ویولت به قلم حمیده سادات منتظری
پارت هفتاد و هشتم :
چند ساعت بعد آهی همراه دو خواهر ساعتچی در دفتر امیرمحمد نشسته بودند. لحظه برخوردش با ملودی دیدنی بود. از قیافهاش پیدا بود که ساعات بد و پراسترسی را گذرانده و با دیدن آهی بیهوا جلو رفت و سرش را روی سینه او گذاشت. او هم از خدا خواسته، بیتوجه به اینکه فقط چند صد متر با آگاهی فاصله دارند، جلوی چشمهای غمگین و کنجکاو نوا او را در آغوش کشید.
نوا هر چه درباره اشکان میدانست، همراه با ماØ
لطفا صبر کنید...
