پارت هفتاد و هشتم :

چند ساعت بعد آهی همراه دو خواهر ساعتچی در دفتر امیرمحمد نشسته بودند. لحظه برخوردش با ملودی دیدنی بود. از قیافه‌اش پیدا بود که ساعات بد و پراسترسی را گذرانده و با دیدن آهی بی‌هوا جلو رفت و سرش را روی سینه او گذاشت. او هم از خدا خواسته، بی‌توجه به اینکه فقط چند صد متر با آگاهی فاصله دارند، جلوی چشم‌های غمگین و کنجکاو نوا او را در آغوش کشید.
نوا هر چه درباره اشکان می‌دانست، همراه با ماØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️