسیم خنک بهاری، روحش را نوازش می‌کند تا دوباره دخترک حس کند، زنده است و نفس می‌کشد. آهی مکانیک جوانی‌ است که کنجکاو علت حضور هرروزه نوازنده جذاب ویولن، مقابل مترو شده و دلش را میان پیچ و تاب موهای چتری او گم می‌کند. آهی وقتی به کسی سلام می‌داد دیگر خبری از خداحافظ نبود مخصوصاً که حالا پای دلش هم به میان آمده بود. دلی که ضربانش با قلب ملودی هماهنگ شده بود. به همراه ملودی وارد بازی خطرناکی می‌شوند که نمی‌دانند چه کسی آن را طرح کرده و هدفش چیست؟!! با حل هر معما، قدم به مسیری می‌گذارند که انتهایش نامشخص است! راهی پر از سختی و ترس که برخلاف انتظار، عشق را برایشان به ارمغان می‌آورد. عشقی که وصال‌اش منوط به حل این معماها و روشن شدن سرنوشت نوا است!

پارت اول

_ خیابان رودخانه
کیف ویولنش را محکم در دست گرفت و به سمت خانه راه افتاد. ماشین نبرده بود. دلش می‌خواست کمی قدم بزند و با خودش خلوت کند، با دختری که این روزها بیش از اندازه برایش غریبه بود. دو ماه می‌شد که او دیگر جزئی از آن خیابان شده بود. میان هیاهوی گوشخراش شهر، گوشه‌ای دنج می‌ایستاد و دست‌های ماهرش، آرشه را روی سیم‌های ویولن می‌کشید و سوز دلش را در می‌آورد. نوایی که هر غروب التیام بخش روح مسافرهای خسته‌ای بود که از پله‌های خروجی مترو بیرون می‌آمدند و بعد از طی یک روز شلوغ با شنیدنش، خستگی را از تن به در می‌کردند.
از کنار پارک گذشت و وارد خیابان شد. اسم آن محل را به خاطر کانال آب و رودخانه‌ای که از میانش می‌گذشت، خیابان رودخانه گذاشته بودند! آنجا را دوست داشت. کمی روی پل کوچک روی کانال ایستاد و نفس عمیقی کشید که جز دود چیزی نصیبش نشد. حتی یادآوری خاطرات قشنگی که از آنجا داشت، باعث نشد بیشتر بایستد. با قدم‌هایی کوتاه، راه خانه را در پیش گرفت. نگاهش به نارنج‌های داخل حیاط خانه‌شان افتاد که روی شاخه‌های بلند درخت، جاخوش کرده و از همان‌جا به او چشمک می‌زدند. خانه‌ای دو طبقه با مرمرهای سفید که گذر سالها آنها را کدر کرده بود. دستش به سمت زنگ آیفون رفت اما در میان راه پشیمان شد. کلیدش را در آورد و در حیاط را باز کرد. قدم روی برگ‌های خشکیده کف حیاط گذاشت، با هر گامی‌ که برمی‌داشت صدای خش‌خش آنها در فضا می‌پیچید. دیگر در آنجا ردی از گذشته نبود، ناآشنا بود در میان خاطراتی که در ذهنش جاخوش کرده بودند. بی‌اختیار سرش را پایین انداخت. دل آن را نداشت که نگاهش به چشم‌های منتظر پشت پنجره بیفتد. شروع کرد به شمردن، یک دو سه به چهار نرسیده، صدای همیشگی به گوش او خورد.
_ خسته نشدی انقدر به در اون حیاط کوفتی زل زدی؟!
به قدم‌هایش سرعت بخشید. حیاط را طی کرد، از راهرو گذشت و وارد ساختمان شد. این کار هرروزشان بود. سر این ساعت که می‌شد نگاه منتظر پدرش به در حیاط می‌چسبید و حواسش به ماه‌ها قبل پر می‌کشید. اعتراض مادرش هم کارساز نبود. نفس عمیقی کشید، در واحدشان را باز کرد و وارد خانه شد. مریم بدون اینکه نگاهش کند با پیراهن گشادی که در تنش زار می‌زد، از مقابلش رد شد و پشت میز کوچک آشپزخانه نشست. این رفتار پدرش اعصاب او را به هم می‌ریخت. سلامی داد و بدون حرف اضافه به طرف اتاق رفت. با دیدن مرد شکسته روی تخت، باز قلبش فشرده شد. چشم‌هایش
را روی هم گذاشت و به سختی لبخندی روی لبش نشاند .
_ احوال نادر جون خودم چطوره؟
جوابی نگرفت ولی ناامید نشد. کنارش روی تخت نشست و دست بی‌جانش را گرفت و بوسه‌ای پشتش نشاند. این انگشت‌ها زمانی جادو می‌کردند! اصلاً سازی وجود نداشت که وقتی انگشت‌های استاد نادر ساعتچی آن را
می‌نواخت، صدایی محسور کننده‌ای ندهد!دیگر نمی‌خواست به یاد آن شب لعنتی و سکته کردن پدرش بیفتد که او را به این حال و روز انداخته بود! از فکر و خیال خارج شد، با لبخند گفت:
_ بازم که صدای خانم ناظم رو در آوردی؟
دلش برای شنیدن صدای پدرش لک زده بود. آخرین بار صدایش را وقتی شنید که دیگر نوایی از سه‌تار نوای‌ش نیامد! همه زندگی پدرش به تارهایی بند بود که به جانش گره خورده بودند و حالا یکی از این تارها پاره شده بود. نبود تا تار و پود از هم گسسته زندگیشان را گره بزند. شال سیاهش را از سر برداشت و کنار دیوار اتاق سُر خورد و روی زمین نشست. پلک‌هایش را روی هم گذاشت. در ذهنش صدای آشنایی که زمانی طنین روح‌بخش این خانه بود، تداعی شد. دوباره به یاد او با صدا هم‌خوانی کرد.
_ جان مریم چشماتو وا کن سری بالا کن
در اومد خورشید، شد هوا سفید
وقت اون رسید که بریم به صحرا
وای نازنین مریم
وای نازنین مریم
با گونه‌هایی خیس از اشک بلند شد و ایستاد. چشم‌های پدرش این بار بسته بود و صدای هق هق گریه مریم را هم از داخل آشپزخانه می‌شنید!
*****
صدای خندان نوا در گوش او پیچید.
_تولدت مبارک!
پدرش لبخند به لب مانند پسر بچه‌های شیطان، پوپری پر از کاغذهای رنگی را پشت سرش چرخاند. جیغ شادی که کشید همراه شد با پُر شدن خانه از کاغذهای براق و رنگی! درست مانند دنیای او که پر از رنگ و آهنگ بود. با ذوق بالا و پایین پرید، خودش را در آغوش پدرش انداخت و مانند همیشه از گردنش آویزان شد. او هم بی‌خیال سن و سالش، محکم بغلش کرد و دور خودش چرخاند. صدای خنده‌شان میان تذکرهای مادرش گم شد.
_ نادر این کارها دیگه چیه؟ مگه ملودی بچه‌ست این طوری می‌چرخونیش؟
نگاه دخترک با آن چشم‌های براقش روی صورت عبوس مادرش بود که خیره به کاغذهایی رنگی چسبیده روی فرش بود. لبخند دندان نمایی زد و گفت:
_ مریم جون یه امشب و بیخیال شو!
پدرش باز او را در آغوش چلاند.
_ امروز تولدته سوسک سیاه من! هر کاری دوست داری بکن!
صدای سه‌تار زدن نوا از داخل پذیرایی بلند شد و آنها را به آنجا کشاند. روی کوسن‌های رنگی، آن وسط نشسته و می‌نواخت.
از خواب پرید. نگاهش سمت پنجره کشیده شد. دستش را دراز کرد و کمی پرده را کنار زد هوا روشن شده بود. صدای چند گنجشک از میان شاخه‌های درخت نارنج به گوش می‌رسید اما او همچنان گیج خواب بود. دستی روی چشم‌هایش کشید. هنوز صدای سه‌تار را می‌شنید. وقت آن را نداشت که در
خواب‌هایش غرق شود. به سختی از روی تخت بلند شد. خمیازه‌ای کشید و نگاهی به ساعت انداخت. باید عجله می‌کرد. ساعت هشت اولین کلاسش شروع می‌شد. خوشبختانه فاصله آموزشگاه تا خانه‌شان زیاد نبود وگرنه تا به حال مودت اخراجش کرده بود. سری به پدرش زد. خواب بود. خواب بهترین راه حل برای پشت سر گذاشتن این اوضاع محسوب می‌شد. دلش یک خواب عمیق و طولانی می‌خواست؛ با یک بغل بی‌خیالی! صدای مادرش هم نمی‌آمد، به طرف اتاق او رفت.
مریم روی تخت دراز کشیده و نگاهش جایی گوشه سقف مانده بود اما حواسش مشخص بود که اینجا نیست! ریشه‌های سفید موهایش در ذوقش زد. هیچ وقت به یاد نداشت او را بدون رنگ مو و آرایش دیده باشد! دلش یک آغوش گرم و امن‌می‌خواست. کسی که بتواند تسلی بخش این روزهایش باشد. نمی‌دانست آخرین بار کی به آغوش مریم پناه برده ؟! بی‌خیال افکارش، چند قدم به تخت نزدیک شد و آرام سالم داد. چندثانیه طول کشید تا حواس مادرش جمع او شود. با یک نگاه بی‌روح و سرش را به نشانه سلام تکان داد.
_ چیزی لازم نداری بخرم؟
فقط یک کلمه از دهان مریم خارج شد.
ـ نه!
ـ باید برم آموزشگاه زبان تا ظهر کلاس دارم بعدش هم میرم سارنگ، اونجام شاگرد دارم. کاری باهام داشتی تماس بگیر.
این بار هم چیزی جز تکان دادن سر نصیبش نشد. خواست بیرون برود که با صدای مادرش همانجا ایستاد.
- ملودی!
سوالی به او چشم دوخت اما مریم آهی کشید و با گفتن خداحافظ چشم‌هایش را بست. ملودی چند لحظه خیره نگاهش کرد. دیرش شده بود و نمی‌توانست بیشتر در خانه بماند. امروز آخرین روز کاری قبل تعطیلات عید محسوب می‌شد. حاضر شد و از پله‌های راهرو بالا رفت. باید باز سفارش پدر و مادرش را به خاله شکوه می‌کرد و بعد به آموزشگاه می‌رفت.
از صبح مجبور بود با شاگردهایش سر و کله بزند. حوصله‌اش مانند سابق زیاد نبود و زود اعصابش بهم می‌ریخت. خیلی خودش را کنترل کرد تا صدایش را روی چند دختر نوجوانی بلند نکند که انتهای کلاس نشسته و مزه پرانی می‌کردند. سنشان طوری بود که به جرز دیوار هم می‌خندیدند! خوشحال از اینکه بالاخره تدریسش تمام شده، سریع وسایل روی میز را جمع کرد و با یک خسته نباشید بیرون رفت. نمی‌خواست دوباره با خانم مودت رو به رو شود. امروز صبح مطابق معمول همیشه به خاطر ده دقیقه دیر آمدن توبیخش کرده بود. قرار شد آخر ترم برای بچه ها کلاس جبرانی بگذارد. مودت او را همیشه هم تراز شاگردهای آموزشگاه قرار می‌داد و حتی حقوقش کمتر از همکارهای دیگرش بود، فقط برای اینکه سن و تجربه اش کم بود! اُپل کورسا قدیمی‌اش را جلوی آموزشگاه پارک کرده بود. دو سال پیش این ماشین را با جمع کردن پول‌های تدریسش و وام و کمی هم مساعدت پدرش خریده بود. با آن پول می‌توانست پراید هم بخرد ولی علاقه زیادش به این مدل نگذاشت، ماشین دیگری انتخاب کند. ماشین قشنگش دیگر فرسوده شده و هر ماه خرج زیادی روی دست او می‌گذاشت. صبح با هزار سلام و صلوات روشن شد. در حال حاضر اصلاً وقت تعمیرگاه رفتن نداشت. خوشبختانه با یک استارت روشن شد. ساعت یک بود و تا نیم ساعت دیگر در آموزشگاه موسیقی سارنگ، باید آموزش ویولن می‌داد. پنجره را بی‌توجه به سرما پایین داد تا کمی هوای داخل ماشین عوض شود. هر چقدر بچه‌های کلاس زبان اعصابش را به هم می‌ریختند اما از آن طرف عاشق شاگردهای آموزشگاه موسیقی بود. گذر زمان را در آنجا حس نمی‌کرد. پایش را روی پدال گاز فشرد. از سیدخندان تا پاسداران راهی نبود ولی او هنوز ناهار نخورده بود، باید عجله می‌کرد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان ویولت

  • S🦋

    در پارت 790

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • شبنم

    در پارت 790

    سپاسگزارم عالی بود منتظر رمان بعدیتون هستیم

    ۳ ماه پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    ممنونم از شما و همراهی تون🌹

    ۳ ماه پیش
  • نرگس

    در پارت 790

    سلام خدا قوت میگم خدمت شما دوست عزیز ،واقعا رمان زیبایی بود وپایان قشنگی داشت ،قلمت مانا عزیزم

    ۳ ماه پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    سلام عزیزم سپاس از محبت و همراهی شما🌹خوشحالم رمان رو دوست داشتی

    ۳ ماه پیش
  • شبنم

    0

    سلام خداقوت من به شخصه عاشق رمانتون هستم و هنگام خواندن طوری غرق رمان میشم انگار حقیقی است وخودم دارم با گوشت وپوستم حس ودرک میکنم وتجربه قلمتون عالیست عالی❤️ 💖 😍

    ۴ ماه پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    سلام عزیزم خیلی لطف داری ممنونم از نگاه قشنگت🌹

    ۴ ماه پیش
  • مهتاب جهان‌فر

    0

    خسته نباشی عزیزم قصه خیلی زیبا و دلنشینه. شخصیت آهی به شدت دوست داشتنیه. معماها عالی پیش رفتن. من که حسابی لذت بردم

    ۴ ماه پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    سلام گلم خیلی ممنون از همراهی و نگاه قشنگتون🥰 منم از بین شخصیت هایی که تا به حال نوشتم آهی برام یکی از دوست داشتنی ها بود

    ۴ ماه پیش
  • نرگس

    در پارت 760

    سلام عزیزم خسته نباشید ،خدا قوت میگم بهتون بابت قلم زیباتون، داستان رو خیلی زیبا وواقعی جلوه دادید و تا اینجا که من از داستانتون خیلی راضی بودم

    ۴ ماه پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    سلام عزیزم ممنونم که توجه می کنی و نظرت رو برام می‌نویسی. خوشحالم که از خواندن داستان رضایت داشتی. ممنونم از همراهی تون🌹

    ۴ ماه پیش
  • شبنم

    در پارت 640

    عالی بود سپاسگزارم وخسته نباشید انشالله تااخر طرح ختده رولباشون بمونه

    ۴ ماه پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهی شما😍 امیدوارم انتهای داستان لبخند روی لب شما باشه

    ۴ ماه پیش
  • شبنم

    در پارت 300

    عالی بود سپاسگزارم نسبت زه مسعود شک دارم وفکرکنم کینه ای بدل د ارد ودیکر اینکه نگران عشق بینشون هم هستم که مبادا به سرانجام نرسه وجدایی باشه واینکه فکرکنم نوا وملودی بچه های واقعی خود استاد نیست بچه های دوستشون هستند که به فرزندی گرفتن وممکنه حال بعد این همه سال خانوادشون پیدا شده اند

    ۶ ماه پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    ممنونم رمان رو دنبال می کنید و نظرتون رو برام می نویسید🥰 امیدوارم تا انتهای داستان، معماها و عاشقانه‌های ملودی و آهی رو دنبال کنید و خوشتون بیاد. کلی ماجرا و معما در پیش هست ☺️

    ۶ ماه پیش
  • محمد رضا دستمرد

    در پارت 10

    تا اینجای رمان که خوب بودتا بعدا چه شود

    ۶ ماه پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    امیدوارم تا انتها رمان رو دنبال کنید و خوشتون بیاد

    ۶ ماه پیش
  • سپهرشکری زده

    0

    رمان جالبی بود ممنون از نویسنده😌

    ۶ ماه پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    سپاس از همراهی شما 🙏❤️

    ۶ ماه پیش
  • هُدا

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    سلام خیلی ممنونم از لطفتون 🙏🌹

    ۶ ماه پیش
  • بلا

    0

    خیلی ممنون عالیییی بود

    ۶ ماه پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    ممنونم از شما که وقت گذاشتید، خوندید و نظر دادید😍 متشکرم 🙏

    ۶ ماه پیش
  • نازنین

    1

    اگه میشه رمانت رو توی لیست رمان ها بزار تا بتونیم دانلود کنیم و راحت تر بخونیم🙏🏻

    ۶ ماه پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    سلام دوست عزیز رمان آنلاین هستش و نمیشه تو لیست رمان ها گذاشت

    ۶ ماه پیش
  • خوب

    در پارت 10

    عالی بود و در نهایت فوق العاده بود من که لذت بردم

    ۶ ماه پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    ممنونم از نگاه قشنگت 🥰🙏

    ۶ ماه پیش
  • سیده شمس نیا

    در پارت 10

    پارت یک رو خوندیم قلم توانایی داره علاقمند شدم بقیش رو بخونم.

    ۶ ماه پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    🙏🥰

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟